بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

یک سالگی اتفاق خوشایندیست:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۲۸

سلام

اومدم بگم یک سال زمان زیادیه... اونقدر زیاد که میشه توش چندین و چند بار رویاپردازی کرد...میشه توش هزاران بار پرواز کرد و دنیاهای زیادی رو شناخت...

اومدم بگم یک سال از 26 خرداد سال پیش گذشته! از همون موقعی که گفتم پیرمرد اصرار داره که «وقتی همه خوابند باید رویا دید...»

اومدم بگم امسال که گذشت و به پشت سر نگاه میکنم پر از موفقیت بود برام و پر از خاطره های تلخ و شیرین:): امسال برام سخت گذشت اما خوب گذشت و به جرئت میتونم بگم اگر زیبایی های دنیای بیان نبود چه طور می تونست خوب بگذره اصلن؟ قبلتر ها هم گفته بودم که تکلم بزرگترین نعمته و باز هم میگم:)

اومدم بگم یک سال تمام، هرروز حسرت خوردم و حالا که به پشت سر -به این یک سال- نگاه می کنم دوستای بی نظیری رو میبینم که دارن برام دست تکون میدن و لبخند میزنن:))

روز تولدم میخواستم از این پستایی که به یه سال پشت سر یه نگاه کلی میندازن و با لایکا و کامنتا، ذوقمرگ میشن و بالاخره به هر سختی که شده ازش عبور میکنن، بذارم! نذاشتم...عوضش عکس گلای زرد مهسو رو گذاشتم و زیرش نوشتم:«زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» 

گذشت و برای روز 30 اسفند یه عکس تمام و کمال از همه لبخندایی که تو طول سال با دوستام ساخته بودم، رو آماده کردم...کپشن پیش نویس شده هم پر بود از خاطراتی که فقط تو دو نفره هامون قابل فهم بود و تگ و هشتگ و منشن! گفتم خب چه کاریه؟ عوضش عکس بانو رو گذاشتم که توی باغ داشت از لبه کادر به سمت داخل حرکت میکرد و برای نوشتم:«تو همان اولین نفری که در قاب 96 جاری شدی!»

گذشت و دوست داشتم روز 18 خرداد که سالگرد شکوهمند ورودم به طلگرام بود رو با جایگزین کردن همون اولین پروفایلم، به بنفشک یادآوری کنم که مخاطب اولین چتم تو اونجا کی بود و از قدمتش و معرفتش بی نهایت تشکر کنم... اما اون روز تاریخی از زندگیم، گوشیم دست مدرسه بود(و هنوز هست!) و من اون روز هم نتونستم از این تولد یه سالگیای خفن بگیرم:'(

همه اینا رو گفتم که بگم حساب اینجا جداست! که بگم من اینجا رو -مثل خیلیای دیگه تون- یه دنیای دیگه میدونم. یه دنیای لطیف که آجر هاش کلماتن:) یه دنیایی که کسی نمیگه چه قدر حرف میزنی عوضش صفحه ها زود به زود رفرش میشن برای خوندن دوستاشون!

اومدم بگم یک سال که چیزی نیست، اگر سی سال هم اینجا بمونم با شماها برام کمه! ددوستی بود میگفت"عمر اگر خوش گذرد، عمر نوح کم است" و باید بگم که میتونستم هر روز چالش صد روز خوشحالی رو بنویسم:« صفحه مدیریت وبلاگ رو باز کردم و دیدم خاب نیستم و اینجا واقعی ترین مجازی عمرمه^-^ »

امروز که یک سالگی وبلاگم مصادف شده با شهادت مولامون -امام علی- رو به فال نیک می گیرم و از خود آقا کمک میخوام که اونچه که باید بگم و بنویسم رو، بگم و بنویسم! اونچه که باید بشنوم رو بشنوم و اونچه که باید ببینم رو ببینم!:))))


پ.ن: شما دعا کنین اینستام برگرده و به فنا نرفته باشه، من لینک اون دوتا پستو براتون به زودی میزارم. 

