بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

ترکیب یزد و تهرون:)

  • شادکه:)
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵
  • ۱۸:۵۱

مردادی همین الان گفت "دیگه با اجازه تون! باید راه بیفتم" غم عالم تو دلم نشست...

گل گلی اومد گفت "چه قدر حرف می زنین! بسه دیگه خدافظی" فکر کرد سرد رفتار کردم ولی نمی دونست، غم عالم تو دلم نشست...

انیس...وای انیس:) چطور می شد دل کند؟ قول داد زردشو برام درست کنه و وقتی بغلم کرد و گفت "خدافظ خاهرم" غم عالم تو دلم نشست...

از همون روز که دست کردم تو کیفش و با جرئت آلارم گوشیشو قطع کردم، حس نگرانی زیادی نسبت بهش داشتم! انیس می دویید و پی گیر بود و وای اگر بدونید هم کلام شدن باهاش و زل زدن به لپای تُپُلش حتّا اگر با لفظ "شما"، چه قدر دلنشین بود:) انیش گفت پس چرا فاطمه نمیره؟ غم عالم تو دلم نشست...

سبز - آبی...سبز - آبی می خاست از یه طرف به روم نیاره که ناراحته و از یه طرف...نمی دونه که چشماش داد می زنن حسشو در لحظه؟ نمی دونه از برق چشماش می تونم بفهمم که ازم دلخوره یا نه؟ می دونه خودش یا باید بهش بگم؟ کاش مردادی منو نمی کشوند به سمت حیاط تا با عکس العملم نسبت به شوخی مسخره ش، راه فرار داشته باشه! کاش انیس بهمون اونجا ملحق نمی شد! کاش با هم نمی خندیدیم و کاش شجره نامه شون رو نمی گفتن...نه چه خوب که همه این اتفاقا افتاد...ولی کاش ناخودآگاه با مردادی به سمت حیاط حرکت نمی کردم و کاش جرئتشو داشتم که بگم " نه! اینجا نه! "

به سبز - آبی گفتم ینی قراره تو هم یه هفته دیگه ببینم؟ (و بعد به جمله م فکر کردم که کاش از واژه "هم" هرگز استفاده نکرده بودم!) با بی تفاوتی گفت "آره" و خودش هم عینهو دو تا گوله سیاه توی چشماش، تحمل نکرد و آروم بغلم کرد و رفت! غم عالم تو دلم نشست...

سوار اتوبوس می شیم و تا جایی که میشه با نج می خندیم، سابقه نداشته انقدر حرف برای زدن داشته باشم توی یه روز!!

ما بین حرفام میگم که شمعاشو گذاشته کنار برای سفر جنوب:) و کنار تمام شوق و شوری که برای این سفر دارم، میگم که اومدنشون هیچ خوب نیست! حتّا خودم هم نمی دونم دوروغ گفتم یا نه...فقط میدونم با وجود تمام اینا هنوز هم تک تک ذرات وجودم، ثانیه شماری میکنن برای رسیدن اون هفته رویایی:)) وای که چرا نمی رسه؟:( وقتی می بینم ذره ای جذب حرفام نمیشه براش تعریف می کنم از سبز - آبی و گل گلی و انیس :) و میگم از مردادی مودب که هنوز خودشو دعوت شده نمی دونه ولی امیدواره! همه میدونن ناامیدی بدترینشونه، گناها رو میگم! همه میدونن ناامیدی بدترینِ گناهاست! سرشو میاره بالا و میگه "چه سفری هم بشه!!" (با پوزخند نهفته تو ته چشماش که شاید من و جانی فقط از بچه ها بتونیم بشناسیمش بعد از این همه سال...) غم عالم تو دلم نشست...

اون بالاهای تهرون که هستیم و وقتی دارم به خودم میگم " ببین! تهران زیر پاته!" برف میاد و با چشمام، فوکوسو تغییر میدم و کادر می بندم و سوژه میذارم وسط برفا و ذوق می کنم :) فکرشو بکنین...بند گل گلی آبی دوربینم وسط برف چه قدر قشنگ جلوه میکنه و من در آرزوی تایید اون یه نفر، خاهم مُرد! با فکر این دوری ها، غم عالم تو دلم نشست...

تو راه برگشت، بحث ماه های زیبای سال میشه و میخام پاشم بزنم تو دهن اون دو نفری که میگن قشنگ ترین ماه های سال بهمن و خردادن و داد بزنم که همین دو ماه کوفتی ن که تمام زندگی ما رو به گند کشیدن!:/ دوست دارم برم بگم همه آدما، تمام بی شعوریِ کل سالشونو نگه میدارن و در سه موقعیت بروز میدن میزان بی شعوریشونو! یکی در اون هفته عزیز که خاله پری جانش میاد ملاقاتش و یکی وقتی نباید اظهار نظر کنن و اصلا جایی توی بحث ندارن ولی خودشونو نخود هر آشی می کنن و انگار که خدا اینا رو عالم به همه چیز و همه جا خلق کرده! و موقعیت آخر هم دقیقن تو همین دو ماه عزیزن (-_-). بی شعوری آدما باعث شد که، غم عالم تو دلم نشست...

