بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

رویاهای مدفون!

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۲۰:۲۵

حالا -این وسط- نشسته ام با خودم فکر می کنم... حالا که یک سال فراز و فرود ها را تجربه کردم، نشسته ام ساعت ها آباندخت را بالا و پایین می کنم... می دانم معرفت این نیست! اما حالا پر جرئت می گویم که در آستانه یک سالگی این رویا، دست به انکارش برده ام. انگار که کودکی را یک سال تمام تر و خشک کنی و شیرش را به موقع بدهی و در دم هم آروغش را بگیری! اما یک دفعه مابین تمام عشقی که نثارش می کنی، یادت بیاید آن روز که به دنیا آمد دیده ای که بچه ت یک خال زیبا گوشه لبش داشت و چشمانی به غایت درشت! آن قدر درشت که می توانستی از همان روز اول هم لذت زندگی را از پشت آن ها بخوانی. یک دفعه به خودت می آیی و می بینی یک سال تمام عوضی تر و خشک کرده ای؛ می بینی اصلن جز یک دایه، هیچ نسبتی با این بچه نداری!

از این آرشیو به آن آرشیو خودم را پرت می کنم. می بینم حتا نسبت به کلمه ای ش هم احساس مالکیت ندارم! نمی توانم کلمات اینجا را در درون خودم پیدا کنم، تمامن تقلید! حالم از خودم به هم می خورد. دوست دارم لابه لای اشک هایی که به سبب دردهایم، قطره قطره می ریزند، نفرت هایم را هم بالا بیاورم! این آن رویایی نبود که می خواستم بسازم! روزمرگی رویای من نبود! خودم را از استوری ها و دایرکت های اینستا دور کردم چون روزمرگی آن ها هم رویای من نبود و هر جا هم که می رسیدم، بی مهابا می گفتم که اینستا شبیه قبرستان شده! دلیلش هم مشخص بود. رخوت از جای جای نرم افزار بالا میزد. شور و هیاهویی که هرکس برای پست هایش داشت جایش را داده بود به استوری های 24 ساعت دیگر پاک شونده! سین کردن ها پایشان به اینستا باز شده بود و در واقع دست همه برای همدیگر رو بود، حدس و گمان های دلنشینمان با اعلام تعداد کسانی که اتفاقی گذرشان به استوری ت افتاده، کور شد. کسی واقعن نمی دانست دوست داشتن کیلویی چند؟ کیلو کیلو لایک می ریخت پای هر مزخرف و تبلیغی! رویاهای من در اینستا هم زیر بار لایک ها و کامنت ها و سین ها و دایرکت ها و اسکرین ها دفن شدند، در صورتی که نرم افزار توانمندی بود الحق و الانصاف. جای پیشرفت زیادی داشت اگر به گند نمی کشیدندش با مسخره بازی های صد من یک غازشان!

ما بین اشک هایم یک صفحه باز کردم که بیایم بگویم "شما را به خدا، به حق همین شب قدری من را ببخشید! آهای شما بیش از 70 نفر! من را ببخشید. وقتتان طلایی بود که در اختیارم گذاشتید و من همه ش را آب کردم و مالیدم به در و دیوار رویا! آنقدر که رویای طلایی م هم زیر این آب طلاها دفن شد! می خاستم برق بزند، خاص باشد، توی چشم باشد! نشد... حالا باید تقاص(ص/س) طلاهایی که بردم و پس نیاوردم هم بدهم. آهای شما بیش از 70 نفرها، من را ببخشید. من را می بخشید؟"

حس میکنم این پایان خوبی برای این اعتراف نامه است اما حرف هایی هنوز هست برای گفتن.

