بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دیوانه تو هردو جهان را چه کند؟!

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۱:۴۷

راهروهای مدرسه اون اعجاز خاصو نداره! نمیشه بهشون دل بست...نمیشه بین شون دویید و آرزو کرد که لحظه ها اونقدر کش پیدا کنه که همونجا بمیریم!:)) من اصلن اون هشت ساعت مدرسه رو حیف میدونم که جزو عمرم حساب کنم جز اون مواقعی که پیش مهسو و داداچم^.^

ابایی ندارم از این که جزو جمعیت کثیر دیوانه ها به حساب بیام! میدونم که همه آدمای تمام راهروهای تمام مدرسه ها، یه دیوونه درون دارن که اکثر اوقات به عقلشون غالبه ولی اجازه نمیدن خودشو نشون بده...در واقع مهارش میکنن! من ابایی ندارم که تو راهرو های دل انگیز مدرسه بلند بلند بخندم و دیوانه وار زیر لب "دلا دیوانه شو...* " بخونم! من ابایی ندارم از دیوانه خونده شدن...

این روزهام میگذره ولی نمی دونم صحنه های راهرو ها از جلوی چشم هامون میره کنار یا نه؟ دستمو دو طرف سرم نگه می دارم و از بین شلوغی زمزمه کنان رد میشم...زمزمه میکنم "عشق سرچشمه حیاته و نفرت یک مو باهاش فاصله داره! "  و فکر میکنم که اندر همون پیچش مو موندم و تکلیفم نه با حیات مشخصه و نه با مرگ (درست عین نقشم توی تیاتر که معلوم نیست قراره زندگی باشم یا مرگ) و دستامو محکم تر دو طرف سرم فشار میدم! خیال میکنم هیچکودوموتون نشنیدید و ندیدید! اگرم دیدید خاهش میکنم به روم نیارید...این روزا میگذره، خاطرات راهرو هم! فقط خاطرات سربازیه که می مونه و صد البته جنوب:))

همین راهرو ها امروز کار دستم داد..هر گوشه ایش پناه گرفتم، پناه نبود برای با خیال راحت، کاسه خون شدنشون! من ابایی ندارم از دیوونه خونده شدن ولی باید گاهی آدما از اعماق دلشون احساس تنهایی کنن تا بتونن دیوونه درونشونو، رو کنن!  گاهی اوقات وسط شلوغیا، بویی جز بوی بابای محبوب نمیشنوم...اونوقته که دستمو از دوطرف فشار میدم به سرم و زمزمه میکنم...چون توی دنیا هیچکس جز من و بابا و خدا نیست و قانون دنیای سه نفری ما دیوانه بودنه...ولاغیر:)

*ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد...

  • عین
    من که معرف حضورم. از خوبای دیوانگی. قدیمی این مکتبم...
    (مدرکش هم:"دیوان شد آن بیتی که در وصفش سرودم/شاعر از این دیوان خودش دیوانه گشته ست")
    +راهرو ما به چهارتا دفتر مشرف بود. هر طرف میدویدم به یه معاونی ، مدیری چیزی برخورد میکردم.
    ++یادش بخیر. یه زمانی منم دغدغه اطرافم رو داشتم. الان به درجه از دیوانگی رسیدم که هیچی برام مهم نیست. چیزی نیست که ناراحتم کنه یا منو به فکر آدما فرو ببره. دنیای اطرافی دیگه برام وجود نداره. (به جز اینجا و یکی دو وبلاگ دیگه که یادآور دنیای حقیقیه برام. ولی خب اینجا هم در دنیای حقیقی وجود نداره. مجازیه)
    خوبیش همینه که شما هم دیوانه این که اینجا رو درک میکنین دیگه:)
    (وای چه بیتی^.^ بازم خودت گفتی؟)
    +من بودم اسم اون راهرو رو میذاشتم راهروی مرگ:|
     ما هم یه راهرو داریم هم دفتر دبیران توشه هم دفتر مدیریت هم دفتر یکی از مشاورا هم دفتر یکی از ناظما و هم دفتر اتوماسیون(نپرس این یکی چیه که خودم هم هنوز نمیدونم:// ولی تو مدرسه یه جوری رفتار میکنن انگار همه از قبل میدونن اینجا چه خبره!واسه همین نمیشه هم از کسی پرسید-_-)...خلاصه که راهرو که معرف حضورتون هستن، من بهش میگم راهروی مرگ جهنمی:/ آخه کلاسمون هم تو همون راهروعه:/ الان فقط میخام برام دلسوزی کنیااا:دی
    ++دال جان سابق(این اسمو بیشتر دوس دارم...راحتترم باهاش*-*) از دنیایی اطراف که نمیشه فرار کرد. میشه؟چطور میشه حتا به کسی فکر هم نکرد؟ دال...بیا دعا کنیم آرمانشهر آقامون زودتر حقیقی بشه:) بیا دعا کنیم ظهور کنه که این دنیا ها همشون مجازین!:(:


