بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

یادآوری در باران مه آلود

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵
  • ۲۰:۲۷

کی فکرشو می کرد یه روز بتونم تمام خاطراتمو توی یه آهنگ خلاصه کنم؟

 

download

توضیحات: remember - misty rain - Kim Yoon
 
+اینم از آهنگ وبم:)
+پست ثابت

خدا ببخشد این اعتراف را

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵
  • ۱۴:۴۱

خدا

رکعت دوم است و دستانمان را بلند می کنیم به قنوت. گفته بودم که بی اختیار دست راستم ب سمت داخل کشیده می شود!

اللّهم اغفِرلی وَ ... {چند وقت است که دعای وصال نخوانده ام؟} { به یاد مدیتیشن آن روز و تک تک جملات زاهده و ذهن سفیدی که زینب توصیف می کرد از کسی که دوستش داشت. ذهن سفید! قسم می خورم نصیب همه مان اگر نشده باشد، نصیب نصفمان حداقل شده بود. نیاز این خلوت، بی مخاطب بودن نبود! دوری از گریه های شبانه نبود...} چشمانم دنبال می کنند؛ بابا خم می شود و به دنبالش، بقیه افراد خانواده. هنوز که هنوز است انگار همان رکعت دومیم و رکوع!

سُبحانَ رَبّیَ الـ...{شرطش، قلب سنگی نبود! دلِ شکسته می خواست و نا امید فقط! نا امید از عالم و آدم که چه امیدی و چه چراغی واقعا؟}

سَمِعَ اللهُ...{بعضی از همین ذهن سفیدان بودند بینمان که بنی بشری را لایق فعل مقدّس"دوست داشتن" نمی دانستند و می دانم که آن ها هم بدون شک به همین زودی ها کوتاه می آیند. بعضی دیگر بودند، ناامید واقعی بودند. به نظرم این ها نمی توانستند مثل توصیف زینب سفیدِ سفید فکر کنند. کسی بود که مثل لکه کوچکی روی سفیدی ذهنشان این ور و آن ور می پرید ولی امان از تظاهر به فراموشی! چشم دل که آستیگمات شود، لکه بزرگ و کوچک و متحرک چه فرقی می کند وقتی دیده نمی شود! این ها را هم گذاشتیم به حساب همان سفیدی مطلق ذهن...باقی هم بودند که اسم گروه را بگذاریم "خودم" خوب است؟ خودم هم هستم که...} سر ها به روی مُهر می چسبند و انگار بوسه می گیرند!

مطمئن نیستم که ذکر ها را دقیق گفته باشم...{...هستم که آنقدر زیادند دوست داشتنی ها که نمی دانم کدام را تصور کنم! باید رفت سراغ عمیق ترینشان به نظرم...به سراغ قدیمی ترین ها که ریشه کرده اند و بیرون نمی آیند! آن روز در حالی که چشمانم بسته بود و او همین طور می خواست که درد بکشیم و آخ م درآمده بود از فشار دردی که به مچ پایم وارد می شد، فکر می کردم به عمیق ترینشان و...یاد حسنا می افتم و چشم هایی که آن روز چه معصومانه، سیل می باریدند روی تخت! و حسنا همین طور بی رحمانه می گفت و می گفت از حرف هایش و این که طرفدار من است نازنین! طرفداری به چه کارم می آید نازنین؟ آن شعر سعدی چه بود نازنین؟«چون دوست دشمن است حکایت کجا برم؟!» حکایت کجا برم نازنین؟ حکایت کجا برم؟ همان روز هم آنقدر به عمیق ترین حس فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و بی نتیجه ماند که درد را فلان جایمان انتقال دادیم و خواست که از عاشقانه ها دست برداریم و قلبمان را مالامال از غصه کنیم؛ حتی اگر شده با تمام غم های عالم! کسی بود که حالا هم ذهنش سفید شود؟قلبم تیـــــــر می کشید، عجیب، بی سابقه! از زاهده خجالت کشیدم، از این که تنها کسی بود که چشمانش باز بود، از این که پر پر زدنم را دید، از این که اشکم، آرام، غریب، از گوشه بادامی های سیاه سفید روان شد! آن روز فرصت نشد...امروز فکر می کنم...امروز لیست می کنم؛ تمام دوست داشتنی ها را / تمام اشتباهات را...پر در میاورم از این که آخرین اشتباه هم دیگر، اشتباه نیست! به خودم افتخار می کنم بابت این راحت کنار آمدنم با قضایا...راحت؟ تو به این می گویی راحت؟ این که هر از چند گاهی اسمش را سرچ کنی و تمام پیام های مربوط به او را بخوانی می شود کنار آمدن؟ نمی دانم کِی لیست اشتباهات تمام می شوند، تا کِی باید بگویم "لعنتی! ارزشش را داشت؟"} سر از سجده بر می دارم، گر گرفته ام؛ گویی جهنمش را درون من گداخته! آتش می گیرم؛ می سوزم و می میرم و زنده می شوم! می نشینند برای سلام آخر! سه رکعت من کجا بودم که گذرش را نفهمیدم؟!؟

