بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

این منم:)

چند روزی ست در تب و تاب قد کشیدنم...چند روزش چه قدر طولانی ست!

می شود 36500 روز به آدم عنوان"تو یک چهارده- پانزده ساله ای" را بدهند

و هی همان آدمی ساعت سبزش را بنگرد و هی ببیند"12:15 - 28م - SAT"

و ورق های تقویم که ورق می خورد، همین طور عکس ولیعصر باشد و برگ های زرد و قرمز و درست است که "هر روز آبانه" ولی واقعا آن بالای جدولِ روزها ، زیر عکس ببیند که "آبان - رجب المرجب - November"

و کسی به زرد بودن ها، اعتراضی نکند

و وقتی پشت لنز دوربینت فرورفته ای و هی ذوق می کنی از تصاویرت، نگاهی نباشد به چشم" بی کار:/" یا "شاد:/" یا "دقیقن داره چی کار میکنه؟!:/"

و کتابی را غرق وار بخوانی و عشق بورزی و آن صفحات آخرش به اندازه یک عمــــــــــــــر طول بکشد(آخر می دانید که تمام شدن کتاب دردناک است و زیاد بودنش خستگی آور؟!صفحات آخر باشد و هی ذوق کنی برای زیـــــاد نبودنش و تمام هم نشود:))

و هر شب شب جمعه باشد و هی تکرار کنی که جز تنها سلاحت بکاء چیزی برای دفاع از خودت نمانده و با انتظار ندبه های سحر چشم ببندی...

و مکانی باشد بی دغدغهء نامِ خانوادگیِ شکسته، بنشینی و هی گوش فرا بدهی به زمزمه "زهرا" ها که گوش نواز تر از این آوا نخواهی یافت

و پس از آن دیگر بی هیچ آرزویی مــــــــُرد؟!


شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)