پ.ن2: بانوچه بی نهایت زحمت میکشه برای تقسیم احزاب و جزهای قرآن ختم گروهی بینمون. بی نهایت دوسش دارم بانوچه رو بدون این که حتا خودش بدونه!:))) همش منتظر بودم که نوبت نیت حاجت روایی من کی میرسه...امروز افتاده بود به من:)) بهترین کادوییه که برای یه سالگی هام گرفتم:))) و همزمانی این نیت با روز شهادت امام علی بی نهایت پر از ذوقم کرد در حدی که وقتی بیدار شدم و اسمم رو لابه لای نیات دیدم، یه دفه به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده:) ممنون خدا، ممنون بانوچه! *-*
پ.ن3: امروز لست سینم رسید به عه لانگ تایم اگو:| کاشکی قبل از اینکه گوشیمو بگیرن ازم عکس پروفایلمو پاک میکردم که هروقت عه لانگ تایم اگو شدم مردم فکر کنن بلاکشون کردم:دی
[ارواح شیطانی درون سخن میگویند:) ]
پ.ن4: ایشالا فردا ماجراهای این یه سال، دوستام، لبخندا، اشکا رو براتون شرح میدم:)))

#روز_پنجاه_و_چهارم
#صد_روز_خوشحالی

با افتخار دعوت می کنم از...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۱۱:۱۲

بدون وقت کشی، دعوت می کنم از مهمون جدیدمون که بیان و خودشونو به شما نشون بدن:/
خانوم ها، آقایان
معرفی میکنم:
این شما و این هم #مجووج ^-^ (بر وزن مفعول و با حفظ هشتگ)

وی در سال 1396 خورشیدی، در خاندان پر جمعیت و مذهبی هشت نژادها دیده به جهان گشود. چهره جد اندر جدی شبیه به ۸ آنها، چنین نام خانوادگی را برایشان رقم زد. به دلایل کثیری از جمله عدم  شباهت به هیچ موجودی، نامی  برازنده وی یافت نشد به همین دلیل تحصیلات ابتدایی خود را در خانه و در کنار مادر خود گذراند. پدر وی پس از عمری خجلی، تصمیم عجیبی گرفت و روزی وی را در فشار و دمای بالا، تبدیل به یک جوجه کرد تا شباهت نسلی در خانواده از بین نرود. و چه اسمی برازنده تر از مجووج(جوجه شده) برای جوجه داستان ما؟ زندگی وی به خوبی و خوشی در گذران بود که بالاخره کنایات دوستان و آشنایان مبنی بر قدمت و ضیعان نام خانوادگی ش وی را از پای دراورد و مجبور به انتخاب نام خانوادگی مدرن تری کرد. وی نام "هشتگ" را برای خود برگزید و زین پس سایه قدمت و اصالت را از سر خانواده خود، برکشید!
...
خلاصه عاغا!
عیدی داده بهم مجووجو:)))
بعد از پنجره، ایشون بچه دومم عه^-^
وااااای  چه زرده:))))) خیلی احمقه قیافه ش(•)_(•) تا حالا قیافه ۸ به این کیفیت از نزدیک ندیده بودم:دی

میگم که  برید از دوستا و دور و  بریاتون طلب عیدی کنین. حال میده:]

#روز_پنجاه_و_سوم
#صد_روز_خوشحالی

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۵۷

شنبه امتحان فیزیک دارم. بعد هی نمیخونم فکر میکنم بلدم:/ فقط یه کولیس و ریزسنجو فکر میکردم توش میلنگم که معلممون پیام داد که "بچه ها یه خبر خوب! کولیس و ریز سنج از امتحان حذف شده" ^-^ بریم خونه طوبا اینا، من دیگه کاری ندارم:)) ینی خاک تو سر من با این تفکراتم -____- یکی بیاد بزنه تو سر من، یه ذره درس بخونم حدقل!:/

حالا این هیچی اومدم این پستو بذارم این چالش به فنا نره یه وقت! :دی

یه فیلمی داشتم میدیدم که توش دخترک یه بازی ای میکرد اینطوری که از هر چیزی باید یه چیز خوشحال کننده در میاوردن:)

خلاصه که خاهرش از دوشنبه صبح ها بدش میومد و با هم بازی کردن و قرار شد دوشنبه صبح ها از همیشه خوشحال تر باشه چون یه هفته مونده تا بازم دوشنبه صبح برسه و از همه روزای هفته دورتره بهشون:)))

عاغا من خوشحالم که خرداده^^ چون یه سال مونده تا خرداد بعدی:)) آخ جوووووون^.^

تازشم خوشحالم که ماه امتحاناس چون هم بنا بر گفته ماریاسادات موقع خوش گذرونی و بیکاریه و هم یه ترم مونده تا ماه امتحانای بعدی و هم نوید تموم شدن امسالو میده:)

البته که دوست ندارم امسال تموم شه. خیلی خوش گذشت آ و خیلی هم زود:) ولی این استرسی که هرروز برای شروع هزار باره مدرسه دارم، آدم کُشه واقعن! ولی روا نبود امسال انقد زود بگذره ها...

