بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

برای مهسو:)

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵
  • ۱۰:۳۰

واقعیت اینه که امروز آخرین روز سال ۹۵ عه. همیشه از بچگی مشکلم همین بوده که سال کبیسه دروغه...فردا که متعلق به سال نود و پنج نیست! هست؟ معلومه که نه.

هر چه قدر هم که ۹۵ سال لعنتی ای بوده و به درد نخور...هر چه قدر هم که آدم کش و بی مروت بوده ولی بازم حیفه!

امروز که بره، فقط امروز نیست که رفته! امروز که بره، کل سال از دست رفته! امروز که بره تمام خاطراتمون، تمام حرفامون میشه مال پارسال...قدیمی میشیم! اونقدر قدیمی که میتونم بگم از پارسال تا حالا ندیدمت!

الان فقط دلم واسه یادآور تنگ شده، چون حرفای نود و پنجی رو نشد که بهش بگم! هی با همون تیپِ خوشِ روز آخر جنوبش میاد جلو چشمام...که اگه حداقل خداحافظی کرده بودم بار نگفته هام رو دوشم کمتر بود!

میبینی مهسو؟ سال۹۵ حیفه...حیفه که بخاد آخرسالی بدون خدافظی ازت بره! حتا...حتا اگه میخای از دستش خلاص شی باید و باید خوب و خوشحال ازش خدافظی کنی و میدونم اگر به توعه که پشت سرش آب نمیریزی و از زیر قرآن ردش نمیکنی! نکن...فقط یه لبخند بهش تحویل بده که فکر کنه کار نکرده ای دیگه تو این دنیا نداره! بذار راحت بره و نخاد که تا سالیان سال بهت فکر کنه...

مهسو...۹۵ حیفه! امروز اگه تموم شه، فقط امروز نیست که رفته! وحشتناکه، نه؟


چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۲۲

بوی نرگس و بوی خاک بارون خورده و بوی آبنبات زرد بوی تمیزی و بوی سه شنبه پیچیده تو اتاقم...الحق که سه شنبه جزو معدود رایحه هاییه که خیلی مبهمه و هیچ نُتی نداره!
خلاصه که به نظر میاد "بوی عیدی" فرهاد تلفیقی از همین رایحه ها بوده در واقع:))
#روز_بیستم
#صد_روز_خوشحالی

حرف های نگفتنی...

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۵:۵۴

به اندازه دو صفحه می نویسم و... انصراف!

حتا نمی ذارمش تو پیش نویسا.

میشه یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده؟

خاهش می کنم...التماس می کنم...

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۸:۲۵

باید بدونید که روسری قشنگ زرد نارنجی یادآور میتونه خوشحالیو تا اعماق وجودم هدایت کنه:)

#روز_هجدهم #روز_نوزدهم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۴۷

خوابی دیدم که تا صبح میتونم بشینم و بخندم و پهن شم حتا از خنده رو زمین:)
پ.ن: هیچ هم باعث نشد به اشتباه فکر کنم و نتونم درس بخونم! اه لعنتی.

#روز_هفدهم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵
  • ۰۰:۴۵

ما دو زش رفتیم و یک کتابخونه خالی رو با زیبایی تمام بهشون پس دادیم:)بهترین اتفاقی بود که میتونست لابه لای اینهمه دلتنگی بیفته چون مهسو کارشو تو رفاقت خوب بلده و کاپیتان، هم صحبت خیلی خوب و باحالیه:)

#روز_شانزدهم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۱۱

حضور زرد و زیبای پنجره:) و خانواده دار شدنش:)
شور دم عیدی و خرید و شادی و...
وقت "پست نذاری" یه عالمه داشتن!

#روز_پانزدهم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۳۲

معمولن کسایی که فالوم می کنن و حتا ذره ای آشنا نمیان، برام به اندازه ای مهم نیستن که برم و پیجشون رو زیر و رو کنم!

اما همین امشب طلبه ای فالوم کرد و اشتباهن دستم خورد و رفت تو پیجش و یکی از عکساش، عکس شکلات های مورد علاقه خاطره انگیز من بودن:)
نا خواسته بازش کردم و دیدم که عجب معلم دینی ای عه! و از ته دلم آرزو کردم کاش معلم دینیم همین ایشون بودن:) معلم دین و زندگی نه دین کنکور البته!:/
اون وقت قطعن به عنوان یه دخترِ مسلمونِ شیعهِ چادریِ فلان و بهمان، جار نمی زدم تو سطح شهر که از درس دینی و نظام سکولار متنفرم! (البته چه با وجود مستر آراسته چه بی وجودش، از نظام سکولار نفرت دارم همچنان...همانطور که مصطفا:))

#روز_چهاردهم
#صد_روز_خوشحالی

زبان ترمی آنقدر ها هم بد نیست:)

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵
  • ۱۸:۴۳

+ How was "jonoob" ?
- It was really great & wonderful.
+ Why?
- Because we were crying a lot...
+ Yeah...I already enjoy that.
- But that crying was sweet...
+ Exactly. You can still crying there & you are alone & nobody tells you anything.
- There our God was so close to us:))
+ (با اعتراض نهفته و طنز آلود) your God is my God too...
+ Guys! I`m jealous on you... I think it`s not like all the other vacations and trips. I know if there had not any good food & if there was so hot. I don`t know all the things that make it hard were there...But
- it`s necessity miss!
+ Yeah...It worse it... (و اشک گوله شده در چشمانش را با پشت دست پس می زند)


پ.ن: سومین پست امروز...پست قبلی دست های هادی ابراهیم

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)