اَلحَمدُ لله اَشهَدُاَن لا...{ وقت شرعی لطف کن از پیش مسجد رد نشو...}

اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُهَا...{...موجبات سستی ایمان مردم می شود}

اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَهُ اللهِ و بَرَکاتُه

پ.ن: ینی باید نمازمو دوباره بخونم؟:دی

مُتَّصِل است او

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۱۳ مرداد ۹۵
  • ۱۸:۲۶

خدا

چشمانت را می بندی و...جمع! باز! باز که می کنی پاهایت را، از رخوت سقف سایه بان جدا می شوی ...گویی دو سر طناب تابت را خودِ خدا نگه داشته ست و با هر نوسان کمی بالاتر می کِشَدَش و نه تو می فهمی و نه کس می داند و تو واقعا نمی فهمی خدا چه قدر دوستت دارد که می کشد طناب را! انگار می کنی پاهایت حرکتت می دهند تو را به سمت آن خورشید – که یاد می آورد همین عید پارسال بود که ماه کامل می نگریستی و سه صبح بودیا شب؟!  و همین طور با هر بار تکرار بیشتر باورت می شد که "یکی یکی بود که زیبا بود" – تو انگارت را بکن! دوست داری خودت را الکی خسته کنی بکن و باور نکن دو سر طناب دست خودش است و بی خود که نیست این شبنم های آن ور سایه بان خاکستری! می بینی جمع کردن پا چه قدر سخت شده و کُشنده حتی؟ می بینی که اصول فیزیک را از شوق قطرات بارانِ وقت هایی که پایت باز است- به خیالت- هم زیر سوال می بری؟ اصلا که گفته که حتمن دو طرف یک نوسان هم اندازه حرکت دارند مگر با هدر انرژی؟ هدر انرژی کجا بود؟ هربار با عشق بیشتری دور زیر سایه بان را کوتاه می کنی و با سرعت بیشتری به سمت قطره های شور انگیز حرکت می کنی و چه انرژی ای بالاتر از "عشق"؟! تو بگو او به تو مشتاق تر است یا تو به او؟ تو؟ نه! :)

"مُتَّصِل است او

مُعتَدِل است او"

مُتَّصِل است او........

مُتَّصِل است او......

مُتَّصِل است او....

امــــــــــروزِ مدرسه

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۳ مرداد ۹۵
  • ۲۰:۰۳

خدا

چسبیده م به آینه و فکر می کنم اگه کسی تو این حالت ببینتم چی میگه با خودش؟ شونه ای بالا می ندازم و سعی می کنم تصور کنم؛ در که باز بشه قبل از این که من جلوی آینه دیده بشم، پشت در له شدم به قطع و یقین! این جوری حدقل آبرو مندانه تره!:دی

بازم ور انداز می کنم که اینا چشمن یا کاسه خون؟ و هی تکرار می کنم که عدالت نبود این همه عامل پشت سرِهم برای نابودی ترکیب رنگ سفید و سیاه چشمام!