+ دعا هم فراموش نشه خاهشــــــن :):


#روز_پنجاه_و_دوم

#صد_روز_خوشحالی

احتمالن من الان دارم انشا می نویسم -_-

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶
  • ۰۸:۰۸

سریال دوران "خوش گذرونی امتحانی:)"- قسمت اول^^


ماریاسادات همش میگه " آخ جوووون:) بازم فصل امتحانا^-^ "

واقعن از موقعی که با قدوم سرسبزمون دبیرستانو گلبارون کردیم، فصل امتحانا بهترین فرصت برای استراحت بوده:) خدایی خودتون یه حساب کتاب بکنین! اگه آدم بتونه مثه آدم به استرسش غلبه کنه خییییلی خوش میگذره اصن! تکلیف که هیچی! مدرسه هم که سه چار روز درمیون میریم! درسمون هم که زود میخونیم تموم میشه! خداوکیلی ماریا سادات راست نمیگه؟ بعد هی از اول ترم یه عالمه کارای غیر درسی داشت، میگفت که گذاشته کنار سر فصل امتحانا انجام بده :دی. بعد من هی میگم عاشق این بشرم، شما بگید "نح:/"

خلاصه که از دیروز (برا من که دارم الان مینویسم، میشه از امروز!) امتحانا به طور رسمی شروع شده و تا دیروزش من هییچ حرکتی مبنی بر تفریح و تابستون گذرونی و اینا نمیکردما، تا اولین امتحانو دادیم و اومدیم خونه حس کردم بیکار ترین آدم عالمم^.^

حالا کم کم سریال "خوش گذرونی های امتحانی" در سری قسمت های متمادی از شبکه بیان سیما (:////) تقدیم حضورتون میشه:) ولی خدایی دیروزمو (امروزمو:/) باید تو تاریخ ثبت کرد و گذاشت تو فریزر تا همینطوری تا چندین سال بمونه:دی

حیاط خونمونو بی نهایت دوست دارم:) بعد کللل دو ماه فروردین و اردی بهشت رو منتظر بودم که توت های درختامون دربیان و برم تو باغچه هر روز و خودمو خفه کنم باهاشون:) خلاصه که سرتونو درد نیارم، دیروز (امروز!) دیدم پرررررررر از توت شده:) بعد از اونجا که همسایه هامون خیییییلی کلاس میذارن، فکر میکنن از اون توتا خوردن بی کلاسیه! میرن کیلو کیلو از مغازه میخرن ولی دست به اونا نمیزنن:// اعتراف میکنم که فکر کنم سهم همشونو من میخورم^^ خیلیم دلشون بخاد! به جا اینکه خشک بشه بریزه، باغچه شون زشت بشه، من براشون میخورم:] همشون هم فکر کنم در حال توت خوردن و جمع کردن ببینن منو، چپ چپ نگاه میکنن!! (-_-)

#روز_پنجاه_و_یکم

#صد_روز_خوشحالی

عکس های جنجالی از شادک؛ روز قبل از امتحان انشا؛ دور از چشم همسایه ها در ادامه!

شاد.نوشت: الان که ساعت 12:12 دیقه نصفه شبه دارم این پستو میذارم که فردا صبح مصادف با تاریخ 3/3 ساعت 8:8 وقتی من دارم امتحان انشا میدم، منتشر بشه! اونوقت عاقبت این امتحانو خودتون به خیر بدونین دیگه:] بیخیال بابا، انشاعه ها:/

  • ادامه رویا
  • کارای خوب خوب:)

    • شادکه:)
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶
    • ۱۶:۰۸

    البته ان‌شالله که هیچ اتفاق تلخی را در زندگی‌ تجربه نکنید و حتی خون از دماغتان جاری نشود. ولی لحظه‌ای به این فکر کنید:

    همه ما چه قدر مطمئنیم که وقتی از خیابون رد میشیم، سالم به اونور خط برسیم؟ یا وقتی که لبه پشت بوم وایسادیم و داریم شهرو از زیر نگاهمون میگذرونیم، یه دفه پرت نشیم پایین؟ یا مثلن وقتی داریم خوش خوشان تو باغ میدوییم پامون گیر نکنه به یه شاخه و با سر فرود نیایم رو یه سنگ؟ باید هر لحظه احتمال مرگمون رو بدیم! و کی هست که دوست نداشته باشه تو طول زندگیش آدم مفیدی باشه؟ و فکر کنین که چه قدر زیباست که آدم بعد از مرگش هم بتونه به کسی کمک کنه و اون رو زنده نگه داره! اونوقت هم خودمون مفید بودیم و هم به کسی حیات بخشیدیم تا بتونه تو زندگیش مفید باشه:)