همان موقع که سطر به سطر دنبال خودم می گشتم و با پایان هر پست انگار به یک بن بست می رسیدم، خاستم از اول شروع کنم! اخطار داد که بیش از دوسایت نمی توانم داشت و من با خودم فکر می کنم من که همیشه دیر اما راحت از تمام وابستگی هایم بریدم، چطور حالا هر کاری می کنم آبانه یک قسمم می دهد و در چشم هایم چشم می دوزد  که لطفن و خاهشن فاتحه من یکی را دیگر نخوان! هر دفعه هم من یک پوزخند می زنم به پهنای صورتم که کجای کاری؟ من همه دلبستگی هایم را بی فاتحه دور انداختم تا یک وقت دلتنگشان نشوم! با همه این ها اما هنوز هم توان فشردن دکمه حذف سایت را برای آبانه مرده را ندارم! یک جوری انگار که جنازه ای را در خانه -همان اتاق جلویی خانه مامانجون این ها-- بخابانی و یک پارچه تماما سفید هم روی آن بیندازی و با ماژیک سیاه هم یک روی در بنویسی "تمام کرد! هرچه بود درهایش را بستند!" و هر روزز یکی به آن سر بزند و با ناله وداعی سر دهد! دیگر مثل این می ماند که جنازه بخشی از خانه شده باشد، همانطور که پرده، همانطور که فرش زیر پا و همانطور که سقف! و تو هی نفهمی که چرا جنازه های دیگر شبیه ظرف های لب پر چینی ته کابینت بودند (که هر از گاهی هم باید محض قضا بلا یکی شان بشکند تا زندگی تداوم داشته باشد!) و این یکی شبیه سقف! همانقدر حیاتی و غیر قابل حذف! اما هرطور که هست جنازه ها را باید دفن کرد، نمی شود با مرده زندگی کرد که! می شود؟

خاستم رویای آبانه را احیا کنم و ملافه سفید از رویش بردارم و با سلامی زندگی را از سر بگیریم که یک دفعه صدایی از قهقرای درونم فریاد کشید "دستت بشکند اگر یک بار دیگر چیزی که منسوب (س/ص) به خودت نیست را در دست بگیری!" بعد هم از همانجا عصب دستم را کشید عقب وو توافق کردیم آبانه همچنان مرده به حال خود وابماند.


بعد.نوشت: چشمم می افتد به یادداشت بانو برای روز تولدم و فکر می کنم لابد لابه لای تمام رویاهای جعلیم، آبان و زرد درست راهشان را پیدا کرده اند؛ چون بانو نوشته " اصالت ِ زرد ِ آبانی :) "

سه شنبه وحشی

  • شادکه:)
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶
  • ۱۷:۲۸

اگر سه شنبه اتفاق های خوبی نیفته قسم میخورم به ترک تحصیل، خیلی خیلی جدی تر از همیشه فکر کنم...

مثلن برم و سر یه نبش یه مغازه کوچیک اجاره کنم و آتلیه ش کنم.

دوربین و ابزارش رو که تا حدی دارم و باقیش هم کم کم تهیه کنم.

علمش هم که فکر میکنم در حدی عکاسی آتلیه ای دارم! و کار کردن با فوتوشاپ و ادیت هم تا حد قابل قبولی بلدم.

حتا میتونم از این عکاس سیار ها بشم که راه میفتن پشت سر یه اکیپ یا یه سفارش دهنده و کلی ازش تو ژستای مختلف عکس میندازن! میشم عکاس محیطی و خیلی هم کلاس داره... یکی مثل ماهیماه یا امیرعلی.ق و حدیث



ازونجایی که اینستام پاک شده، پیج حدیثو پیدا نکردم! شما میدونستین کمکم کنین!

یک سالگی اتفاق خوشایندیست:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۲۸

سلام

اومدم بگم یک سال زمان زیادیه... اونقدر زیاد که میشه توش چندین و چند بار رویاپردازی کرد...میشه توش هزاران بار پرواز کرد و دنیاهای زیادی رو شناخت...

اومدم بگم یک سال از 26 خرداد سال پیش گذشته! از همون موقعی که گفتم پیرمرد اصرار داره که «وقتی همه خوابند باید رویا دید...»

اومدم بگم امسال که گذشت و به پشت سر نگاه میکنم پر از موفقیت بود برام و پر از خاطره های تلخ و شیرین:): امسال برام سخت گذشت اما خوب گذشت و به جرئت میتونم بگم اگر زیبایی های دنیای بیان نبود چه طور می تونست خوب بگذره اصلن؟ قبلتر ها هم گفته بودم که تکلم بزرگترین نعمته و باز هم میگم:)

اومدم بگم یک سال تمام، هرروز حسرت خوردم و حالا که به پشت سر -به این یک سال- نگاه می کنم دوستای بی نظیری رو میبینم که دارن برام دست تکون میدن و لبخند میزنن:))

