بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

ننوش...!

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۳:۰۳

اتاقم گرم شده

خودم هم، بس که امروز دو دوتا چارتا کردم و برای رهبرم طلب صبر کردم

پنجره اتاقمو باز میکنم

صدای جیغ و بوق و آهنگ و شیپور و داد و شعار میاد تو اتاقم

پوزخندمو یادم نمیره براشون حواله کنم

حسین میاد تو خونه با چشمای اشکی و اعصاب داغون

میگه اینم مملکت اسلامیه مثلن ما داریم! همه لخت شدن ریختن وسط دارن میرقصن:/

بازم تو خونه دوای سیاسی راه میفته

به بهونه درس میدوعم تو اتاقم و زل میزنم به عکس بابای محبوب که همه آرامش دنیا رو ریختن تو چشماش...

پیش خودم دعا میکنم کاش امام هرگز جام زهرو ننوشیده بود...:"((

یه همچین عکس و جمله ای همیشه رو میزمه تا آروم شم:)

بخوانید ---> اندر احوالات بعد از انتخابات [کلیک]

این هم بخونید حتمن ---> ۵۰ و هفت [کلیک]

این دفعه هم بوی اون دفعه رو میداد!

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۱:۱۴

هفت سالم بود و یه روز بابا اومد مدرسه دنبالم و صدام کردن و گفتن "اومدن دنبالت! باید بری!" قرار بر این بود که بریم دندون پزشکی؛ جایی که یه زمانی دوسش داشتم در کمال حماقت:/

از بابا پرسیدم میریم دندون پزشکی؟ با یه حال هول و نگرانی گفت "نه دیر شده!"

دیر شده بود وقتی رسیدیم. تمام راه، شیشه پنجره پایین بود و جاده رو بو میکشیدم! بوی نم میداد و انگار هنوز هیچ پرتقالی درنیومده بود! بوی ابرا رو اونموقه حس کردم و تو دل خودم دنبال خورشید گشتم! منظور از دیر شدن رو نمیدونستم و عین سه ساعت راه، جز همین جمله "دیر شده!" چیزی از بابا نشنیدم و جز نگرانی توی چشماش، هیچی از صورتش نخوندم...

هر دفه که می رفتیم بابل، شب میرسیدیم! دیر میرسیدیم! بعد از گذشتن از هزار تا ترافیک میرسیدیم! همه چراغا خاموش بود که میرسیدیم! آسه آسه میرفتیم تو خونه تا کسی بیدار نشه وقتی میرسیدیم! ولی این دفه از همیشه دیرتر رسیدیم! اونقدر دیر که با هزار تا داد و هوار ما هم، کسی که خاب بود بیدار نمیشد! اونقدر دیر که نذاشتن برم تو اون اتاقی که همیشه بودم توش؛ گفتن اونجا پره...!

از مامان پرسیدم "برم تا مسجد دنبال مامان جون؟"

مامان گریه کرد و رفت تو آشپزخونه!

از دایی جون پرسیدم "چرا همه یه جوری ن؟"

دایی جون دست کشید رو سرم و کفشاشو پاش کرد و رفت تو حیاط برای خودش قدم بزنه!

از زن دایی جون پرسیدم "ینی هنوزم نمیتونم برم تو اتاق خودمون؟"

زن دایی جون سرشو به علامت نفی تکون داد و رفت پیش دایی جون!

از بابا پرسیدم "برا چی اومدیم بابل وسط هفته؟"

گفت "باید زودتر میومدیم." و ماشینو با سوویچ باز کرد و سوارش شد و رفت بیرون!

از پدرجون پرسیدم "پس چرا هیچکس جواب منو نمیده؟"

گفت " آخه مامان جون رفته سفر! همه دلشون براش تنگ شده! تو ببخششون!"

گفتم "بی ما؟ همه جاش درد میکنه! نمیتونه بره تنهایی..."

اشکای پدرجون ریخت رو لباسش و گفت "فعلن که بهتر از همه ما تونسته بره!"

گفتم " کجا رفته؟"

گفت "یه جای دور...خیلی دور...پیش خدا!"

گفتم "هرچه قدر هم که دور باشه برش میگردونم! ببین...همه اینجا ناراحتن. مامان جون دوست نداشت کسی ناراحت باشه!"

گفت "تو راست میگی! والله که بهتر از همه اینا میفهمی..."

و بوسم کرد و رفت...

