بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

خــــــــُِـــــرداد را بکشید...

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵
  • ۱۹:۱۴

می سپرمت به بهترین:)

زهرا - آخرین روز بهار
...
پاک میکنم و می نویسم :زهرا - آخرین روز خرداد
همیشه اون قدر که از خرداد بدم می اومد، می گفتم که صلاحیت اینو نداره که اسمش تو هیچ فصلی باشه!
خرداد منصوب به ناکجا آبادمان هم به سر رسید و کلاغه که مهم نیست رسیده باشد به خانه اش یا نه، من یکی به شخصه حاضر نیستم حتی لحظه ای بیشتر خرداد را تحمل کنم...!
از فردا بوی زرد آلو و توت فرنگی و طالبی واقعی می شود و البته بوی خاک کولر:)...زودرس بودن این تابستان کیف تمام این تازگی ها را ازمان گرفت! ولی از فردا واقعی تر حسش می کنیم...از صبح تا شب بنشینیم و زل بزنیم به میوه های تازه شسته ای که نگاه کردنشان هم آدمی را خنک می کند از شر گرمای تابستانی چه برسد به حسرت های بعد افطار...و اذان را که گفتند، چای و نون و پنیرت هم که تمام شد، می نشینیم با هم تا خود صبح آنقدر می خوریم و خنک می شویم که حسرتش برای فردا دیگر نماند! من تو را می شناسم، ظهر که با همان لباس نازک سبزت بیدار شدی باز هم دوس داری خیره نگاه کنی به همان میوه هایی که دیشب از شدت پرخوری پسشان می زدی! با این عمق نگاه تو، گاهی به روزه بودنت شک می کنم! انگار که از راه چشمانت می خوری یا نه حتی محال تر از آن این که از شدت نگاهت میوه ها خجل، طعمشان را از راه دور در دهانت تزریق می کنند!
خلاصه این که خواستم به نوبه خودم تموم شدن خـــــــــــــــــرداد و شروع تابستونو تبریک بگم بهتون:))
به نظرتون اگه بهار به این خوبی با یه چیز خوب تموم می شد که خوب تو یاد آدما بمونه، بهتر نبود؟!

پ.ن: متولدین خرداد جدا از ماه تولدشون عزیزن و خیلی دوست داشتنی:)
مثل متولدین آذر که عزیزن ولی خود آذر که عزیز نیست...!

دقیقا کجایی؟

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵
  • ۰۰:۳۱

خدا

نصفه شبی، نشستم پای کامپیوتر به دنبال فلان عکسی که گم شده و اصلا باید همین الان و همین جا در فراقش های های گریست که آخه کجایی عکس نازنین؟ولی خب سعی می کنم مثبت نگر باشم؛ به این طریق که در پوشه های همسایه و هم نام و هم خاطره رو بگردم به امید حداقل ردی فقط ازش!

می خوره و می رسیم به اردی بهشت نود و پنج و عطر گل های زرد اردی بهشتی می پیچه تو اتاق و مشامم میشه پر از عطر مریم و میخک لبخند می زنم...

ولی می پره وقتی می بینم تو پوشه"اردیبهشت95- کرج" فلان عکس که نیست هیچی، اون یکی عکس هم نیست! اون یکی عکس غصه مو صدها که نه، هزاران برابر می کنه. 

"حدود 6 جنس مذکر خانواده (از بچه بگیر تا مسنش) خوابیده اند روی حصیر و عکاس دویده و رفته از پشت بام این صحنه را ثبت کرده که شش نفر به موازات هم، با نظمی غیر ممکن - دست راست روی پیشانی و پای چپ به طور خم در کنار پای دیگر که دراز شده (و به خیال همه، جز این سیزده نفرِ خانواده که در پشت صحنه تصویر حضور داشته اند کسی نمی داند که این نظم، هماهنگ شده بوده و حتی یکی از عضو های صغیر به خاطر قبول نکردن این نظم کتک هم خورده!!) - خوابیده اند و حضور عکاس را به روی خویش نمی آورند و در گوشه دیگر حصیر زنانی گرد تا گرد نشسته اند و گل می گویند و گل می شنوند. یکی از ته دل در حال خنده است و دیگری با لبخندی از سر خوشی به دوربین خیره شده و علامت پیروزی نشان می دهد. باقی زنان(که می شوند همان مادران جمع) گرم صحبت، توجهی به دوربین ندارند."

حتی تصور عکس هم دل آدم را خوش می کند و اگر خود شما بودید در فراق همچون تصویری چگونه طاقت می آوردید؟ شیخ ما - بهایی پیر- می فرماید:"رواست گر من از این غصه خون بگریم خون"...درست است که گاهی در طِلِگرام(فی نفسه مشکل دار هست؛ یکی دو تا غلط املایی در کنار مشکلاتش به چشم نمی آید!) رد و بدل می شود همین فرمایش شیخ ولی چیزی از ارزش این نوع گریستن نمی کاهد و هم چنان رواست  بر غم و سوگواری از دست دادن فلان عکس و آن یکی عکس خون گریست...خون!

dalghak

بعد نوشت:

به نظرم بزرگترین نعمتی که خدا به بشر داده، همین نعمت تکلمه که گاهی به صورت خنده و گریه و احساسات بیان میشه و گاهی به صورت منطقی و کمدی و رودررو در کل و گاهی هم به همین سر دادن های انگشتا رو کیبورد منتهی میشه...:)

بیداری رویاها

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۹۵
  • ۱۷:۴۶

خدا

مثل همیشه کتابت را بو کنی و خوب خوب مست که شدی, بنشینی و انگشتانت را روی کلید های کیبورد سر بدهی. سر بدهی و این بشود نقطه آغاز غزلی که ناگفته آن را عاشقی...:

"بیداری رویاها"

بیداری و رویا می بینی. به قول آن پیرمرد که:" اگر من به سن تو بودم وقتی همه نشسته اند, راه می رفتم و وقتی همه خوابیده اند, رویا می دیدم. می فهمی پسر؟ رویا! مشکل آدم ها این است که رویا کم می بینند." بیداری و رویا می بینی و این نفس رویاست که مهم است; حال می خواهد زردنشان باشد یا  پاییزوار...

به فرض که این اولین ها نشسته اند سر کوچه و منتظر اتفاقی تا درنزده - وقتی تو هنوز در خماری اتفاقی - بپرند داخل خانه و آن وقت در آن گیر و دار تو بشوی شاعر رویاهایی که خیلی وقت است بی تو مرده اند. و تا خود صبح بنشینی با چشمان سیاه بادامی ت چشم بدوزی به تک تک شان و به خیالت با اشک احیایشان کنی.

صبح که شد تکرارکنی:" والصبح اذا تنفس..." و ببینی که هر رویا نفسی می زند و گوشه ای از قلبت برای خود می تپد.

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)