    دیروز، روز اهدای عضو بود و آقاگل چنین چالشی [لینک] راه انداخت... میتونم ازتون خاهش کنم که بخونیدش و توش شرکت کنین؟:)

    ماه رمضون نزدیکه و نهایتن 4-5 روز مونده. بیاین با هم قرار بذاریم هر روز یه بخشی از قرآنش رو با هم بخونیم:) فکر کنم اثر ختم گروهی خیلی بیشتر از موندن تو تنهایی خودمون باشه:) خدا رو بیشتر خوش میاد اینجوری^.^ بانوچه یه چالش خوب راه انداخته طبق روال سال پیش تا حال همه مون خوب باشه تو رمضونش:) میتونم ازتون بخام که چالش بانوچه رو هم بخونین و توش شرکت کنین؟ وقت زیادی ازتون نمیگیره:) [کلیک]

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    ممنون خدا:))
    ممنون که اینهمه دوست دارم:) ممنون که همه شون به قول ماریاسادات از پایه های روزگارن و میشه باهاشون تمامن خنده شد^.^

    #روز_پنجاهم
    #صد_روز_خوشحالی

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶
    • ۱۲:۱۸

    چرا انقد کیفیتشون داغون میشه وقتی میارمشون اینجا؟:/

    گوشی ندارم ولی دوستایی دارم که به فکرمن :))

    صبح که بیدار شدم با اینا مواجه شدم و یه عید بی نظیرو شروع کردم:))

    فقط بی حضور صاحب عید:"(

    عید همه بی نهایت مبارک:)))

    دعا یادتون نره دوستان^^

    پ.ن: شما هم عهد و ندبه امروزو بخونین تا از قافله جا نمونین...


    #روز_چهل_و_نهم

    #صد_روز_خوشحالی


    دومین پست امروز، پست قبل؛ شربت دیرآمدنت را خوردیم:"(

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
    • ۰۰:۰۲

    امروز تئاترمونو بالاخره بردیم رو صحنه:) بعد از کلی درگیری و ناراحتی و زجر کشیدن و کدورتایی که ایجاد شد...بعد از کلی تثبیت دوستیامون و از ته دل خندیدنامون و بغل کردنامون و عشق کردنامون با هر اَکت تئاتریمون:)

    امروز مهسو هم تئاترو دید...اصلن همه دیدن...از اون بالا همه رو میدیدم وقتی داد میزدم و به خدا قسم  میخوردم...به صورتای تک تک آدما خیره شدم و التماسو ریختم تو چشمام...گفتم که از این وضع خسته شدم! خاستم ازشون که باهم تمومش کنیم؛ چون من ناتوان ترینم...

    خلاصه که امروز همه تئاترو دیدن اما "هم خانواده" ندید... و مهم تر از اون پاییزک هم ندید...جای خالیش رو قلبم خیلی سنگینی میکرد :"(

    امروز تئاترمون رفت روی صحنه و تک تک لحظاتشو تو اونجای مغزم که لطیف ترین رویاها رو ضبط و ثبت میکنه، نگه داشتم!:)

    منتظر امروز و این اتمام باشکوه بودم...

    ولی الان انگار امیدو ازم گرفتن! هیچ دلگرمی ای برای ادامه دادن ندارم...:(

    کاش آرزو نمی کردم زودتر امروز برسه تا این تئاتر هم تموم شه!!


    #روز_چهل_و_هشتم

    #صد_روز_خوشحالی

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶
    • ۰۶:۴۰

    امروز میریم آخرین اردوی امسال:)
    با بهترین دوستا...^^
    ولی همین که آخرینشه یه سوسوی امیدی رو ته قلبم روشن نگه میداره. و البته یه هراسی هم میندازه که نمیتونم بعضی موقعا کنترلش کنم و کلی ناراحتم میکنه:(:

    #روز_چهل_و_هفتم
    #صد_روز_خوشحالی

    چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

    • شادکه:)
    • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۹۶
    • ۰۰:۳۷

    امروز اردی بهشت بود:)
    عید بود:)
    مدرسه نرفتیم:)
    هیچ کس دوا نکرد با کسی:)
    مدرسه نرفتیم:)))

    #روز_چهل_و_ششم
    #صد_روز_خوشحالی

    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)