صبح، فاطمه ساداتِ همیشه مهربون حالمو می پرسه. با انسیه تمرین کرده بودم تو ذهنم همچین احوال پرسی رو! ولی خب خیلی فرقی هم نمی کنه وقتی جواب سلام پر از ذوق انسیه با یه نگاه – ِ ینی این که دریافت کردم – سر و تهش هم اومد! می گم: آره خوبم و بعد فکر می کنم چه خوب می شد اگه بازیِ 2048 آندو(undo) داشت! اون وقت هم می شد در ادامه ش آرزو کرد که: "کاش پس گرفتن حرف یه جور آسون تری بود!" هدیه رو جلو چشمام می بینم که میگه وقتی کسی این جوری میگه آره از هزار تا نَه بدتره! و همون طور که درگیرم که "آخه این معلم زبانه کِی این درسو داده بود که الان من نشستم گوشه دیوار مدرسه و دارم کُپ می زنم از روی زهرا سادات؟!" یه لبخند تحویل فاطمه سادات می دم و خداروشکر می کنم که باید اینجا بشینم و تکلیفمو حل کنم چون اصلن حوصلهِ نگار و جانی رو ندارم و خب "دنیای زبان2"(-_-) برای حال الانم ترجیح قشنگ تریه!

«نه ولی یه جوری ای!» یه نگاه به سر تا پای خودم می ندازم و اتود رو توی دستم جا به جا می کنم و با چنان اطمینانی می گم «نه! اصلا یه جوری نیستم!» که انگار "یه جوری" بودن توی فرهنگ دهخدا معنی دقیق و کاملِ خودشو داره و یا نه دیگه ته تهش این که تهِ "دنیای زبان2" دیفینیشن مناسب و روون برای معادل اینگیلیسی این کلمه نوشته و من خوندم و سر بلند کردم و دیدم که نه واقعن با اون معانی "یه جوری" نیستم!! «چرا کاملن یه جوری ای!» یاد فاطمک میفتم که چه قدر بهش میگفتم که یه جوری شده و واقعن هم "یه جوری" شده بود...بدون هیچ معادل فارسی دقیقی براش! و یک لحظه فقط تصور می کنمش توی ذهنم و با درصد خیلی بالایی؛ تقریبن اطمینان دارم که اصلن تو این حالم هم، حتا ذره ای شبیهِ حالِ اون موقهِ اون نیستم و معنی واقعی کلمه "یه جوری" فاطمک بود و بس! البته که خود فاطمک اصرار داشت که زهرا هم جدیدن – ِ اون قدیما- به جمع "یه جوری" شده ها پیوسته...ولی میتونم تضمینی بگم هیچ وقت جزو جمعیت کثیر "یه جوری"ها نبودم و تمام سعیم بر اینه که نباشم:) «خب باشه! چه جوری مثلن؟» «یه جوری که انگار میخای بمیری!» اگر تا اون لحظه، حتا یک بار هم این خواسته به ذهنم خطور نکرده بود، همون لحظه عمقشو تو قلبم حس کردم و همون قوّه حافظه لعنتی م، یادآوری کرد که"آخه فاطمه سادات تو کجا بودی اون روزی که فقطِ فقط دوست داشتم بمیرم و یگانه ای که می گفت«خب مشکلی نیست» رو چه طور می شد فراموش کرد؟!"