جدیدا دیگه بی خیال این شدم که بخام آدمای دور و برمو شاد نگه دارم! بی خیال این شدم که براشون توضیح بدم چه دلخوشیای بزرگی داره زندگی:) بی خیال این شدم که روز و شب به بزرگترین رویام فکر کنم (خاهش می کنم بیاین ازم بپرسین که اون رویا چیه! خاهش میکنم...:( )

با این که بی خیال همه اینا شدم، باید یه راهی باشه حداقل که اون دو نفر که نمیتونم پاشم بزنم تو دهنشون، حدقل دهنشون بسته شه خود به خود! پا میشم میگم که کی اصلن میتونه نعمتی بزرگتر از "آبان جانِ جانان" نام ببره؟ و اونا باز هم ادامه می دن که "دی و ملکه برفاش" و "اسفندیا ته تقاریای خُدان" و "تو طالع بینی خوندم که فلان..."! آه خدایااا خودت بهم صبر بده، می تونم با این رفتاراشون آرزو کنم مثل اصحاب کهف برم تو غار و به جای خواب، سیصد سال گریه کنم! خودت بهشون بفهمون که هر نعمت عظیم و بزرگ و دوست داشتنی ای میتونه اسمش "آبان" باشه... خدایا! ببخشیدا بالاغیرتن اینم به عنوان نکته کلیدی اضافه کن که "هر روز آبانه:)"...با این رفتاراشون غم عالم تو دلم نشست...

و از رفتار های اون ها بدتر، سوال یادآور بود که : "حالا چرا آبان؟"...یا خود خدااا! این دیگه چرا؟ چرا چیزایی که درباره آدما و خوبیاشون بیان می کنم و پزشونو میدم، اینقدر زود نقض میشن؟ چرا بعضیا اجازه نمیدن واسه یه مدت طولانی بهشون اعتماد کنیم؟ مهسو! من حرفمو پس می گیرم! اصلن خوب نمیخونه برخلاف تو... تو که از بهترینایی:) واقعیت اینه که هر کی این وبلاگو خونده یا با من حتّا خیلی کم ارتباط داشته، همه از دم گفتن کاملن بی هوا عشق آبان افتاده تو دلشون! واای خدا! یادآور چطور این کارو با من کردی؟:((...تو یه لحظه اینجا رو تجسم نکردی تو فکرت؟ ندیدی که اون بالا مینویسی "آبانه دات بلاگ دات آی آر " و رویاهات بیدار میشه؟ غم عالم تو دلم نشست...

مهسو...من میخام تو رو همه جا با خودم ببرم! خارج و ایران سرم نمیشه...نه خارج و نه ایران نمی تونم دوستی به رویایی ایت تو پیدا کنم...حقیقته که نمیتونم:) و بعدن چیزی رو هم خواهم گفت که اگر نباشه، مطمئن می شم تو فقط توی خواب حضور داری و اون وقت مجبور می شم با هر بار دیدنت، ازت بخام که بزنی تو گوشم تا ببینم بیدارم یا نه!:) تو یعنی میگی نباید خارج تو رو با خودم ببرم؟ یعنی می گی همه جا کلیدیایی که تا حالا جمع کردم و تک تکشون از جونم عزیز ترنو همینجا بذارم و برم؟ یعنی میگی جلوی چشم خودم با همه شون خدافظی کنم؟ تو دیگه خیلی پستی...غم عالم تو دلم نشست خب...

امروز با این خدافظی کوچولو ها داشتم جون میدادم...و تو میگی:(

.

.

.

حقیقت اینه که امروز یکی از بهترین و رویایی ترین روزای زندگیمو گذروندم با تمام این غمای عالم!:))

ماهی و گربه

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵
  • ۱۲:۲۴

خدا

می دونم چی میخام بنویسم و این هم می دونم که هرگز اونی که میخام بنویسم در نمیاد! رسیدم به همون موقعایی که با نفیسه می خوندیم و می نوشتیم و رقص قلمامونو چنان به رخ هم می کشیدیم که خودمون هم غرق می شدیم. رسیدم به همون موقعایی که قلم برام تصمیم می گرفت و چه بهتر که بسپرم  به خودش تا صد بار با خیال راحت و دور از غرور بنویسه :" همین امروز، دوباره و نه صد باره شیفته مردادی شدم:) از اولِ اولِ اول! انگار لبخند اولی بود که ازش می دیدم...:)"

آهنگی که طهورا بهم داده رو میذارم پلی شه تا روون تر بنویسم...آهنگی که وحشتناک یاد فیلم "ماهی و گربه" میندازتم! برا طهورا هم فیلمو گذاشتم تا اون هم تایید کنه که این فیلم و آهنگ چه قدر برای هم ساخته شدن ولی تایید که نکرد هیچ، از دیدن فیلم حالش هم بد شد! سرش گیج رفت و نزدیک بود موقع دوییدن زمین بخوره!

