بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

بنگریدش که ز هر بعد حُسن در حَسن است

  • شادکه:)
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۰

اسم این ماه فقط یک رمضان بود ولی

چون تو در آن آمدی شد رمضان الکریم

شاعر؟


امروز برای ولادت اولین امامزاده دنیا، طوری تو پوستمون نمی گنجیدیم که قابل وصف نیست:)

عیدی هم یادتون نره بگیرید ازش...هنوز دیر نشده!:)))

آرزوی ما عاشقان هم که دیدن بین الحرمین رسول و کریمین است. تصورش هم حتا زیباست. یک طرف گنبد سبز نبوی...یک طرف چهار گنبد طلایی با پرچم های سبز سرش:)) زیباست. نه؟


+هیئت مجازی1
توضیحات: [غم ندارم تا کریم آل احمد رو دارم - محمود کریمی- 2MB]

+هیئت مجازی2
توضیحات: [امشب شب دلای پریشونه - سید مجید بنی فاطمه-2.9MB]

این دوتا مولودی رو خیلی خیلی دوست دارم... البته یکی دیگه هم بود که پیداش نکردم:( اون یکی حتا نوستالوژی بچگیم هم هست انقدر که از بچگیم دوسش داشتم:دی


عیدتون بی نهایت مبارک...

و التماس دعا:)


دنیای بی امام (ره) - قسمت چهارم(آخر)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۰۸:۰۰

پریروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام (ره) - قسمت سوم

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۱۶:۰۰

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام(ره) - قسمت دوم

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۰۸:۰۰

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!

    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • دنیای بی امام (ره) - قسمت اول

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
    • ۰۱:۱۳

    دیروز ، چهاردهم خرداد، وطن بی پدر شد!
    هذا فراق بینی و بینک پدر... ما ندیده عاشقت هستیم، به شرافتمان قسم!
    از صبح که بیدار شدم، صحنه آخر ارمیا جلوی چشمانم رژه می رفت...
    شاید چون کامل ترین صحنه ای بود که از مراسم تشییع جنازه امام، در ذهنم داشتم و ساخته و پرداخته شده بود.
    اگرچه دیر ولی می خواهم ان شاء الله تا زمان خاکسپاری امام - یعنی نخستین ساعات صبح روز شانزدهم - در چهار قسمت، روایت ارمیا را منتشر کنم.

  • ادامه رویا
  • هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء

    • شادکه:)
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
    • ۰۱:۰۳

    دلمان تنگ است...

    نفس ها تک و توک بالا می آیند و به سختی پایین می روند...

    دلم برای روضه های تنهایی م تنگ شده... یکی که پایه گریه بود باهام همیشه، الان نیست...

    ترس چیره شده و ...

    دلم تنگ است...


    میشه با این جمله نوحه صدها بار مُرد:

    "جهنم دشمن تو / سوز صوت قرآن تو بود "


    [عشق من - محمود کریمی - حجم: 8.5MB ]

    عاشقی به وقت کتیبه ها

    • شادکه:)
    • جمعه ۵ خرداد ۹۶
    • ۰۰:۴۹

    سریال دوران "خوش گذرونی امتحانی:)"- قسمت دوم^^

    "ما آدم های نامردی هستیم و خیلی هم بی معرفت، به زنمان، فرزندمان، پدر و مادرمان و رفیقمان هم رحم نمی کنیم!"

    اعتراف می کنم که تمام امروز و درس نخوندن هامو سر همین جمله بودم که کش و تاب داده شده بود و هی پیچ خورده بود و پیچ خورده بود!

    بعد هم که تموم شد، تو دلم گفتم "چه حیف! باز هم کتاب از این دست به من بدین!" و به زبون گفتم "خداروشکر! بلخره تموم شد!" گفتم خب دیگه ببندمش و بذارمش کنار! رفتم نمازمو خوندم و بلافاصله بعدش، ذکر گفته نگفته، رفتم سر کتاب! داستان آخرش رو دوباره خوندم! گفتم خب دیگه ببندمش و بذارمش کنار! رفتم یه دور زدم تو خونه، یه زردآلو خوردم و سه باره رفتم سراغ داستان آخر کتاب! و باز هم مثل دفعه اول با خودم تکرار کردم "یه رمان نوشته در قالب داستان های جدا جدا" و بعد هی به سید مهدی لبخند فرستادم به خاطر این نویسنده بدیعی که جز آثارش و افکارش تحویل جامعه داده :)) و باز هم تا بار صدم، هی کتابو بستم و دوباره باز کردم و جملات داستان آخرشو با خودم تکرار کردم:) صدبار گفته بود اگر کتابو ببندی و به ریش ماهم بخندی اشکالی نداره، ولی قطعن مصیبت نچشیده ای! شاید از ترس همین بود که نتونستم کتابو ببندم؛ از ترس اینکه دوباره بیفتم تو قماش همون مرفهان بی درد که چه قدر از تک تکشون متنفرم! به خودم گفتم خب اشکال نداره فردا صبح که پاشدم توی بیان معرفیش میکنم...خابم نبرد! تا همین الان که نصفه شبه چراغ اتاقم روشنه:)

    " گفتم: ...اما برای کسی که همه عمرش شب بوده، نمی شود از خورشید حرف زد، نمی فهمد اصلا و اساسا. تشویق به زندگی در روشنایی روز، مال کسی است که یک بار هم شده نور خورشید را چشیده باشد.