همه لباسا سیاه بود! ما دیر رسیده بودیم! دیدم که دخترداییم با اون حال نزارش، در اتاق ما رو باز کرد و خودشو انداخت اون تو و درو پشت سرش بست و صدای گریه ش کل خونه رو برداشت! اونقدر پشت در وایسادم تا بیاد بیرون و در رو باز کنه تا بتونم ببینم اون تو چه خبره! خیلی گذشت... انگار همه میدونستن چه خبره جز من! چون من دیر رسیده بودم. در باز شد و دیدم مامان جون خابه و انگار دخترداییم رفته بود تو، تا ملافه بکشه روش...

بهم برخورد! هنوزم نفهمیده بودم چه قدر دیر رسیدم. فکر کردم مامان جون باهام قهره و به همه سپرده که بهم بگن "رفته مسافرت" تا منو نبینه! غافل از اینکه دیر رسیده بودم...خیلی دیر! اونقدر که مامان جون فرصت کرد همه بار و بندیلشو از دنیا جمع کنه و با پاهای خسته و کم توانش تا خود خدا پرواز کنه...

دفعه بعدی که رفتیم بابل، به همه گفتم "جاده بوی اون دفعه رو میده! نه؟" و همه عین دیوونه ها نگام کردن!

از اون به بعد همیشه جاده تهران - شمال بوی اون دفعه رو میده! بوی ابر و خورشید گمشده! بوی دیر رسیدن...

بنفشیسیته!

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۹:۴۱

بچه های مدرسه ما، سیاسی فکر نمی کنن. روی جو سوار میشن و میرن جلو...

گیریم که چند نفر موافق سرسخت دولت اعتدال و بنفیشیسیته توی جامعه کوچیک مدرسه ما هستن که به هر نحوی هم که شده میخان به رخ بکشن و بگن که "شیخ حسن! غصه نخور! ما هواتو داریم! (ما رای ندهنده ها!)"
گیریم که من به عنوان تنها جهت گیری سیاسی م تو مدرسه، اون هم کاملن ناخواسته، میگم که "میشه دعا کنین امروز برم یه جایی؟" و اون هم با اصرار زیاد بپرسه و با یه شکوه خاصی بگم "همایش بزرگ حامیان رئیسی" [کلیک] و اون از حرصش قرمز بشه و بگه "دعا میکنم هرجا میخای، بری" و تو بفهمی که پیش خودش داره فکر میکنه "چه دوستایی هم داریمااا...شیخ حسن رو ول کرده چسبیده به سید ابراهیم؟!" :///
دیر فهمیدم که دیگه وقتشه زبون سیاسی باز کنم و به همه بفهمونم تو این چاهار سال خیری هم اگر دیدیم از صدقه سر لطف خدا و اولیاء الله بوده به سرمون که یه وقت ناامید نشیم از چاهار سال زندگی بی هیچ خیری! (بیش از چاهار سال. هشت سال. شایدم دوازده سال. شاید حتا بیست سال!!) اینه که میخام داد بزنم بگم "عاغا بیاین عطای این دولتو به لقاش ببخشیم!"
گیریم که یه سری آدما هستن میخان هرطور شده حرفشونو به گوش همه برسونن که "یا سبز یا هیچ!" و "هرکه غیر از سبز، مرگ برش باد!" که "ما میخاستیم بزرگ تر باشیم بتونیم سر فتنه 88، حدقل ما هم یه شعار داده باشیم و یه سطل آشغال کوچیکو هم ما آتیش زده باشیم!"...هستن این آدم ها، حضورشون هم محترم! ولی مشکل اینجاست که سر بحث ندارن و زبون سیاست نمی دونن! جرئتش هم ندارن! دومتر پارچه به خودشون آویزون میکنن بنفشششش! یه دستبند کوچولو دستشون میکنن "سبز"...ازشون هم که میپرسی چرا با هم این مدلی لباس پوشیدین، نمیان بگن "ممنون از تریبونی که بهمون دادی..." نمیان داد بزنن "آینه میرحسین، شیخ حسنه! پس بیاین همه با هم بهش رای بدیم تا میرحسین تو حصر انتخاب ما نمونه!" نمیان همه حرفایی که میخان با این نوع لباس پوشیدنشون برسونن رو بگن! فقط در جواب سوالم میگن "چون تنها رنگی بود که میتونستیم شیش نفری با هم ست کنیم!!" حتا خودشون اهداف خودشونو زیر پاشون له میکنن!
یادآور راست میگه...بین بچه های ما مگه چند نفر هستن که فکر کنن و کامل سوابق و برنامه ها رو دنبال کنن و با عقلشون انتخاب کنن؟ بچه های ما خییلی جوگیرن!


پ.ن: اللّهم اجعل عواقب امورنا خیرا...
بخونید ---> حسن شود سبب خیر [کلیک]

مَن جَرَّبَ المُجَرَّب...