اصلا همه چیز منو یاد اون فیلم میندازه. بهتون پیشنهاد که نه، دستور میدم که هرگز دوبار این فیلمو نبینید، با این که اگه من هم نگم و خودتون یه بار فیلمو ببینید، حوصله نمی کنین بار دوم  حتا سی دیشو بزارین تو سی دی پلیر!!

خلاصه که از من به شما نصیحت؛ دوبار دیدنش کل زندگیتونو تحت الشعاع قرار میده، مثل "فروشنده" که تا مدت ها پس ذهن آدم می مونه و نه می تونه قدمی برداره به جلو و نه می تونه سرجاش وایسه و راه برگشت هم که از همون اول بستن!!

مثلا این که جعبه کوچیک گل گلی پر از گیره کاغذم که قرار بود ببرم مدرسه و بذارم تو کمدم یه دفه از وسط اتاق غیب شد و دیگه پیدا نشد، یعنی این که یه پیک همین دور و براس...نادیا می گفت کارش پیکه: ینی کارای عجیبی که هر کسی نمیتونه بکنه رو اون انجام میده! یه چیزی شبیه معجزه! و بعد تعریف می کنه که پیک عزیزش وقتی که میخاست باهاش دوست شه، فندک مامانشو برمیداره و هشت سال بعد وقتی مامانش از باباش داره جدا میشه فندکو میندازه جلوی پاش!! چون میدونسته اون الان بیشتر از هرچیزی به سیگار کشیدن احتیاج داره!!

جالبی این که دقیقا این دوتا فیلم اینقدر روی افکارم اثر گذاشتن و وجه اشتراکشون اینه که: هر دو یه فضای تئاتری عجیبی دارن:)


اینو حتمن بخونین...مصاحبه با آقای شهرام مکری، کارگردان فیلم ماهی و گربه:)


شاد.نوشت: کلی حرف برای زدن دارم...اما نه وقتشو دارم و نه جرئتشو!

اطلاع.نوشت: در طی تغییرات ظاهر وب، حتمن آدرس هم عوض میشه و به هرکی که باید، داده میشه:)

رویا کم نبینید:)

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵
  • ۲۳:۲۶

وقتی که حالتون خوش نیست و میتونین از شدت خستگی در جا بمیرین و با اون خمیازه های عمیقتون، میشه یه فیلو درسته لابه لای دندوناتون قرار داد و نگاه کسی - شاید سبزآبی همون موقعی که داری به فامیلی صداش میکنی- تو ذهنتون مونده و اون کس دیگه ای که اعصابتونو خورد میکنه و غیره و غیره و غیره که دست دارن تو حالِ بدتون، پیش اومده بودن فقط کافیه به یکی از خوش ترین خواب های همین هفته اخیرتون فکر کنین...(و اگر که حدقل شبی یک بار خواب های متفاوت نمی بینین برین خودتونو اصلاح کنین که دنیاتون بر فناست حقن:))

مثلن میتونین فکر کنین که جانی ای هست و توپ بسکتبالی در دست، جلوی پیشخوان کتابخونه که ده ها نه و صدها برابر شده وایساده و همینطور که توپو به زمین می کوبه و دریبل میزنه در واقع، زل میزنه به من:) تو اون موقعیت بهش پیشنهاد میدم قطعن که بریم بسکتبال بازی کنیم و با سر قبول میکنه و میریم سمت کتابخونه دوست داشتنی راهنمایی و من حتا نگاه نمیکنم ببینم میم هست یا نه! چرا؟ خب چون نگاهم رو حاج احمد، خیره مونده. حاج احمد لفظ مطلق اون کوهه، همون کوه که گم شد...شاید نشه برا احمدآقا استفاده کرد ولی خب حسی که به آدم میدن یکیه، نه؟ (و بماند که مصطفا فرشته ای بود و جز حس فوران چیزی نداشت و گنگ بود و گم بود و به حق که شهید...و بماند که مقایسه مصطفا و حاج احمد گرچه سخت نیست، ولی هرگز جایز نیست...هرگز!)

به خودت بیای و ببینی دور تا دورت آدم نشستن...از "نرگس" بگیر تا "ته" و "نازنین" و "یادآور" و "انیس" و ...ولی جایی برای رقیب نبود و همون بهتر که نبود! کی میشه که باور کنم، رقیب با تمام استعدادا و تواناییاش لیاقت تو ذهن من نشستنو نداره؟ کی میشه؟

و خلاصه آقای ناطقی بگه و بگه و همه عاشقانه نگاهش کنن و اصلن از عکاسی حرفی به میون نیاره و حتا تا آخرش که نرگس وایمیسته و جا باز میکنه تو دلش و باهاش حرف میزنه هیچ کسِ هیچ کس نمیفهمه استاد ناطقی، استادند! استاد:)

احمد ناطقی- موسسه طلوع

و بعد درست موقعی که کنار استاد وایسادم، به اسم کوچیک صدام کنه و بهم عکسی رو نشون بده از کلک های آمریکا و اسرائیل و روسیه! که انگار روسی ها دماغ کاشته بودند و واااای که چه کار بدی!!:/...واقعن تو خاب خیلی کار بدی بود و سیاسی-_-

و بعد تر جلوی در کتابخونه، با دستور بایستم و "نرگسِ در دل نشسته" را صدا کند و بخواهد که کسی وارد نشود...

