بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

کوچه های نرفته

  • شادکه:)
  • جمعه ۳۰ مهر ۹۵
  • ۱۸:۵۸

خدا


در من کوچه هاییست
که باتو
در آن نگشته ام...
سفری هاییست
که باتو
هنوز نرفته ام...
روزها و شب هایی ست
که با تو
به سر نکرده ام ...
و عاشقانه هاییست 
که باتو
هنوز نگفته ام . . .


پ.ن: شعر از شاعر بانویی که اسمشو نیافتم!
روایت های متعدد بود، ترجیح دادم راوی یکیشون به اشتباه نباشم!
شما میدونستین حتمن بهم بگین:)

کوچه دوم به آسمان راه دارد؟

  • شادکه:)
  • جمعه ۳۰ مهر ۹۵
  • ۱۸:۱۰

خدا


یک ولیعصر است و کوچه، پس کوچه هایش!
بچه تر که بودم - شاید دو یا سه ساله - مجال برای دویدن که پیدا می کردم، اندکی حتی درنگ نمی کردم! صف نانوایی بود یا شیر و گوشت فرقی نمی کرد. گوشه چادر سیاه مامان - که از زیر چانه اش محکم گرفته شده بود  - در هول و ولای صف و نوبت ول می شد و آنگاه من بودم و صدها راه در مقابل خود و هزاران هزار کوچه ندویده...
می دویدم و به خیالم مانند آقای چرخنده روزی به آسمان خواهم رسید! همان وقت هم می داسنتم که دویدن وسیله بود و تخیّل والا: " پرواز "
پرنده ای شده بودم و چنان بال می گشودم که آبی آسمانم رنگ می باخت و کم کم به سبز چمنی می زد! در خیالم کوچه ها را لا به لای ابر ها می کشیدم و خورشید را در آغوش مادر!
بزرگتر که شدم کمتر فرصت دویدن به آن کیفیت را پیدا می کردم. همیشه سقوط آزادم با پارگی سر زانوانم همراه بود و شبی که اشک امانم را می بُرید!
خوب یادم هست! پنج ساله بودم و میان بازی های کودکانه پسر بچه های کوچه، با همان روسری صورتی گل گلی ام چنان شروع به دویدن کردم که "دهان همه باز...انگار گفته بودند پرواز"
دویدم و به همه جا سرک کشیدم...کوچه هایم را رنگ آبی زدم و زرد خورشید را مهربانانه به باد بخشیدم. غافل بودم و خورشیدم را باد برد! برد ولی در راه از توبره ش نور می ریخت.به دنبالش دویدم . نور در چشمم رفت! پلک هایم را محکمِ محکم بستم!
باز که کردم، نه صمیمیت خورشید بود و نه آرامش آسمان و نه زیبایی چمن! تنها سایه بود و سایه بود و سایه.یادم نبود نامرد ها خورشیدم را دزدیده اند.  پر جرئت سر بالا کردم...
یک ولیعصر است و درختان پر شاخه اش...!
.
.
.
پ.ن: و اینگونه بود که من پیر و پیر و پیر تر شدم!
پ.ن2 : مثلن استقبال ار سال نوی آبانی!:)

کوچه دوم کلاس ما پر از سقف است.

  • شادکه:)
  • جمعه ۳۰ مهر ۹۵
  • ۱۷:۳۰

خدا

می گوید بنویس کوچه دوم! و من فکر می کنم به آن دویست سیصد تا کبوتر بالای پشت بام زهرا این ها که هیچ وقت راه آسمان را یاد نگرفتند.
سوال طرح می کنم که آیا کوچه دوم هم آسمان دارد؟
بیست و شش جفت چشم نگاهم می کنند که تو چرا اینقدر مبهم حرف میزنی؟
توضیح می دهم که آیا اگر پرنده از کوچه دوم بپرد به آسمان می رسد؟
زیر چشمی نگاهم می کند و زیر لب غر می زند که "همه دوست دارن! ماعم دوست داریم:/"
مجبور می شوم عوضش کنم که آیا کوچه دوم سقف دارد؟
اما این سوال کجا و سوال خودم کجا...؟
.
.
.
من افکارم را به لبخند رضایت بیست و شش نفر ناقابل فروختم!
ننگ به من
(گریه غریبونه) زیاد...زیاد...!

هم سن من بودید داستان می خواندید؟

  • شادکه:)
  • شنبه ۱۰ مهر ۹۵
  • ۲۰:۳۸

خدا

می گه به سن تو که بودم همیشه دنبال داستان بودم و با جز داستان اصلن حال نمی کردم...می گذره و می گم براش که "دنیای سوفی" رو چه طور بی توجه به فلسفه های خسته کننده ش گذروندم تا بفهمم تهش استاد کیه و سرنوشت اون دختر و سوفی قراره چی باشه؟ و در آخر هم اینقدر خسته شدم که حتا سرنوشت سوفی رو هم پی گیری نکردم و بوسیدمش گذاشتمش کنار! برای خودش نتیجه گیری می کنه "پس تو هم دنبال داستانی مثل اونموقه های من!" نمی گم اما که...

داستان ها طاقت نفس کشیدن برایم نمی گذارند. داستان ها امانم را می برند. داستان ها همیشه دیوانه ام می کنند.

داستانی بود نه چندان دور...شاید همین دیروز یا پریروز؛ دقیق نمی دانم اما عمرش به هفته نمی کشد این یکی را مطمئنم : دختری نشسته گوشه مدرسه و چنان بی آلایش در خیال خود تنهایی ش را تصور می کنم گویی اسمش زهرا ست؛ بی کم و کاست!

