بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دنیای بی امام (ره) - قسمت چهارم(آخر)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۰۸:۰۰

پریروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام (ره) - قسمت سوم

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۱۶:۰۰

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام(ره) - قسمت دوم

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۰۸:۰۰

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام (ره) - قسمت اول

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۰۱:۱۳

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!
    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • سیرک وزارت کشور و ابتذال خبرنگاری

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
    • ۲۰:۱۷

    سراج الدین جان شما حرف دل بنویس ما اینجا بدون توجه به هیچ جناح گیری سیاسی بازنشرش میدیم:)

    ---> کلیک

    " ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری، وزارت کشور را به سیرکی هیجان انگیز تبدیل کرد که اگر مدت زمان را کمی بیشتر می کردند به رقیبی جدی برای سیرک خلیل عقاب تبدیل می شد. این جذابیت به صورت در بین جامعه طرفدار پیدا کرد، به طوری که برخی مردم صرفا برای تماشا کردن پدیده های ثبت نام ریاست جمهوری بیرون وزارت کشور جمع شده بودند. اگر از این پدیده های بعضا بیمار بگذریم با آدم های زیادی روبرو می شدیم که صرفا برای شنیده شدن صدایشان آمده بودند. یعنی آنقدر حرف در گلو داشتند و هیچ فرصتی برای گفتنش پیدا نکرده بودند که تریبون ثبت نام را برای دیده شدن و پیدا کردن گوش شنوا مغتنم شمرده بودند.

    اما دریغ از گوش شنوا. اصحاب رسانه که باید حداقل برای لحظاتی گوش شنوا و زبان گویای خواسته های این مردم می شدند مشغول گرم کردن سیرک وزارت کشور شده بودند. خبرنگاران آنقدر از سرگرم شدن با بعضی بیماران روحی-روانی که برای ثبت نام آمده بودند لذت می بردند، که به هر ثبت نام کننده ناشناسی به چشم سوژه ای برای خندیدن و جک ساختن نگاه می کردند.

    این خبرنگاران وقتی در مقابل آن پیرمرد خراسانی یا آن حامی محیط زیست کرمانشاهی با غرور  و تکبر فراوان از برنامه هایشان برای ارتباط با ترامپ می پرسیدند و با این پاسخ روبرو می شدند که هدف آنها اصلا ثبت نام نیست و فقط می خواهند حرفشان را به گوش مردم برسانند، با بی اعتنایی به سراغ سوال مسخره و کلیشه ای دیگری می رفتند تا شاید از سوال دوم بتوانند سوژه ای برای خندیدن پیدا کنند.

    آنقدر مشغول این سیرک گردانی بودند که از افراد سیاسی شناخته شده ای مانند اعظم طالقانی که احتمال تایید صلاحیتشان پایین بود،حتی یک مصاحبه هم نگرفتند و نپرسیدند شما با این بیماری چرا خودت را به زحمت انداختی؟اگرچه جامعه خبرنگاران چشم ما در وزارت کشور بود و خود چشم تنها می بیند و معمولا دیده نمی شود، اما آنقدر سطح رفتارها غیر حرفه ای و غیر اخلاقی بود که بسیاری را به این نتیجه رساند که خود این چشم ها بیشتر از آن بیماران ثبت نام کننده نیازمند درمان هستند.

    اگرچه نشان دادن حضور ثبت نام کنندگان بی کفایت و بیماری که مهمترین قابلیت آنها سرگرم کنندگی است، در رفع این مشکل تاثیر مهمی دارد اما خبرنگاری با سیرک گردانی تفاوت دارد. خبرنگار باید حداقل به دلایل حضور مردم عامی بپردازد، سعی کند مشکلات آنها را منعکس کند و به ویژه نظرات ثبت نام کنندگان و تمامی چهره های سیاسی را منعکس کند.