دو انگشت شصتش را تا نزدیکی دو چشمم بیاورد...

و همین طور که فضا در حال تاریک شدن است...

جوری که من هم بشنوم بگوید...

"لحظات آخر خوبی داشتی الحق:) همین جا تمام شوی بهتر است از بعدن تر ها!!"


تاکید.نوشت: هنوز هم البته مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر:)

پ.ن: درست همون موقعی که داشت میگفت

- زهرا! علی رغم ظاهری که ارتباط برقرار نمیکنه(!! با من بود؟!) زیادی روون مینویسی:)

داشتم فکر می کردم که آیا بهش بگم که اسمش اینجا چیه؟

و بعد که با خودم گفتم" قطعن اگه یه روز که مرکز مدیریت آبانه رو باز میکنم، ببینم کسی با اون اسم برام کامنت گذاشته، سکته ناقص رو میزنم بدون شک:/" از خیر هر چی معرفیه گذشتم!!!


پ.ن2: بلخره روزی خاهد رسید که برای گذاشتن یک پست کوتاه ، منت سه نفر را از برای روشن کردن هات اسپاتِ نت های گوشی هایشان نکشم! و آنها نمیفهمند که این عین نامردی ست...!


پ.ن3: الان میخاین بپرسین امتحان دینی چطور بود؟ سخت بود یا آسون؟ خوب دادم یا بد؟ (البته که میدونم نمیپرسین و اگر هم براتون مهم باشه اینجا مهم نیست)

ولی من میگم که میشه نپرسین؟! بی نظرم واقعن...فقط اگه به تمام تلاشای دیشب و ضجه زدنام فکر کنم و بعد از اون به نتیجه امتحانی که امروز دادم، میتونم تا دوهفته براتون با تمام بغض و کینه از دینی بنویسم که بر اساس درس دین و زندگی" من کافرم" و "من کافرم" و "من کافرم" و همچنان "من کافرم"


پ.ن 4: مسئولین نفهمن:/ به داد برسید!!!


پ.ن 5: دیگه آخریشه! تغییرات اساسی این رویا در راه است^^ منتظر باشید:)


منِ مغلوب

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵
  • ۱۸:۲۲

سخن بر من فرو می ریخت.
مغلوب می شدم.
زیرِ سخن می ایستادم از غایتِ مغلوبی.

مقالات شمس/شمس الدین محمد تبریزی

اینو همه میدونن

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵
  • ۱۳:۴۷

خدا

تنهام...

همه اینو میدونن...

یکی میگه بریم خونه زهرا...

و یکی دیگه با اصرار تمام میگه نمایشگاه بادت نره بری...

میگه فرار کن از این تنهایی...

نمیدونن نه؟

نمیدونن که مصطفا همیشه اینجاست...

نمیدونن که ارمیا همیشه اینجاست...

نمیدونن که آیه همیشه اینجاست...

و من در عین تنهایی

- وقتی یه خونه صد متری، همه ش مال خودمه از صبح تا شب و

وقتی میتونم صدای موزیکو تا هرجا دوست دارم زیاد کنم و

و همگام با تُن لطیفش، خیال پردازی کنم و

وقتی اجازه دارم هر موقعی دوستامو بیارم خونه و بذارم راحت باشن و مثلن معذب نباشن -

همیشه با خودشم...

با خودش و عطری که همراه خودش میاره تو خونه

که بوی نرگس تازه چیده شده میده و

میپیچه تو دماغم و مستم میکنه:)

همین!


11:11

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۸ دی ۹۵
  • ۱۱:۱۲

من حالم خوبه...دقیقن همونقدی که براتون مهمه!

خیال همه شمایی که میخاین همینو بدونین راحت:|

Dumb ways to DIE!

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۷ دی ۹۵
  • ۲۱:۰۵

خدا

شما باید بدونین جلوی بارون توانایی مقاومت ندارم! میزنم تو دلش و میدوعم و میدوعم و میدوعم...و وای از اون لحظه ای که فقط پیشنهاد"پارک و بارون و دیوونه بازی" مطرح بشه...همه میدونن که اولین پایه ش خودمم حتا اگه با لباسای سر ظهری اومده باشم و حالا که ساعت چاهار بعدازظهره و تا بالای لژ کفشم آب جمع شده از بارونی که قطع نشدنیه، بتونم اونقدر بخندم که بستنیم از دماغم بریزه بیرون!(دوروغ گفتم حقیقتن...بستنی قابلیت ریزش از دماغو به هیچ عنوان نداره اگر یه ذره فکر کنیم!)