لِسِن دیِ وُرلد اینگیلیشامون جلومون بازه و احتمالن برقِ اشکو تو چشمام می بینه که می گه زهرا تو بخون! و بازم احتمالن از اممم اممم های زیاد و غیرمعمولم می فهمه که حالم خوش نیست و می فرستتم دنبال عوض کردن کنترلِ خرابِ پرژکتورِ مشکل داری که حتا سیمش برای وصل کردن لپ تاپ پیدا نیست و چند دیقه بعدش خبر می رسه که کلهم لپ تاپ خرابه و خلاص:دی! دم در کلاس مِز(میس/میسیز) ازلی وایسادم و جمله بندی می کنم که بگم «کنترل ما خرابه. کنترل خودتونو بهمون بدین!» و هر چی فکر می کنم و همونجا وایمیستم و به مخم فشار میارم معادل اینگیلیسی کلمه خراب یادم نمیاد و جاش با اعتماد به نفسِ کاذبی که فقط خودم از تو وجودم میفهممش میرم جلو و میگم«اَور کُنترُل ایز نات اِیبِل تو وُرک. ووج(وود/وولد) یو تِیک می یورس؟ آیل برینگ ایت بَک سون.» با این که خودم باورم نمیشد انقد توانایی جمله سازی داشته باشم، گفتم و تا همین الانش مطمئنم یه سری غلط مفتضحانه تو جمله هام بود که اگه کسی فقط یه ذره اینگیلیسیش خوب باشه، درشون میاره و تمام اعتماد به نفسمو خورد میکنه؛ دم پامون میریزه زمین! می گذره و کنترلو توی دستام لمس می کنم و خیالم که راحت شد از گرفتنش، شروع می کنم به خراب کاری های دوباره و به جای این که اول جمله سوالی بگم "ایز ایت"، میگم "ایتس" و چند لحظه بعدش فکر میکنم کاش بازی 2048 آندو داشت!

صد بار می بینم انیس رو، و صد بار هم یادآورشو...یادآورش حالمو می پرسه و با همون لحن دلسوزانه همیشگیش – که شبیه مجریای برنامه کودکای تلویزیون و رادیوعه – پیش دستی می کنه و تا از پیچ راهرو رد میشم، میبینتم و میگه: سلام زهراجان! چطوری؟خوبی؟...و من سعی می کنم با اعماق وجودم لبخند حواله ش کنم...ولی جز فاطمهِ اول صبح کی می دونه که امروزم هم یه ذره شبیه اون روزاییه که می خام بمیرم؟ با این که سر آزمایشگاه و تیتراسیون اسید و باز اونقدر خندیدیم که جای محلول اسیدی صورتای ما به رنگ ارغوانی و بنفش رسید، ولی مگه اینا چیزی از سوزش چشمام -از دیشب تا حالا- کم می کنه؟ صد بار می بینم انسیه رو و عین صد بارش خدا خدا می کنم یه حالی بپرسه و اصلن حتا بزنه تو گوشم و بگه«چته عوضی؟نمیخای خوب شی بلخره؟» و بعد من اون بغضی که از تو گلوم پاشده رفته تو چشمامو بریزم تو بغلش و فکر کنم که چه قدر خوشبختم که دارمش آ...ولی زنگ آخر فکر کردم اگه نرگس، جای انسیه بود و صد بار همو دیده بودیم تو همین حال، حتمن دویست بار ازم می پرسید که چته؟ و من عین دویست بارو واسش توضیح می دادم و با اون قلبِ بنفشِ دوست داشتنی ش هر دفه به داستانام گوش می داد و اشکامو پاک میکرد...حیف که نرگس نبود و نیست:(

فیزیک حل می کنم و به "اشتباه"م فکر می کنم...به چارتار دل می سپرم و به اشتباهام(کاملن کلی تر از اشتباهِ جمله قبل!) فکر می کنم...به یقه مانتوش نگاه می کنم که چطور برگشته و مدل لباسشو تغییر داده و به نداشته هام فکر می کنم...

کلیدو تو در می چرخونم و به مهم ترین داشته هام فکر میکنم:)

با پای راست – مثل همیشه – وارد خونه می شم...:)


پ.ن: بزرگترین نعمت فراموشتون نشه:) تکلم:) خدای ما بی نظیره!

آرزو نوشت: دوستش دارم...چون تو اکثر خاطره هام هست:) اگه خودش هم نباشه، یادش حتمن هست:)

ولی نشد تو این مطلب ازش اسم ببرم!

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)