    ناچارم که زمختی ها و تیرگی های شب را بگویم تا یادمان بیاید در چه مردابی غوطه وریم. بعد حرف از صبح و آفتاب و..."

    این قسمت رو که میخونم یاد شعری میفتم که امروز توی برچسبام نوشتم تا یه روزی، به وقتش، منتشرش کنم! یاد این بیت:

    "از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

    با مردم بی درد، ندانی که چه دردیست!"

    خلاصه که اوصیکم به خوندن این کتاب:)


    حتا اگر پس فرداش امتحان فیزیک دارین. بلخره یه موقعی باید خوند. همونطور که باید "زیبا صدایم کن" رو خوند. خیلی هم طولانی نیست و میشه در عرض یکی دو ساعت بلعیدش:) البته اگه وسطش هی از استرس ول نکنین برید مسئله فیزیک حل کنین! والا من هیچی نه از مسئله فهمیدم نه از کتاب؛ مجبور شدم دوباره بخونمش:دی


    توضیحات رسمی تر:

    عنوان: عاشقی به وقت کتیبه ها

    نویسنده: سید علی شجاعی

    ناشر: نیستان

    قیمت: 6000 تومان

    چاپ سوم - 1392

    ژانر: اجتماعی

    قالب: داستان کوتاه (ولی من که میگم رمان!)

    موضوع: این کتاب شامل ۹ داستان کوتاه با مضامین اجتماعی – مذهبیِ روایتگر تلخی‌ها و روابط آدم‌های ساده هم‌روزگار ما و یک داستان نیمه بلند "عاشقی به وقت‌ کتیبه‌ها"؛ با روایتی مدرن و روایتگر عاقبت به خیری سیاهی‌های امروز است.

    اگر مایل بودین از اینجا میتونین تهیه ش کنین ---> کلیک

    خواستین هم یه ندا بدین، قرض بدم بهتون:)


    شاد.نوشت: مطمئنم همتون اونقدر باهوش و مچ گیر هستین که تناقض توی عکسو پیدا کنین:دی

    O captain, My captain

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
    • ۲۰:۵۷

    تمام صفحه های نقد کتاب هاتون رو ببرید و بندازید سطل آشغال به شیوه جان کیتینگ:) هر جایی که درباره ارزش یه کتاب نوشته و این که چه طور میشه به یک شعر یا کتاب یا فیلم نمره داد، روش با غلظت تمام تف کنید و بِکَنیدش اگه جز اینه...به نظرم اولین معیار برای خوب بودن یه کتاب یا فیلم، اینه که چه قدر بتونه اشک آدمو دربیاره:) حالا هرچه قدر اون آدم سرسخت و بی احساس! باید کتاب بتونه غرقش کنه:))

    انجمن شاعران مرده، توی این ارزیابی سرافراز بیرون اومد چون با خوندن دوباره کتابش هم نشستم و زار زار گریه کردم نصفه شبی و با دیدن فیلمش ذره ذره با هرکودوم از شخصیتا آب شدم و با همه صحنه هاش سوختم و پر از حسرت شدم و اشک ریختم:)

    یه ویژگی خوب دیگه ش هماهنگی کتاب و فیلمش بود...به حدی که من میتونستم ندیده، دیالوگ های فیلمو از بر بگم، چون عینا، اکثر دیالوگ ها همونی بود که تو کتاب نوشته شده بود و این ویژگیش واقعن بی نظیر و تحسین برانگیز بود:)

    یه چیز دیگه هم که دوست داشتم درباره فیلم و کتابش اشاره کنم این بود که توصیفات کتاب به حدی کامل بود که تصور من موقع خوندن کتاب و قبل از دیدن فیلم تا حد زیادی شبیه اونی بود که توی فیلم نمایش داده شده بود. که البته ممکنه این اتفاق به خاطر پیش زمینه ذهنی مترجم کتاب درباره فیلم بود! چون طبق مقدمه خودش، اول فیلمو دیده و بعد کتاب رو خونده....