    به امید روزی که ابتذال از رسانه های کشورمان دور شود "

    ۹۶/۰۱/۲۷
    سراج الدین

    عکس بابا مصطفا جلوی چشمتون باشه و این شعرو بخونین:)

    • شادکه:)
    • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶
    • ۱۱:۲۷

    من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم 
    حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
    تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری 
    که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
    خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم 
    که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
    هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
    که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
    هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی 
    مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
    گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت 
    مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم
    گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد 
    گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
    مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
    چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم
    من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم 
    مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
    گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
    تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
    نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی 
    همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
    خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی 
    که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

    ماهی و گربه

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵
    • ۱۲:۲۴

    خدا

    می دونم چی میخام بنویسم و این هم می دونم که هرگز اونی که میخام بنویسم در نمیاد! رسیدم به همون موقعایی که با نفیسه می خوندیم و می نوشتیم و رقص قلمامونو چنان به رخ هم می کشیدیم که خودمون هم غرق می شدیم. رسیدم به همون موقعایی که قلم برام تصمیم می گرفت و چه بهتر که بسپرم  به خودش تا صد بار با خیال راحت و دور از غرور بنویسه :" همین امروز، دوباره و نه صد باره شیفته مردادی شدم:) از اولِ اولِ اول! انگار لبخند اولی بود که ازش می دیدم...:)"

    آهنگی که طهورا بهم داده رو میذارم پلی شه تا روون تر بنویسم...آهنگی که وحشتناک یاد فیلم "ماهی و گربه" میندازتم! برا طهورا هم فیلمو گذاشتم تا اون هم تایید کنه که این فیلم و آهنگ چه قدر برای هم ساخته شدن ولی تایید که نکرد هیچ، از دیدن فیلم حالش هم بد شد! سرش گیج رفت و نزدیک بود موقع دوییدن زمین بخوره!

    اصلا همه چیز منو یاد اون فیلم میندازه. بهتون پیشنهاد که نه، دستور میدم که هرگز دوبار این فیلمو نبینید، با این که اگه من هم نگم و خودتون یه بار فیلمو ببینید، حوصله نمی کنین بار دوم  حتا سی دیشو بزارین تو سی دی پلیر!!

    خلاصه که از من به شما نصیحت؛ دوبار دیدنش کل زندگیتونو تحت الشعاع قرار میده، مثل "فروشنده" که تا مدت ها پس ذهن آدم می مونه و نه می تونه قدمی برداره به جلو و نه می تونه سرجاش وایسه و راه برگشت هم که از همون اول بستن!!

    مثلا این که جعبه کوچیک گل گلی پر از گیره کاغذم که قرار بود ببرم مدرسه و بذارم تو کمدم یه دفه از وسط اتاق غیب شد و دیگه پیدا نشد، یعنی این که یه پیک همین دور و براس...نادیا می گفت کارش پیکه: ینی کارای عجیبی که هر کسی نمیتونه بکنه رو اون انجام میده! یه چیزی شبیه معجزه! و بعد تعریف می کنه که پیک عزیزش وقتی که میخاست باهاش دوست شه، فندک مامانشو برمیداره و هشت سال بعد وقتی مامانش از باباش داره جدا میشه فندکو میندازه جلوی پاش!! چون میدونسته اون الان بیشتر از هرچیزی به سیگار کشیدن احتیاج داره!!

    جالبی این که دقیقا این دوتا فیلم اینقدر روی افکارم اثر گذاشتن و وجه اشتراکشون اینه که: هر دو یه فضای تئاتری عجیبی دارن:)


    اینو حتمن بخونین...مصاحبه با آقای شهرام مکری، کارگردان فیلم ماهی و گربه:)


    شاد.نوشت: کلی حرف برای زدن دارم...اما نه وقتشو دارم و نه جرئتشو!

    اطلاع.نوشت: در طی تغییرات ظاهر وب، حتمن آدرس هم عوض میشه و به هرکی که باید، داده میشه:)

    به یاد یار و دیار

    • شادکه:)
    • پنجشنبه ۲ دی ۹۵
    • ۱۶:۰۳

    می آیم کنار گفت و گویی ساده
    تمام رویاهایت را بیدار می کنم
    و آهسته زیر لب می گویم
    برایت آب آورده ام، تشنه نیستی؟

    سید علی صالحی

    کوچه های نرفته

    • شادکه:)
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵
    • ۱۸:۵۸

    خدا


    در من کوچه هاییست
    که باتو
    در آن نگشته ام...
    سفری هاییست
    که باتو
    هنوز نرفته ام...
    روزها و شب هایی ست
    که با تو
    به سر نکرده ام ...
    و عاشقانه هاییست 
    که باتو
    هنوز نگفته ام . . .


    پ.ن: شعر از شاعر بانویی که اسمشو نیافتم!
    روایت های متعدد بود، ترجیح دادم راوی یکیشون به اشتباه نباشم!
    شما میدونستین حتمن بهم بگین:)

    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)