روز تولدم میخواستم از این پستایی که به یه سال پشت سر یه نگاه کلی میندازن و با لایکا و کامنتا، ذوقمرگ میشن و بالاخره به هر سختی که شده ازش عبور میکنن، بذارم! نذاشتم...عوضش عکس گلای زرد مهسو رو گذاشتم و زیرش نوشتم:«زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» 

گذشت و برای روز 30 اسفند یه عکس تمام و کمال از همه لبخندایی که تو طول سال با دوستام ساخته بودم، رو آماده کردم...کپشن پیش نویس شده هم پر بود از خاطراتی که فقط تو دو نفره هامون قابل فهم بود و تگ و هشتگ و منشن! گفتم خب چه کاریه؟ عوضش عکس بانو رو گذاشتم که توی باغ داشت از لبه کادر به سمت داخل حرکت میکرد و برای نوشتم:«تو همان اولین نفری که در قاب 96 جاری شدی!»

گذشت و دوست داشتم روز 18 خرداد که سالگرد شکوهمند ورودم به طلگرام بود رو با جایگزین کردن همون اولین پروفایلم، به بنفشک یادآوری کنم که مخاطب اولین چتم تو اونجا کی بود و از قدمتش و معرفتش بی نهایت تشکر کنم... اما اون روز تاریخی از زندگیم، گوشیم دست مدرسه بود(و هنوز هست!) و من اون روز هم نتونستم از این تولد یه سالگیای خفن بگیرم:'(

همه اینا رو گفتم که بگم حساب اینجا جداست! که بگم من اینجا رو -مثل خیلیای دیگه تون- یه دنیای دیگه میدونم. یه دنیای لطیف که آجر هاش کلماتن:) یه دنیایی که کسی نمیگه چه قدر حرف میزنی عوضش صفحه ها زود به زود رفرش میشن برای خوندن دوستاشون!

اومدم بگم یک سال که چیزی نیست، اگر سی سال هم اینجا بمونم با شماها برام کمه! ددوستی بود میگفت"عمر اگر خوش گذرد، عمر نوح کم است" و باید بگم که میتونستم هر روز چالش صد روز خوشحالی رو بنویسم:« صفحه مدیریت وبلاگ رو باز کردم و دیدم خاب نیستم و اینجا واقعی ترین مجازی عمرمه^-^ »

امروز که یک سالگی وبلاگم مصادف شده با شهادت مولامون -امام علی- رو به فال نیک می گیرم و از خود آقا کمک میخوام که اونچه که باید بگم و بنویسم رو، بگم و بنویسم! اونچه که باید بشنوم رو بشنوم و اونچه که باید ببینم رو ببینم!:))))


پ.ن: شما دعا کنین اینستام برگرده و به فنا نرفته باشه، من لینک اون دوتا پستو براتون به زودی میزارم. 

پ.ن2: بانوچه بی نهایت زحمت میکشه برای تقسیم احزاب و جزهای قرآن ختم گروهی بینمون. بی نهایت دوسش دارم بانوچه رو بدون این که حتا خودش بدونه!:))) همش منتظر بودم که نوبت نیت حاجت روایی من کی میرسه...امروز افتاده بود به من:)) بهترین کادوییه که برای یه سالگی هام گرفتم:))) و همزمانی این نیت با روز شهادت امام علی بی نهایت پر از ذوقم کرد در حدی که وقتی بیدار شدم و اسمم رو لابه لای نیات دیدم، یه دفه به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده:) ممنون خدا، ممنون بانوچه! *-*
پ.ن3: امروز لست سینم رسید به عه لانگ تایم اگو:| کاشکی قبل از اینکه گوشیمو بگیرن ازم عکس پروفایلمو پاک میکردم که هروقت عه لانگ تایم اگو شدم مردم فکر کنن بلاکشون کردم:دی
[ارواح شیطانی درون سخن میگویند:) ]
پ.ن4: ایشالا فردا ماجراهای این یه سال، دوستام، لبخندا، اشکا رو براتون شرح میدم:)))

#روز_پنجاه_و_چهارم
#صد_روز_خوشحالی

نفس کشیدن تو قوطی دربسته، از این که پروانه م مکدرم میکرد!

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
  • ۲۰:۳۷

من بهتون نگفته بودم که از موندن توی اتاق می ترسم؟ نگفته بودم از بی اعتمادی خوف می کنم؟ اگه نگفته بودم که خیلی فراموشکارم. خیلی زیاد! و اگر هم که گفته بودم، شماها خیلی نامردید...خیلی! خیلی بیشتر از خیلی...