نمیخام بگم اونموقه چی گذشت تو اون سرمایی که سرد نبود:) میخام از بعدش بگم و نماز شکری که پشت در خونه به جا آوردم:) و چه عاشقانه نمازی بود...

ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! نگران بودم...نگران مامان! گفته بودم اول به حسین که یک ساعت دیگه بر میگردم، اونموقه تازه ساعت یازده و نیم ظهر بود! دوساعت گذشت ولی باورم نمیشد...هی ساعتای مختلفو نگاه میکردم ببینم چه طور میشه دو ساعت انقدد زود بگذره آخه؟؟ مامان زنگ میزنه و میگم الاناست که برم خونه ولی مامان می دونه، از نور جدا شدن سخته! سخت! دو میشه، دو و نیم میشه، سه میشه، سه و نیم میشه! من برم؟ -پس بارون چی؟نریم تو پارک؟ مامان منتظر بود سه، سه و نیم دیگه از خونه بهش زنگ بزنم...نگران مامان بودم...نگرانِ نگرانیش!

ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! عجله داشتم...می دونستم اگه یکی خونه باشه، باید به سختی جواب پس بدم که تا حالا کجا بودی با این دوستت؟:/...رو آسفالتا گام های ریز ریزِ تند برمیداشتم که کله پا نشم تو این سیلِ دوست داشتنی! هولم بهم مسلط شد...قدمام تند تر شد و به خودم اومدم و دیدم سر در پارک وایسادم و نفس نفس میزنم از دوییدن زیر بارون!

ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! سردم بود...و بدتر از اون دستام!حس نداشت...و من واقعن دیدم که یه تیکه از گوشت دستم کنده شد و موند لای گِل ها و حسش نکردم راستش اصلا!

ازشون جدا شدم و تعارفات حد نداشت و خودش میدونه که این قضیه اذیتم میکنه! سختم بود...! و همش کلیپی که تو گوشی "میم" دیده بودم جلو چشمام بود که "نر های گرامی!! لطفا آدم باشید:/"

با همه اینا رسیدم جلو در پارک چون میخاستم از در کوچه باغ نَرَم تا کسی توبیخم نکنه که چرا پارک رفته بودی! در پارکو بسته بودن با کانکس و کیوسکایی برای عملیات ها عمرانی(://) خیرِ سرشون! من نگران بودم! من هول بودم! من سرد بودم! من ترسیده بودم! در لحظه راهی رو انتخاب کردم که لابه لای چمنا ساخته بودن. روش رو با سنگ مسطح کرده بودن تا اونجا که یادمه از قبلن! بی مهابا رفتم اونجا...عین بلانسبت حیوان نجیبی تو گِل گیر کردم و صد فحش و لعنت نصیب مسئولینی کردم که یه راه درست و حسابی برای آدم نمی سازن و پارکشون به درد خودشون و عمه های گرامشون میخوره:/ من هول بودم و ترسیده بودم! تند تند خاستم که از شیبِ گِلی بالا برم...پام سُر خورد و داشتم می افتادم و اگر می افتادم...وااااویلا! تصورش هم وحشتناکه! شما بودین چی کار میکردین تو اون وضعیت؟ با تمام توان و تمام انگشتای یخ زده م و کتونیِ نخی ای که خیسِ غرقه دار شده بود و انگشتای پامو تک تک منجمد کرده بود، ده انگشت دستمو عینهو پنجه گربه کردم تو گِل و پاهامو محکم کوبیدم رو زمین! خداروشکر تونستم خودمو نگه دارم و نیفتادم! ولی پسرا عجیب نزدیک شده بودن بهم...در حدی که داشتم جملات ادبیات تعلیمیمونو با خودم تکرار میکردم که" در وقت ناایمنی، به مقدار ناامنی خود را ایمن گردان" و من در همون حال که پاهام جلو تر از بدنم حرکت میکردن برا دوییدن، کیفمو جوری پشتم جابه جا کردم تا اگه نیاز شد بتونم پرتابش کنم که حدقل مانع نزدیک شدنشون بشم!

همونطور در حین دوییدن دیدم که چه قدر تلفیق گِل و آب بارون و خون میتونه تعفن برانگیز باشه رو دست و سعی کردم دست راستمو -که به مراتب وحشتناک تر از دست چپم بود- رو دورتر از خودم نگه دارم تا تو اون وضعیت، به گند کشیده شدن هم به مشکلاتم اضافه نشه! نصف مسیرو تا خونه به همین حال رفتم و دیدم سرعتمو کم میکنه این دستِ وحشتناک! دیدم مانعمه! نمی دونم بی عقلی بود کارم یا نه؟ نمی دونم شما اگه بودین کار بهتری میکردین یا نه؟(الان که دارم اینو مینویسم یاد انیس می افتم و کاملن درکش میکنم...کاملن!) من این کارو کردم:

