بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

هرآن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶
  • ۲۰:۴۶

میگه چرا سرتو میندازی پایین همینطوری میری کتابخونه؟! اونقدر این جمله ش برام عجیبه که دو سه بار ازش میپرسم ببینم درست شنیدم یا نه! هیچ وقت حتا فکرشم نمیتونست به ذهنم خطور کنه که برای پیچیدن تو فضای پر از نور کتابخونه مدرسه هم باید ازش اجازه بگیرم!
فقط یک لحظه فکرشو بکنین...چرا سرتو میندازی پایین همینطوری میری کتابخونه؟! کتابخونه نرم کجا برم؟ تو کتابخونه بیش از هزاران هزار دوست دارم به علاوه یه مهسو که دوستیم باهاش تا ابدمو کفایت اصلن:)
کجا برم؟پیش کی برم که دوس داشته باشه این زشت ترینو؟ کجا برم که چپ چپ نگام نکنن؟ که هرجور دوس دارن دربارم قضاوت نکنن؟ که حدقل وقتی با بزرگترین لبخندی که توان ارائه شو دارم، میرم پیششون، تحویلم بگیرن نامردا؟!
تو نمیدونی...ولی من هروقت از زندگی خسته میشم میرم تو اون کتابخونه پر از نور و تا میتونم انرژی جمع میکنم برای ادامه مسیر:) کتابخونه تنها پناهگاه منه تو اون مدرسه...
حالا فهمیدی چرا سرمو همینجوری میندازم پایین و میرم کتابخونه؟

من کور باشم کور باشم کور باشم...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۱:۰۱

[گ.ا]



پ.ن: دلم برای هیچ بنی بشری جز مهسو تنگ نبود تا امشب. الان کل عالم و آدم انگار صدساله ازم دورن...انقدر دلتنگ!:(

+منو ببخشید که حوصلتونو با پستای نامفهوم سر میبرم:(

فُلانی...!

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶
  • ۲۲:۱۴

[۱۳۹۶/۰۳/۱۱ ۱۵:۲۱]

دوست داشتم باهات حرف میزدم.

دوست داشتم می دیدمت.

دوست داشتم تاریخ ادبیاتای امروزو مثه عدد جرم زمین فرومیکردی تو مخم.
دوست داشتم امانتیتو برمیگردونم.
دوست داشتم ازت تشکر میکردم.

یه پیش نویس نصفه بود...پیش نویس کاملِ "دوست داشتم" ها درباره ش! کااملِ کاامل...
ولی! من به حسام اعتماد می کنم و تک تک بنداش رو با نفرت از خودم پاک میکنم...نفرت از همون خودمی که تکلیفش با خودش هم معلوم نیست و میتونه هر لحظه حسش یه چیز باشه! حتا که حس بقیه هر لحظه بهش یه چیز باشه... من متنفرم از این خودم!
ولی دوست داشتم این پنج تا بندو منتشرشون کنم و پاکشون نکنم لابه لای اون مابقی!
اه لعنتی. کاشکی خیلی بیشتر از اینا، زندگیو بلد بودم!

خربزه در دهان مکن!

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۲۳:۴۸

زنداییم زیباترین تصمیمی بود که خانواده ما گرفت، بعد از اون دیگه بیست سی ساله که هیچ تصمیمی به اون زیبایی نبوده! :)

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)