بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۰۵

رفتم پیش مهسو با کلی دلتنگی...اصلن اونموقه یادم رفت که معلم حساب از صبح داشت دعوا میکرد باهام!!

مهسو یه دفه رفت سمت کیفش، یه چیزی دراورد و داد دستم^^ گفت مال توعه:)

مهسو همیشه یه چیزی یا یه حرفی یا یه کاری برای غافلگیر کردن و همیشه جدید و خوب ترین موندن داره:))

+ داداچ امروز تستاشو به شددت خوب زد:) از موفقیتش زیاد خوشحالم:) خدا کنه خیلی بتونه خوب بده کنکورشو^-^


#روز_چهل_سوم

#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۱۷

از امروز تا شروع ماه رمضون چهل روز مونده...:(:

امروز تو چلّه دسته جمعی "شهدایی" یا در واقع همون ترک و گناه و انجام کارهای خوب در حد وسعمون، عضو شدم...
تو این --->پست کانال
خب شماهم بیاین دیگه:)

+امروز بهترین دوستمو از دست ندادم:) خدایا هزار مرتبه شکرت

#روز_چهل_و_دوم
#صد_روز_خوشحالی

حکایت ماجرای نیمـــــروز:)

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶
  • ۱۳:۱۱

ماجرای نیمروز حکایت دغدغه های هر روز این جامعه ست. حکایت جوانان انقلابی که چشم امید امام را روی دستان پر توانشان حس می کنند ولی جایی برای خودشان باز نمی بینند.

حکایت رحیم هایی که با اعتماد به دریغشان به دشمن، ناخواسته در قتل عام ملّت شریک می شوند! حکایت کمال هایی که قله های آرزوهایشان را در دوردست ها به حال خود رها کرده اند و برای اهداف والاتری می جنگند؛ برای رهایی خلق از شعار هایِ صدمن یک غازِ "آزادی خلق"! حکایت صادق هایی که خلق شناسند و آنقدر "عباس دیده" هستند که برای خودشان هم بپا می گذارند! حکایت دوست های عباس نشانی که سرشار از تهی برای دوستانند و تهی از هرگونه محرمانگی با دشمن! حکایت همان خائنانی که که کشور مانند چشمانش، عزیز می پروراندشان و آنان، خود، چشم و گوش دشمنند! حکایت مسعود هایی است که

فرق تحلیل و اطلاعات را خوب می دانند و هرگز از روی جهل قضاوت نمی کنند اما در سکوت خودشان، هم اطلاعات دارند و هم تحلیل. حکایت بالادستانی است که تحلیل های مسعودها را با بدسابقگیِ خود، قضاوت می کنند! حکایت آنان که از خواسته دلشان می گذرند و اشک می ریزند و می شکنند اما نمی گذارند هدف خرد شود و بشکند! حکایت حامد هایی که از عشقشان تیر می خورند ولی هرگز از دست دشمن نه؛ همان هایی که تیر نفاق می خورند ولی زهر خودخواهی خود را به خورد ملت نمی دهند.

ماجرای نیمروز حکایت خیانت دوستان و عشق خالص جوانان است. حکایت شکایتی که به گوش هیچ کس نخواهد رسید اما همچنان در دل جوانان انقلابی خواهد ماند. ماجرای نیمروز حکایت امروزِ بشریت است. باید ببینی تو، خود، کدام را انتخاب می کنی؟

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۵۷

دیشب یادم رفت پستو بزارم امشب جفتی میذارم.
دیشب: برق رضایتو تو چشمای مامان دیدم*-* گرچه آرزو کردیم کاش مامانا از خوشحالیای ما راضی میشدن نه از سختی کشیدنامون:'(
امشب: بلخره بعد از مدتهااااااا شاید بیشتر از شیش ماه، رفتیم سینما:) باید بگم از استرس فیلم هنوز دارم میلرزم^^ لرزش پر از حس خوب و ایده گرا:)
+میشه دعا؟ میشه خیلی؟