دم اولین چاله ای که آب جمع شده بود از شدت بارون، یه کوچولو وایسادم! دستمو کم کم پایین بردم تا سطح زمین! طی یه حرکت ناگهانی و با حرکت دورانی، دستم رو فرو کردم تو آب های جمع شده رو خیابون و اون مقدارِ کم آب رو پر از خون و گِل کردم با اجازه تون...نمی دونم این حرکتم بود که باعث شد به عقلم شک کنن اون سه پسر بی تمدن(-_-) یا این که مورد بهتری برا تور کردن پیدا کردن که بلافاصله بعد از این قضیه، با لطف خدا شرشون از سرم کم شد!:))

با خیال راحت تر راهمو ادامه می دادم...سر خیابون اصلی پیچیدم تو خیابون! چشمتون روز بد نبینه...نمیدونم اگر من یه سگ رو با خصوصیات سیاه و گنده به اندازه نصف قد یه آدم بالغ و سرمازده و خیس شده براتون توصیف کنم میتونین درک کنین که چه قدر وحشتناکه دیدن همچین سگی اونم تو این شرایط وسط خیابون؟؟قلاده دور گردنش بود ولی نخش پاره شده بود و یه خانوم و آقا با فاصله ای از هم ولی به طوری که مشخصه با هم هیچگونه نسبتی ندارن، ولی نزدیک به سگ دو رفتار متفاوت از هم نشون میدادن! پسرکِ چاقِ از این "شلوار بالا نکش" ها در حالی که با تلفن حرف میزد و زیر اون بارون، کلاه آفتابگیرِ جینی رو سرش گذاشته بود اندک قربون صدقه ای به سگ رفت و شنیدم که به دوستش گفت "از این سگ ولگرداس" و خانوم متشخصی که بهت زده کنار سگ با فاصله خیلی نزدیکی وایساده بود و چشم دوخته بود به چشماش...طوری که تا قبل از شنیدن حرف پسرک، خیال می کردم اسب متعلق به اون خانومه و خب چرا تو این بارون وسط خیابون وایسادن بدون هیچ تکونی؟ رد شدم از محل حضور سگ و بلافاصله پشت سرم این بار، اون سگِ سیاهِ وحشتناک راه افتاد...میدیدم که خون همچنان داره از دستم شرّه می کنه ولی با فکر فرار از دستِ اون سگ و جیغ های ممتد خانومه که انگار با حرکت کردن سگ، تازه به خودش اومده بود، نمی شد به فکر خون دست بود! من نگران بودم، هول بودم، ترسیده بودم و خونی بودم! ولی اونقدر عقلم کار میکرد که جلو سگ ندوعم تا جری تَرِش نکنم؛ کاش اون خانومه عم شعور جیغ نزدن تو اون شرایطو داشت! در همون حال که یه نگاهم به مسیر بود و یه نگاهم به سگ، پیچیدم تو کوچه! پیچید تو کوچه!! باورم نمیشد انقدر یه سگ بتونه پیگیر باشه:/ رسیدم دم در خونه ولی وقت نداشتم بگردم دنبال کلید! میگشتم حتمن تا حالا سگخور شده بودم(!!) دستمو همونطور از پشت دیوار کردم تو و کلید درو زدم تا باز شه...همون کلیدی که همیشه میگفتعم باید برش داریم از اینجا خیلی خطرناکه!

پریدم تو حیاط خونه و در رو سریع بستم. سگِ پررو با نگاه دنباله دارش، پشت در موند و من احساس پیروزی می کردم الحق و الانصاف! خونه بهم یه آرامشی می داد که انگار اینجا پر از امنیتم:) تا حالا هیچ وقت این حسو به خونه مون نداشتم! رفتم زیر سقف پارکینگ و وقتی دیگه قطره های بارون به سرم نمی خورد و حس میکردم اینجا گرم تر از جاهای دیگه ست، یادم اومد من که کلید برنداشتم موقع اومدنم از خونه! سریع پله ها رو دو تا یکی رفتم و بماند که از رو یکیشون با اون کفشای تمامن خیسم لیز خوردم و تا ته راه پله با سر پرتاب شدم ولی خب بلخره خودمو رسوندم به در خونه و هرچی در زدم و زنگ زدم هیچکس نبود و نبود و نبود:(