+عنوان از آخرین اتوبوس چاوشی --> [کلیک]

مدرسه خانه دوم همه ماست!! -_-

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۳۹

از همون روزی که مامان از ماموریت برگشت و با خستگی تمام چمدونش رو انداخت تو خونه و مثل همیشه کلی انرژی ریخت تو لبخندش با دیدن ما، تصمیم گرفتم دیگه با تمام مسئولای مدرسه (مخصوصن ناظممون:/ ) عین همون غریبه هایی رفتار کنم که وقتی بچه بودم، میگفتن "اگه کسی زنگ زد، درو روش باز نکن و نذار بفهمن خونه تنهایی!" [ بماند که چه کلکایی بعضی موقعا به کار می بردم برای اینکه تنها به نظر نیام تو خونه :دی ]

داشتم میگفتم... اون روز مامان رفت بخوابه و تو همون حال بهم گفت تو دیر از مدرسه میای خونه؟ من هم که از خودم مطمئن بودم، سریع جواب دادم که شاید بعضی موقعا بمونم و در حد پنج دیقه بیشتر با دوستام صحبت کنم. ولی همش سعی میکنم که زودتر از مدرسه بزنم بیرون؛ چون ناظممون به من یکی خییییلی زیادی گیر میده:/

کللی اصرار کردم تا بفهمم چرا پرسیده اینو، بهم نگفت چون فکر میکنه دید من نسبت به مدرسه خیلی مهمه که خوب بمونه! غروب که بانو اومد خونه شنیدم که مامان داشت بهش میگفت:« امروز به من زنگ زدن و گفتن وقتی شما به عنوان مادرش خونه نیستین خونه جذابیتی براش نداره که بخاد زود بیاد.»  -_- ینی می خاستم همونموقه پاشم برم دم خونه ناظممون بگم "هی فلانی:/ تو بهتره به مسائل خونه خودتون بیشتر توجه کنی که بچه هات احساس کمبود محبت نکنن تا اینکه بخای بشینی فک کنی که به این دختره به اندازه کافی گیر دادم، حالا نوبت خونوادشه!" :///

بعد آخه ایشون هم زحمت میکشن میشینن حساب کتاب میکنن ببینن کی مامانم تو جلسه یا ماموریته، همونموقه بهش زنگ بزنن! والا سیا عم انقد دقیق عمل نمیکنه -___-

بعد من یه روز، تو همون گیر و داری که درگیر گوشیم بودم با مدرسه [کلیک]، به یادآور گفتم که به طور نرمال کی مامان خونه نیست! باور کنین بهش گفتم که اگر هم میخاد زنگ بزنه یه موقعی زنگ نزنه که خستگی کار مامان صدبرابر شه...وگرنه همونموقه هم حواسم بود که به خودم قبولوندم که مدرسه غریبه است! دیدین هی آدم میخاد یه چیزیو بگه هی یکی انگار تو دلش بالا پایین میپره که نگو؟ من تو همون حال بودم! :(

تازه با این که ساعتای حضور مامان تو خونه رو کامل گفتم، بازم ناظمه وقتی به مامانم زنگ زد و نگرانش کرد که بنده خدا تو ماموریت بود:/

خلاصه که یادآوری نفرت عظیمم از ناظم وقت نشناسمون به مناسبت برگشتن مامان از سفر طولانی ش تا فردا:):

با افتخار دعوت می کنم از...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۱۱:۱۲

بدون وقت کشی، دعوت می کنم از مهمون جدیدمون که بیان و خودشونو به شما نشون بدن:/
خانوم ها، آقایان
معرفی میکنم:
این شما و این هم #مجووج ^-^ (بر وزن مفعول و با حفظ هشتگ)