#روز_چهلم #روز_چهل_و_یکم
#صد_روز_خوشحالی

سیرک وزارت کشور و ابتذال خبرنگاری

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۲۰:۱۷

سراج الدین جان شما حرف دل بنویس ما اینجا بدون توجه به هیچ جناح گیری سیاسی بازنشرش میدیم:)

---> کلیک

" ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری، وزارت کشور را به سیرکی هیجان انگیز تبدیل کرد که اگر مدت زمان را کمی بیشتر می کردند به رقیبی جدی برای سیرک خلیل عقاب تبدیل می شد. این جذابیت به صورت در بین جامعه طرفدار پیدا کرد، به طوری که برخی مردم صرفا برای تماشا کردن پدیده های ثبت نام ریاست جمهوری بیرون وزارت کشور جمع شده بودند. اگر از این پدیده های بعضا بیمار بگذریم با آدم های زیادی روبرو می شدیم که صرفا برای شنیده شدن صدایشان آمده بودند. یعنی آنقدر حرف در گلو داشتند و هیچ فرصتی برای گفتنش پیدا نکرده بودند که تریبون ثبت نام را برای دیده شدن و پیدا کردن گوش شنوا مغتنم شمرده بودند.

اما دریغ از گوش شنوا. اصحاب رسانه که باید حداقل برای لحظاتی گوش شنوا و زبان گویای خواسته های این مردم می شدند مشغول گرم کردن سیرک وزارت کشور شده بودند. خبرنگاران آنقدر از سرگرم شدن با بعضی بیماران روحی-روانی که برای ثبت نام آمده بودند لذت می بردند، که به هر ثبت نام کننده ناشناسی به چشم سوژه ای برای خندیدن و جک ساختن نگاه می کردند.

این خبرنگاران وقتی در مقابل آن پیرمرد خراسانی یا آن حامی محیط زیست کرمانشاهی با غرور  و تکبر فراوان از برنامه هایشان برای ارتباط با ترامپ می پرسیدند و با این پاسخ روبرو می شدند که هدف آنها اصلا ثبت نام نیست و فقط می خواهند حرفشان را به گوش مردم برسانند، با بی اعتنایی به سراغ سوال مسخره و کلیشه ای دیگری می رفتند تا شاید از سوال دوم بتوانند سوژه ای برای خندیدن پیدا کنند.

آنقدر مشغول این سیرک گردانی بودند که از افراد سیاسی شناخته شده ای مانند اعظم طالقانی که احتمال تایید صلاحیتشان پایین بود،حتی یک مصاحبه هم نگرفتند و نپرسیدند شما با این بیماری چرا خودت را به زحمت انداختی؟اگرچه جامعه خبرنگاران چشم ما در وزارت کشور بود و خود چشم تنها می بیند و معمولا دیده نمی شود، اما آنقدر سطح رفتارها غیر حرفه ای و غیر اخلاقی بود که بسیاری را به این نتیجه رساند که خود این چشم ها بیشتر از آن بیماران ثبت نام کننده نیازمند درمان هستند.

اگرچه نشان دادن حضور ثبت نام کنندگان بی کفایت و بیماری که مهمترین قابلیت آنها سرگرم کنندگی است، در رفع این مشکل تاثیر مهمی دارد اما خبرنگاری با سیرک گردانی تفاوت دارد. خبرنگار باید حداقل به دلایل حضور مردم عامی بپردازد، سعی کند مشکلات آنها را منعکس کند و به ویژه نظرات ثبت نام کنندگان و تمامی چهره های سیاسی را منعکس کند.