زنگ زدم به مامان و بابا و بهشون اطمینان دادم که همه چی خوبِ خوبِ خوبه و من اصلن سردم نیست! تا عجله نکنن زیر بارون و... تا همین الانش هم هیچکودوم نمیدونن چی شد و چی گذشت جز مامان که وقتی از خاب بیدار شد سریع ماچ بارونش کردم و براش از سگی گفتم که تا در خونه دنبالم بود و خانومی که جیغ میزد!! تو همون مدتی که جلوی در نشسته بودم و منتظر، هندزفریمو در آوردم از تو کیفم و دیدم که خیسِ خیس شده! گذاشتمش کنار و کتابمو برداشتم تا بخونم...درست همونجاییش بود که داشت میگفت از ملاقات با مصطفای بی نظیر و بی نظیر و بی نظیر! (آه مصطفا!...تو که بودی؟) یادم اومد نماز ظهر و عصرمو نخوندم(خجالت کشیدم از مصطفا...اون کِی نمازی ازش قضا شده بود مگه؟) ساعتمو نگاه کردم و دیدم که چاهار و چهل دقیقه و شاید از معدود دفعاتی بود که از رند بودن اعداد و ارقام ساعت و ارتباطشون با هم هیچ ذوقی نکردم...هنوز بیست دیقه وقت داشتم! چادرِ خیس م رو پهن کردم تو پاگردِ راه پله، جانمازمو از تو جیب جلوی کیفم درآوردم و...چه عاشقانه نمازی بود! تا به حال انقدر سبک نماز نخونده بودم:) حقیقتن که نخونده بودم...!

با تمام این اتفاقات، پر جرئت میگم خوندن نماز شکر بر من واجبه الان:) ولاغیر...


پ.ن: یه دور دیگه که خوندمش دیدم خیلی غیر قابل باوره واقعن! قسم بخورم که لحظه لحظه این اتفاقا مثه یه فیلم داره تو ذهنم تکرار میشه؟ کی باورش میشه، مسیر به این کوتاهی و این همه اتفاق؟...!

آبانه سبز-آبی:)

  • شادکه:)
  • شنبه ۴ دی ۹۵
  • ۱۲:۴۳

قلوبمو می ذارم جلوم، همون برچسبای قلبی کوچولو و بزرگم:) این اسمیه که جلو بانو پرید از دهنم! گفتم "ببین اینا قلوب منن:))" و می خنده و میگه "بذارم اینستا بنویسم قلوب زهرا:/" به بیماری "همه چیز بامزه پنداری" مبتلا شدم! هیچکس واقعن نمی دونه درمانش چیه؟ فکم درد گرفت خب اینقدر به هر چیز چرت و پرتی خندیدم و مردادی هم دیشب با اصرار تمام گفت که تو خیلی بامزه ای...دیگه نور علی نور^^(به نظرم فقط داداچ میدونه چه مرضیه! و بهتر از همه هم درکش میکنه!باید یادم بمونه این درد فکو براش با جزئیات تعریف کنم چون یکسره در حال پیدا کردن انواع و اقسام امراض تو خودمونیم برای فاش کردنش :دی)

خلاصه قلوبمو میذارم جلوم و خب دلم نمیاد یه ردیف بنفش دیگه ش رو خراب کنم! واسه بنفشک دوس داشتنی زرد می چسبونم و فکر میکنم چه قدر سبز و آبیش به هم میان...اصلن همونجا میشه که تصمیم میگیرم اسم دخترکِ شبیه و قد بلند و موقشنگو بی اجازه خودش بذارم سبز-آبی! حالا که فکر می کنم خیلی هم بهش میاد؛ هم به خودش و هم به بند کفشاش! شاید حتا به دوستاش که امروز دیگه میخاستم رو تک تکشون بالا بیارم؛ نفهمای زشت!-_-!

نرگس قبل امتحان گفت:"تو همیشه هولم میکنی! کاش این نزدیکیا نباشی تا نبینم کی بلند میشی و  میدی و میری از سالن امتحان!" و من به خاطر نرگس امتحانمو پنج دور خوندم، شکلاتمو با نهایت آرامش خوردم، ساعتمو ورانداز کردم و به چندین روش مختلف روی دستم بستم و یه چرت خوابیدم!!! سبز-آبی جان زیادی حواسش بهم هست و من نمیدونم چطور باید جبران کرد این همه لطفش و این همه حرصی که از دستم میخوره! قبل امتحان دنبال جاش گشتم...پیداش نکردم و بیخیال شدم دیگه! بعد امتحان گفت کسی که 30 دیقه ای امتحانشو میده قطعن خوب داده دیگه! ازش پرسیدم "تو از کجا فهمیدی کی دادم" آ ولی جواب درست حسابی نداد! اصلن دوست دارم برم لا به لای تجربیا بشینم تا نبینتم! تا حتا بهم فکر هم نکنه...یه بار هم که تونستم از عهده هول نکردن نرگس خوب و درست بربیام، سبز-آبی اینطوری...:/

یکی از خصوصیت های خوب من که خیلی هم باعث افتخارمه اینه که امتحانامو همیشه با اعتماد به نفس میدم و اگر با اعتماد به نفس بدم آرومم و سر جلسه برخلاف خیلیا که استرس دارن، آرامش دارم و اگه آرامش داشته باشم معمولن خوب میدم:) اما امان از امتحان هندسه ای که یه سوالشو بلد نباشم و تمام وقت باقی مونده رو روش فکر کنم ولی به نتیجه ای نرسم و خانوم مشاور عزیزی که کلی از من سوال داشته باشه:/ هیچکس نمیتونه تضمین کنه باز هم اون آرامش باشه و هیچکس نمیتونه انتظار داشته باشه باز هم اون نمره خوب باشه...! کل این هفته گذشته رو تو فکر امتحان هندسه ای بودم که با اعتماد به نفس و آرامش شروع شد و با تکاپو و درد تموم شد...کل این یه هفته رو داشتم درد می کشیدم! نمیگم همش تقصیر معلم و مشاور عزیزمونه ولی یه بخشیش که هست حداقل!