وی در سال 1396 خورشیدی، در خاندان پر جمعیت و مذهبی هشت نژادها دیده به جهان گشود. چهره جد اندر جدی شبیه به ۸ آنها، چنین نام خانوادگی را برایشان رقم زد. به دلایل کثیری از جمله عدم  شباهت به هیچ موجودی، نامی  برازنده وی یافت نشد به همین دلیل تحصیلات ابتدایی خود را در خانه و در کنار مادر خود گذراند. پدر وی پس از عمری خجلی، تصمیم عجیبی گرفت و روزی وی را در فشار و دمای بالا، تبدیل به یک جوجه کرد تا شباهت نسلی در خانواده از بین نرود. و چه اسمی برازنده تر از مجووج(جوجه شده) برای جوجه داستان ما؟ زندگی وی به خوبی و خوشی در گذران بود که بالاخره کنایات دوستان و آشنایان مبنی بر قدمت و ضیعان نام خانوادگی ش وی را از پای دراورد و مجبور به انتخاب نام خانوادگی مدرن تری کرد. وی نام "هشتگ" را برای خود برگزید و زین پس سایه قدمت و اصالت را از سر خانواده خود، برکشید!
...
خلاصه عاغا!
عیدی داده بهم مجووجو:)))
بعد از پنجره، ایشون بچه دومم عه^-^
وااااای  چه زرده:))))) خیلی احمقه قیافه ش(•)_(•) تا حالا قیافه ۸ به این کیفیت از نزدیک ندیده بودم:دی

میگم که  برید از دوستا و دور و  بریاتون طلب عیدی کنین. حال میده:]

#روز_پنجاه_و_سوم
#صد_روز_خوشحالی

بنگریدش که ز هر بعد حُسن در حَسن است

  • شادکه:)
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۰

اسم این ماه فقط یک رمضان بود ولی

چون تو در آن آمدی شد رمضان الکریم

شاعر؟


امروز برای ولادت اولین امامزاده دنیا، طوری تو پوستمون نمی گنجیدیم که قابل وصف نیست:)

عیدی هم یادتون نره بگیرید ازش...هنوز دیر نشده!:)))

آرزوی ما عاشقان هم که دیدن بین الحرمین رسول و کریمین است. تصورش هم حتا زیباست. یک طرف گنبد سبز نبوی...یک طرف چهار گنبد طلایی با پرچم های سبز سرش:)) زیباست. نه؟


+هیئت مجازی1
توضیحات: [غم ندارم تا کریم آل احمد رو دارم - محمود کریمی- 2MB]

+هیئت مجازی2
توضیحات: [امشب شب دلای پریشونه - سید مجید بنی فاطمه-2.9MB]

این دوتا مولودی رو خیلی خیلی دوست دارم... البته یکی دیگه هم بود که پیداش نکردم:( اون یکی حتا نوستالوژی بچگیم هم هست انقدر که از بچگیم دوسش داشتم:دی


عیدتون بی نهایت مبارک...

و التماس دعا:)


دینی خوانی 5

  • شادکه:)
  • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۵۶

«بارالها! خوب می دانم هر کس لذت دوستی ات را چشیده باشد، غیر تو را اختیار نکند و آن کس با تو انس گیرد، لحظه ای از تو روی گردان نشود،

بارالها! اای آرمان دل مشتاقان و ای نهایت آرزوی عاشقان*!

دوست داشتنت را از خودت خواهانم.»



برگرفته از دعای مناجات المحبین امام سجاد (علیه السلام)

*یا غایه آمال المحبین...:))

پ.ن: شما هم از وجود دعاهای خمسه عشر تو مفاتیح احساس خوشبختی می کنین یا فقط من اینطوری ام؟:)))

دینی خوانی 4

  • شادکه:)
  • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶
  • ۱۸:۱۷

از امیر المومنین علی(علیه السلام) پرسیدند:

زیرک ترین انسان کیست؟

فرمود: کسی که از خود و عمل خود برای بعد از مرگ حساب بکشد.

پرسیدند: چگونه؟

فرمود: چون صبح تا شب به کار و زندگی پرداخت، در شب به خود بازگردد و بگوید:

ای نفس! امروز روزی بود که بر تو گذشت و دیگر باز نمی گردد. خدا درباره این روز از تو خواهد پرسید که آن را چگونه گذراندی و در آن چه کردی؟ آیا به یاد او و سپاس از او بودی؟ آیا گره از کار فرو بسته مومنی گشودی؟ آیا گرد غم از چهره ای زدودی؟...؟



بحار الانوار، ج 70، ص 69

پ.ن: مشخصه جنبه دینی خوندن عم ندارم؟ حالا هی بگید بخون بخون:/ دارم یه کاری میکنم از ترم بعد دیگه معاف باشم از امت دینی:دی

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)