    بهترین کتاب امریکایی که خوندم بود واقعن...(صرف نظر از سانسورها و ترجمه بی در و پیکرش!) البته ادعایی ندارم که زیاد کتاب فرهنگ های دیگه رو خوندم ولی از رمان های امریکایی بیشتر از باقی کشور ها(البته جز ایران:دی) خوندم! ولی واقعن نویسنده جان دست مریزاد:)


    معرفی دوم کتاب؛ پست قبلی Dead poets society



                     

    نام : انجمن شاعران مرده (DEAD POETS SOCIETY)

    نویسنده: ن.هـ. کلین بام (N.H.Kleinbaum)

    مترجم : حمید خادمی

    کارگردان: پیتر وِیر (Peter Weir)

    با بازی: رابین ویلیامز (Robin Williams)

    Dead poets society

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
    • ۲۰:۳۵

    درون هرکدام از ما پسرانی وجود دارند با انگیزه و پرشور! می توانند تا جنگل و غار بدوند و مستانه از خود بی خود شوند. همان هایی که می خواهند شیره حیات را بمکند و دَم را فقط برای خود کنند.

    پسران تک تک ما نیاز به جان دارند. جانی که بیاید و یک صبح زود، وقتی آفتاب رخوت نرده های پنجره های بلند را رد کرده و روی کسالت های زندگیمان افتاده، سرتاسر زندگیمان سوت زنان قدمرو برود و با شور و هیجان برایمان داستان گذشته ها را بگوید. بگوید که "همه آن ها رفته اند و حالا خاک گل های نرگس شده اند:) ". بگوید که هیچ کدام نمی خواستند بی نام بروند، بی نشان! نمی خواستند نهایت دیدشان، زندگی عادی روزانه شان باشد. آن ها شاید هر روز صبح پتو را کنار می زدند، خمیازه ای می کشیدند و به خودشان صبح بخیری می گفتند...و شب هم همگی خمیازه کشان، به خود شب به خیری گفته و پتو را روی خود می کشیدند ولی همه آن ها بدون شک پسران با انگیزه ای در درون خود داشتند...

    کتاب "انجمن شاعران مرده" داستان پسرانی را روایت می کند که با توصیفات جان کیتینگ از زندگی، به وجد آمدند و به دنبال جاذبه های حیات، عصاره اش را سر کشیدند. داستان همان پسرکان سرکش درون شان که تلنگری نیاز داشتند تا در عالم شعر غرق شوند و عشق بسرایند و انجمنی از درون خود کشف کنند و تا خود غار بدوند! شاعران مرده یک شَرَف است...یک جور قول و اعتقاد؛ چون تک تک این پسرها از درون این انجمن بال گرفته و داستان هایی ساختند به نوبه خود، شنیدنی و دنبال کردنی! داستان این که این عشق مکشوف با آن ها و زندگی هایشان چه کرده...

    پسرها روی میز می ایستند و داد می زنند که باید مبارزه کرد...باید فکر کرد...و در نهایت...باید مُرد:)

    "کارپِه دی یِم"*


    برای اطلاعات بیشتر؛ پست بعدی O captain, My captain


    * کارپه دی یم در زبان لاتین به معنای "دم را غنیمت بشمار" است که در داستان به عنوان شعار و انگیزه ای برای بچه ها بود.

    حکایت ماجرای نیمـــــروز:)

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶
    • ۱۳:۱۱

    ماجرای نیمروز حکایت دغدغه های هر روز این جامعه ست. حکایت جوانان انقلابی که چشم امید امام را روی دستان پر توانشان حس می کنند ولی جایی برای خودشان باز نمی بینند.

    حکایت رحیم هایی که با اعتماد به دریغشان به دشمن، ناخواسته در قتل عام ملّت شریک می شوند! حکایت کمال هایی که قله های آرزوهایشان را در دوردست ها به حال خود رها کرده اند و برای اهداف والاتری می جنگند؛ برای رهایی خلق از شعار هایِ صدمن یک غازِ "آزادی خلق"! حکایت صادق هایی که خلق شناسند و آنقدر "عباس دیده" هستند که برای خودشان هم بپا می گذارند! حکایت دوست های عباس نشانی که سرشار از تهی برای دوستانند و تهی از هرگونه محرمانگی با دشمن! حکایت همان خائنانی که که کشور مانند چشمانش، عزیز می پروراندشان و آنان، خود، چشم و گوش دشمنند! حکایت مسعود هایی است که

    فرق تحلیل و اطلاعات را خوب می دانند و هرگز از روی جهل قضاوت نمی کنند اما در سکوت خودشان، هم اطلاعات دارند و هم تحلیل. حکایت بالادستانی است که تحلیل های مسعودها را با بدسابقگیِ خود، قضاوت می کنند! حکایت آنان که از خواسته دلشان می گذرند و اشک می ریزند و می شکنند اما نمی گذارند هدف خرد شود و بشکند! حکایت حامد هایی که از عشقشان تیر می خورند ولی هرگز از دست دشمن نه؛ همان هایی که تیر نفاق می خورند ولی زهر خودخواهی خود را به خورد ملت نمی دهند.

    ماجرای نیمروز حکایت خیانت دوستان و عشق خالص جوانان است. حکایت شکایتی که به گوش هیچ کس نخواهد رسید اما همچنان در دل جوانان انقلابی خواهد ماند. ماجرای نیمروز حکایت امروزِ بشریت است. باید ببینی تو، خود، کدام را انتخاب می کنی؟

    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)