نمیدونم چرا الان اینجا نشستم و دارم می نویسم! یه باریکه هایی از نور، کنار شمعدونیا رو رد می کنه و میاد میفته رو دیوار! جون میده آدم یه کاردک برداره و رنگای رو دیوارو بتراشه و وایسه به ریز ریزِ گرده هاش چشم بدوزه که چه قدر چشم نواز پخش می شن تو هوا؛ درست عین صحنه آخر فیلم "در دنیای تو ساعت چند است؟"...همون موقه هم فکر می کردم انجام دادن این کار مثل فوت کردن قاصدک دلفریبه ولی حالا مطمئنم به همون اندازه هم حتا اگر لذت بخش باشه، هرگز دلفریب نمیشه! اصلا جز اتاق یادآور جایی براش دلفریب نیست و برای من هم!


الان باید بشینم مثل آدم حداقل یه دور درسمو کامل بخونم که فردا پاشم برم خونه جانی...از اول سال قولش داده بودم! قرار بود نمره فیزیکش کامل و 50% نمره ریاضیش مال من باشه...اصلا هم پشیمون نیستما...ولی این که "خودش اینقدر کم دنبال نمره های من میدوعه و نمیذاره تمام اون کاری که میخام برای کامل شدن سهمم انجام بدم، به ثمر برسه" اذیتم می کنه! و فرداشب که خسته و کوفته از خونه جانی اومدم و بی هوش شدم، باید پاشم و کلی لبخند جمع کنم و انرژی تا آماده شم و میزبان خوبی برا نج باشم...نجی که همیشه پر از لبخند بوده و دوست داشتم برسونمش به جایی که بشه بهترینِ بهترینا:))

سبز-آبی میگه دوشنبه بیا مدرسه درستو بخون:) نج نمیاد میدونم...اگر هم بیاد خیلی ضایه س؛ من نمیام! سبز-آبی هنوز نمیدونه اون روز اردو مطالعاتی من مدرسه بودم!!

و مستر مرادی منقوش رو بگو که می نویسه"از بس بچه‌ها گریه‌شون گرفته بود ، فضا شبیه مدارس دخترونه شده بود!"...از همینجا آرزو مندم برات که دیگه از این اتفاقا نیفته و سینوس 60درجه رو ننویسی رادیکال دو دوم، ولی من هر چی امروز و هزاران روز دیگه گشتم تو مدرسه و تو چهره تک تک آدما، مدرسه دخترونه حتا قطره اشکی بیشتر از مدرسه پسرونه نداره! شاید تو راهروهاتون صدای جیغ و خنده نپیچه و نتونین همدیگه رو دوست داشته باشین هیچ وقت، ولی اینا دلیل نمیشه که همه تون باور کنین ما دخترای مدرسه های تهرون و ایرون و اصلن هرجا ترجیح میدیم؛ بعد امتحان از خودمون خنده رو دریغ کنیم و پر از منفیای تو امتحان بمونیم! ریاضی بخونیم یا تجربی و انسونی فرقی نداره تو این باور که"منفی در منفی هرگز نمیشه مثبت!!بلکه مثبت زیادیه که منفی رو خنثی میکنه و رنگ صورتی و قرمز و سبز می پراکنه:) عینهو برآیند نیروها تو فیزیک!"

منی که از فیزیک - فراری نمیشه گفت ولی - دل خوشی ندارم هم به این موضوع معترفم که فیزیک پایه زندگیه و میشه بر اساسش خیلی کنش ها و واکنش ها رو اثبات کرد! حتا کنش های انسانی که همه و همه حتا گل گلی فکر میکنن که کوچیکترین ربطی حتا به فیزیک نداره! و حتا نج و حتا جانی! حیف اونهمه زحمات نیوتون و ارشمیدس و توریچلی...والا:/

دوست دارم تصور کنم تخم مرغ شانسی ای که فردا قراره برام بیاره چه شکلیه و چی توش هست و بیشتر از اون دوست دارم تو تخیلم کادوی تولدی که مردادی دلش نیومد بهم بده رو، تو دستام بگیرم و لمسش کنم و بوش کنم؛ در حالی که توش رو نمیتونم ببینم و هنوز هم نمیدونم چی بود کادوعه!


پ.ن: من که میدونم شما برا امتحان هندسه م دعا نکردین...ولی از این به بعد پشتم به دعاهای شما گرمه ها:)

به یاد یار و دیار

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ دی ۹۵
  • ۱۶:۰۳

می آیم کنار گفت و گویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟

سید علی صالحی

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)