بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

ترشی هیوده ساله

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۷ آذر ۹۶
  • ۲۲:۳۲

میگه

با این اخلاقش اگه هیشکی نیاد ببرتش چی؟ میمونه رو دستمون

بعد که میبینه نمیتونم از شدت خودخوری تحمل کنم و اشکام میریزه میگه

قربون اشکات برم من

....

خدایا من چرا نمیمیرم پس؟

پیدایش کروموزوم اضافی!

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶
  • ۱۹:۳۰

قدم گذاشتن به هیوده سالگی شبیه قدم گذاشتن به دنیایی تازه نبود. همانقدر کهنه و چرک و زیبا و نورانی که قبلن. دقیقن همانقدر! دوستان زیادی هم تبریک گفتند و انتظارش را نداشتم...دوستان زیادی کادو دادند و انتظارش را نداشتم... حتا باید بگویم یک شال گردن دراز و باریک هم هدیه گرفتم:) صدبرابر زیباتر از اونی که تو ذهنم ساخته بودم از یک شال گردن رویایی:))

اما به عنوان کسی که حدود چاهار روز است هیوده سالگی را درک کرده به شما می گویم!
هیوده سالگی آنقدر ها هم که میگویند سن خاصی نیست. یک سال پیش رویتان حقیر تر از آنی به نظر می آید که هست! لذت انتظار هیژده و سن قانونی و فارغ التحصیلی و لپ تاب و آزادی، زیر زبانم مزه نمی کند!
روز اول یا دوم هیوده، دوستی هم پرسید «از حسای هیوده برام بگو...»
اونموقه می خاستم براش از شال گردنی بگم که هیوده تا مثلث داره... اصلن دوست داشتم برای همه دنیا از شال گردن سبز و کرمم تعریف کنم، البته که هنوز هم میخوام... دوستانم تمام شب و تمام روز را برای هم رمان زرد اینترنتی تعریف می کنند و من به هیچ وجه دوست ندارم حتا بشنوم! احساس می کنم جدامانده و عقب مانده م که تمام شب میخوابم و روز را تماما با بازی می گذرانم! احساس خوبی ندارم و دست خودم نیست، نمی توانم هیچ چیز را برای هیچ کس تعریف کنم! نه که نتوانم... سختم است! انرژی زیادی ازم می گیرد
حالا اگر کسی، دوستی، آشنایی بیاید بگوید «چه خبر از هیوده؟»
می گویم چیز خاص تری از شانزده نیست! به جز کمی احساس صمیمیت بیشتر... توقع بالاتر... و ترس... ترس از آینده! شاید هم ترس را کلن نگفتم. می گویم آن جوری که انتظارش را داشتم وارد نشد! خوب؟ کافی؟
راستش یک روز هم؛ همان اوائل مهر یک کاغذ دادند دستمان که درباره خودتان بنویسید. دغدغه تان، علاقه تان، فلانتان، بهمانتان! یک جمله نوشتم و بس:« از آینده می ترسم!» اما ننوشتم از مرگ می ترسم. ننوشتم از دوستانم می ترسم. ننوشتم از سقوط می ترسم. ننوشتم از کنار گذاشته شدن می ترسم. ننوشتم هر روز صبح آرزو می کنم حتا اگر شده به قیمت از دست دادن سلامتی، مدرسه نروم. ننوشتم برای ناظممان آرزوی مرگ می کنم! ننوشتم با این وضع به زندگیم نمی رسم. ننوشتم از تمام دنیا عقب مانده م...
اصلن همین که هِودَه سالگی آنقدرها هم چیز دندان گیری نبود، بر می گردد به عقب ماندگی م :)

خب حالا مهم است که بگویم فوتو بای خودم؟ مهم نیست! باور کنید که نیست...


پ.ن: میدونم دیگه! الان میای برام خوندن هرروزه شازده کوچولو رو به مدت دوماه تجویز میکنی:/

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)