دیده اید گاهی داستان که کمی غم انگیز می شود، مردم های های گریه می کنند؟ ازشان هم که می پرسی "خب الان که چی؟" چنان مایوس از تو چشم می دوزند به تیله های براق سیاهت که انگار در تمام عمرشان ذره ای احساس برایشان خرج نکرده ای! با همان هایی دارم صحبت می کنم که تا به حال چندین بار این طور نگاهم کرده اند...می خواهم به بقیه بگویند که تصور هم نامی به جای شخصیت اصلی داستانِ غم انگیز، چه قدر دردناک است!

برگردیم سر داستان خودمان...دختر همچنان نشسته گوشه مدرسه. تک و توک سلامی می کنند و می گذرند! شبیه فیلمی که تندش کرده باشند روزها و هفته ها و ماه ها می گذرد و دختر همان جا نشسته یخ می کند، جوانه می زند، شکوفه می دهد، رنگارنگ می شود و پاییز که می رسد می ریزد و می ریزد و می ریزد! (دردناکیِ هم نامی را همچنان متصور شوید...) ناگهان زندگی دخترک بیچاره با طلوعی روشن می شود : آشنایی هر چند دور، نزدیک می آید؛ نزدیک تر... سرش را می نوازد و دستش را دراز می کند تا حیاط را با هم گز کنند و با صدای ناله هر برگ زرد و نارنجی خنده شان به گوش خورشید می رسد! و خورشید چه کاری می تواند برای تکمیل این زیبایی بکند جز این که سرما را کنار بزند از زندگی غبار گرفته ش؟ چشم ها که کامل آشنا شدند، زبان ها باز می شوند و چه اشتباه بزرگی! زبان ها آشنا می شوند که

+ قیافه ت خیلی برام آشنا ست :)

-  خب؟ :/ {آه باز اشتباه شد...پس چرا خورشید هنوز یخ ها را آب نکرده ست؟}

+جایی همو ندیدیم؟ :)

- نمیدونم :/

+ آها فهمیدم...تو هم فلان جا نبودی؟ :)

- بودم! حالا که چی؟ :/

+ هیچ...:(

دختر باز همان جا نشسته یخ می کند، جوانه می زند، شکوفه می دهد، رنگارنگ می شود و پاییز که می رسد می ریزد و می ریزد و می ریزد!

مقصر منم...! مقصر منم که این داستان تکراری خستگی انسان ها را صدها و نه، هزاران باره گوش می کنم و آن وقت نویسنده هم هی دخترک را می نشاند و یخ می کند و جوانه می زند و شکوفه می دهد و رنگارنگ می کند و پاییز که می رسد می ریزاندش و می ریزاندش و می ریزاندش!

مقصر منم که این قدر خستگی ناپذیرم!



+ باشه قبوله من یه دیوونه م / دیوونگی هم یه سر عشقه...

دتس آل

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۶ مهر ۹۵
  • ۲۱:۰۵

یادتونه گفته بودش که:

" بعضی دخترای مدرسه رو باید ازشون یاد گرفت؟"

خب امروز یاد گرفت یه قطعه کاغذ توی جیب ارزشش از دل یه آدم بیشتره و می تونی به کسی که کاغذتو مچاله کرده، بلند و غراااا بگی .:احمق:.

همین!


پ.ن1: توجیه دیگه کم آوردم!

پ.ن2: انقد از چشام بریزه کافیه دیگه؟ :)

زهرا فلان کن! زهرا بهمان کن!

  • شادکه:)
  • شنبه ۳ مهر ۹۵
  • ۱۹:۵۷

خدا

باید چند روزی از این زندگی استعفا داد، تا ببینی بدون تو چطور تمام کارهایشان لنگ می ماند! و بعد هم از سر دلسوزی و ترحم برگردی و با مظلوم ترین حال ممکن در حالی که دو گوی چشمانت برق می زنند و دو دستانت در جلوی بدن قلاب شده اند به تک تکشان چشم بدوزی و بگویی " چشم "!!

والاه...

باید چند روزی دور شوی تا حدّاقل گاهی اوقات تکانی به خودشان بدهند و دست دراز گردانده (!!) و لیوان آب را از بالای سر مبارک، خود بردارند؛ نه زهرای مظلومِ مانده در اتاقِ انتهاییِ راهرویِ متصلِ به پیچ و خم هایِ فراوان و راه های دوووور دست! این طور در آینده ای نزدیک سپاسگزارت هم می شوند بابتِ باعثِ کاهشِ وزنِ گران شان بودنت:)

همین دیگه...

خستگی فراوان! قسم می خورم از اثرات سوء مدرسه ست و فوبیای کیف های سنگین!( در واقع باید به فکر شونه هامون باشیم دیگه! یه چن روزی باید تو طول تابستون- همچین تابستون هم نبودا ولی خب همین که میم های مردادی و شهریوری و شاید هم تیری رو توی خودش گنجوند و هدیه داد بهمون شاید بشه با غصه بی تعطیلاتی کنار اومد و  همچنان تابستون دونستش!- استعفا می دادیم تا استراحتی بشه برای شونه ها و خب انرژی و این حرفا برای شروع سال تحصیلی!!...چه کنیم که زود تر به فکر نبودیم!ایشالا تابستونِ سالِ بعد!)

+سلام گرم سوم مهریم رو با نفس های مدرسه چشیده صمیمیم به شما عزیزان هم درد و ایندردگذرونده(!!) می رسونم:)

++علاقه داشتم عکس رنگی می بود^-^


شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)