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۲:۰۵

تو فیلم فروشنده یه صحنه ای هست که شوهره میره وایمیسته جلوی مردک و با جدیت تمام، ازش می پرسه چرا؟ و منتظر جواب اون میمونه...

اونموقه ای که داشتم اینجای فیلم رو میدیدم، با خودم گفتم :" خب! الان چی جواب بده بهت این وسط؟:/ چی داره که بگه در جواب؟ اصلن چرا داره این ماجرا؟"
و بعد از مکث خیلی طولانی مردک با یه بغضی جواب میده :"وسوسه شدم!" :(
همونجا به خودم قول دادم تمام سعیمو بکنم که هیچ وقت کاری نکنم که اگر کسی ازم پرسید "چرااا؟" نتونم جوابشو بدم! حتا اگر به کوچیک ترین و نامعقول ترین دلایل هم که شده، ولی بالاخره یه چیزی باشه!
امروز برای شاید صدمین بار بعد از اون قول، زدم زیر قولم...:"(
غلط کردم به معنای واقعی کلمه...
هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چه دلیلی تونست قانعم کنه برای انجامش؟ ولی من کردمش... اون غلط رو! کردم!

شرح ما وقع در ادامه...:(

  • ادامه رویا
  • چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    ممنون خدا:))
    ممنون که اینهمه دوست دارم:) ممنون که همه شون به قول ماریاسادات از پایه های روزگارن و میشه باهاشون تمامن خنده شد^.^

    #روز_پنجاهم
    #صد_روز_خوشحالی

    کاش این ماجرا به سر نیاید...

    • شادکه:)
    • شنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۶
    • ۲۲:۱۳

    بیاین فرهنگ نداشته مونو به رخ ملت بکشیم و داد بزنیم بی فرهنگیمونو ولی ادعای فرهنگ نداشته باشیم و اونوخ آبروی هرچی فرهنگه ببریم! :(:
    حدقل درین حد بیاین با فرهنگ باشیم!

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶
    • ۱۲:۱۸

    چرا انقد کیفیتشون داغون میشه وقتی میارمشون اینجا؟:/

    گوشی ندارم ولی دوستایی دارم که به فکرمن :))

    صبح که بیدار شدم با اینا مواجه شدم و یه عید بی نظیرو شروع کردم:))

    فقط بی حضور صاحب عید:"(

    عید همه بی نهایت مبارک:)))

    دعا یادتون نره دوستان^^

    پ.ن: شما هم عهد و ندبه امروزو بخونین تا از قافله جا نمونین...


    #روز_چهل_و_نهم

    #صد_روز_خوشحالی


    دومین پست امروز، پست قبل؛ شربت دیرآمدنت را خوردیم:"(

    شربت دیرآمدنت را خوردیم:"(

    • شادکه:)
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶
    • ۱۲:۰۰

    کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال...

    در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی...

    .

    .

    .

    علت دیر اومدنش منم...بیاین همه من هامونو جمع کنیم و بندازیم دور این جمعه...این نیمه شعبان!

    بیاین یه سال هم که شده ما بهشون عیدی بدیم...میشه؟ T_T

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
    • ۰۰:۰۲

    امروز تئاترمونو بالاخره بردیم رو صحنه:) بعد از کلی درگیری و ناراحتی و زجر کشیدن و کدورتایی که ایجاد شد...بعد از کلی تثبیت دوستیامون و از ته دل خندیدنامون و بغل کردنامون و عشق کردنامون با هر اَکت تئاتریمون:)

    امروز مهسو هم تئاترو دید...اصلن همه دیدن...از اون بالا همه رو میدیدم وقتی داد میزدم و به خدا قسم  میخوردم...به صورتای تک تک آدما خیره شدم و التماسو ریختم تو چشمام...گفتم که از این وضع خسته شدم! خاستم ازشون که باهم تمومش کنیم؛ چون من ناتوان ترینم...

    خلاصه که امروز همه تئاترو دیدن اما "هم خانواده" ندید... و مهم تر از اون پاییزک هم ندید...جای خالیش رو قلبم خیلی سنگینی میکرد :"(

    امروز تئاترمون رفت روی صحنه و تک تک لحظاتشو تو اونجای مغزم که لطیف ترین رویاها رو ضبط و ثبت میکنه، نگه داشتم!:)

    منتظر امروز و این اتمام باشکوه بودم...

    ولی الان انگار امیدو ازم گرفتن! هیچ دلگرمی ای برای ادامه دادن ندارم...:(

    کاش آرزو نمی کردم زودتر امروز برسه تا این تئاتر هم تموم شه!!


    #روز_چهل_و_هشتم

    #صد_روز_خوشحالی

    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)