بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

تلخ کنی دهان من...

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶
  • ۱۹:۰۳

گوشه بالایی کتاب تست هندسه م مینویسم

"باید برم دستامو حلقه کنم دور گردنش
و چشمامو ببندم
و تمام کینه هایی که از اول زندگیم تا حالا تو دلم جمع شده رو توی دستام خالی کنم
و تا می تونم فشار بدم...
اونقدر که دیگه شنیدن صدای التماسش برام جالب نباشه
و قیافه سرخ مایل به بادمجونی ش غیر قابل تحمل بشه
و جون تو انگشتام تموم بشه!
اونقدر که خسته شم...
اونقدر خسته که خوابم ببره و
دیگه بیدار نشم!!"
همون جا هم سر کلاس به عادت این چند وقت و به پیروی از بابای محبوب، اشکام جاری میشه و روسری رو به بهونه خواب آلودگی می کشم رو صورتم تا بغل دستی نبینه!
و بعد تا می تونم به زشتی خودم نفرین میفرستم...:`(


پ.ن: فقط روسری زرد نارنجی یادآور باعث شد، اونموقه ای که میگفت هیچ کودوم از اینا از ظاهرت معلوم نیست، زار زار وسط اتاقش، گریه نکنم... فقط روسری زردنارنجی و فکر به زیبایی های حاج احمد...همین:)

  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)