    دال سابق(عین جدید!)
    یکی دیگه از برنامه های بعد کنکورم چاپ همین شعر ... نه شعر نه. چاپ این وزن و قافیه هاست.(نمیشه بهش گفت شعر) اسمشم احتمالا بذارم "دیوان و دیوانه". به خاطر اینکه این شعر خیلی برام معنی داشته.
    + دلسوزی زیاد ...
    ++شیعه آقامون باید اول خودش رو توی خلوت خودش بسازه. چیزی که من حتی بهش نزدیک هم نشدم. اول باید خودم رو به آرمان شخص نزدیک کنم تا بتونم اون آرمان شهر رو ببینم. (البته منظورم اهمیت به چیزایی مثل آدمای دیگه بیشتر بود. آدمایی که بهشون وابسته میشم. آدمایی که بعضی وقتا تلخند...)
    یکی از برنامه هام برای بعد از کنکورت خریدن کتاب همین شعرای بی نظیره:) "دیوانِ دیوانه" پیچیده تر به نظر میاد و البته ایهامی داره بس قوی:)
    ++ این جمله رو قاب کنیم بزنیم سر در زندگیامون "اول باید خودم رو به آرمان شخص نزدیک کنم تا بتونم اون آرمان شهر رو ببینم.":))
    +++اون دو تا سه وبلاگ دیگه که شبیه زندگی حقیقی ن رو بهم معرفی میکنی؟:)
    دال سابق(عین جدید!)
    لطف شماست. "دیوان" و "دیوان دیوانه" و "دیوان و دیوانه" رو مدنظر دارم. اما "دیوان و دیوانه" خیلی به اونچیزی که میخوام نزدیک تره. چون به نظرم دیوانی که به اسم عزیزترین شخص ما (اینجا خدا خود ناخدای کشتی ماست/ شهری به یمن یک نفر، دردانه گشته ست) و حضرت ایرانی و ... آراسته باشه دیگه فراتر از اونیه که بخواد متعلق به یه دیوانه باشه...
    +بی وقفه باور دارم بهش...
    ++ دال اورجینال و شماره یک(attic.blog.ir) + یک شریفی و المپیادی موفق(siftal.blog.ir)+ یک رویاپرداز(aabaandokht.blog.ir) و یکی دو تای دیگه
    مهسو
    برای من ولی ساعت های مدرسه بهترین ساعت های زندگیمه به جز ساعت هایی که پیش توام. اون ساعت ها دیگه زندگی نیست که! رسما رویاست :)
    شرمنده میکنین:)
    ولی تو کلهم خودت رویایی. پس زندگیت عم رویاعه نه؟
    ولی واقعنا مهسو...یه ذره فکر کن!نمیشه مدرسه رو بهترین ساعات زندگی حساب کرد که! میتونی جزو ساعتای خوب حساب کنی ولی بهتریناشون نه قطعن:(:
    +راستی اسم جدید مبارک^^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)