به امید روزی که ابتذال از رسانه های کشورمان دور شود "

۹۶/۰۱/۲۷
سراج الدین

از مردم دو رنگ فرار کن، فرار...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۱۶:۵۷

راستی یادم رفت بهت بگم که آخر داستان ساداکو همون 644 تا درنا و آرامش ابدی ش در حالی که خانواده ش دورش حلقه زدن نبود... اونجا بود که 356 تای دیگه رو دوستای مدرسه ای ش براش درست کردن! (کلیک)

رو کیبورد با آهنگِ متصل ضرب پیانو می گیرم. بلد هم نیستما...اصلن متصل موزیک پیانو نداره. دف داره، صداهای کامپیوتری داره و چند تا چیز دیگه...ولی پیانو؟ بعید می دونم...در هر صورت که من بلد نیستم :دی (همین الان هم تصمیم گرفتم برا تابستون یه دوره فشرده تو خونه برا خودم بزارم و کاملن کم خرج فقط به عنوان یه هنر قشنگ و جالب یاد بگیرم اقلن پیانو زدنو. اینطوری:دی ----> کلیک)
حالا منظور این که متصل که پخش میشه، میشه امید داشت آهنگ بعد شرمساریه و این یعنی باید خوب خودمو آماده کنم تا تمام نفرت این چند وقتمو جمع کنم و همشونو سر همون آهنگ بریزم بیرون...یعنی باید گریه های فسقل تو تابستون یادم بیاد...یعنی باید فکر کنم که چه قدر رد آیه از سرتاسر وجودم کنده شده و خود آیه هم مچاله شده تو دوردست ترین جای این زندگی و هی بیشتر به رخ میکشه جای خالیشو...یعنی باید داد بکشم "چون زیر بار دوستی جون کنده بودی، از مهره های گردنت شرمنده بودی!"...یعنی باید برم زیر بارون چرخ بخورم و چرخ بخورم و چرخ بخورم و بهش بفهمونم "بارون حریف شرشر چشم ترت نیست" و بعد هی برای صدمین بار به گل گلی بگم "گل گلی! امان...امان از زنجیر و قلاده! امان! انقطاعی ام آرزوست" ... یعنی باید تمام آرزوهای زندگیمو جلو چشمام حسرت کنم و از همه آدمایی که دارنشون به سبب حسادت عظیمی که دارم متنفر باشم...همون که بگم این که متصل پخش میشه، یعنی آهنگ بعدی شرمساریه کفایت میکنه اصلن! :)

پ.ن: باید این آهنگ شرمساریو بدون هیچ مقدمه و موخره ای بفرستمش واست تا خودت بفهمی که "هرچی بهم تقدیم کردی، دوز و کلک بود..."
تو که از اسمت هم مشخصه که جان منی و همه هم اینو میدونن:) حالا بزار اینجوری بگیم که جان من همون رنگ دوم تو بود! رنگ دومتو در هرصورت نباز جانی...:`(

فایل صوتی عنوان؛ شرمساری ---->کلیک
فایل صوتی متصل ----->کلیک

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
  • ۰۱:۰۴

بعد از چندین ماه که اصلن درست حسابی پای درس نَشسته بودم، بلخره اینستای دی اکتیو شده و لست سینِ ریسنتلی و بی پرویی تو تلگرام کار دستم داد و نشوند پشت میز و کتاب ^.^

#روز_سی_و_نهم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶
  • ۰۱:۴۳

اونقدرام که فکر میکردم مغرور نیستم:)
تونستم به خاطر بد صحبت کردنم باهاش عذرخاهی کنم و تمام کینه ها فراموش شه تا حدی(حدقل از طرف من)
اینم گذاشتم به پای عهد روز پدرم با بابای محبوب که هرروز حدقل یه کار خوبی بکنم و ثوابشو هدیه بدم بهش:)

#روز_سی_و_هشتم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۲۴

کلاس ریاضی نبود که...فقط خندیدیم:)))
میتونستم تمام روزو به همین کلاسِ تمامن خنده فکر کنم به جای این تکرارِ در تکرارِ همیشگی:|
تجربه جدیدی که باید مشابهشو پیدا کنم تا براتون توصیف کنم + نهایت خستگی

#روز_سی_و_هفتم
#صد_روز_خوشحالی

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)