بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

مَن جَرَّبَ المُجَرَّب...

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۲:۰۵

تو فیلم فروشنده یه صحنه ای هست که شوهره میره وایمیسته جلوی مردک و با جدیت تمام، ازش می پرسه چرا؟ و منتظر جواب اون میمونه...

اونموقه ای که داشتم اینجای فیلم رو میدیدم، با خودم گفتم :" خب! الان چی جواب بده بهت این وسط؟:/ چی داره که بگه در جواب؟ اصلن چرا داره این ماجرا؟"
و بعد از مکث خیلی طولانی مردک با یه بغضی جواب میده :"وسوسه شدم!" :(
همونجا به خودم قول دادم تمام سعیمو بکنم که هیچ وقت کاری نکنم که اگر کسی ازم پرسید "چرااا؟" نتونم جوابشو بدم! حتا اگر به کوچیک ترین و نامعقول ترین دلایل هم که شده، ولی بالاخره یه چیزی باشه!
امروز برای شاید صدمین بار بعد از اون قول، زدم زیر قولم...:"(
غلط کردم به معنای واقعی کلمه...
هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چه دلیلی تونست قانعم کنه برای انجامش؟ ولی من کردمش... اون غلط رو! کردم!

شرح ما وقع در ادامه...:(


بگم چی شد یعنی؟ به یه سری از نزدیک ترین دوستام هم نگفتم. ولی اینجا همیشه اعتراف خونه بوده و اگر بخاد این وب یه جاذبه هم داشته باشه فک کنم همین صداقته تو رو کردن تمام زندگیم:دی
زنگ مطالعه فیزیک بود ولی همه رو سه باره کشونده بود سر کلاس و من هم حوصله کلاسی که درسشو بلدم رو نداشتم! از طرفی هم اگر میموندم تو  کلاس، جو کلاس شولوغ می شد و همه نمیتونستن اونجور که باید، خوب گوش بدن!
گفت برو به یادآور بگو که میری پایین! گفت کجا میری؟ گفتم هرجا شما بگین! گفت برو کتابخونه ولی خاهشن درستو بخون...
رفتم اونجا، مهدیه بود و آزی و مسی هم داشتن با هم حرف میزدن. برای ساکت کردنشون، نفری یه آدامس خرسی چپوندم گوشه دهنشون و رفتم نشستم سر جام و تا کاغذرنگی درآوردم برای خلاصه نویسی هام، تجربی ها اومدن...عربی داشتن و این از سخت ترین موقعیت هاست که کسی کنارت بلند بلند قواعد عربی رو تکرار کنه و شعر ملمع شیخنا رو بخونه ولی تو بشینی و فیزیک، عدل همون بخشی که دوسش نداری، رو بخونی! ولی با تمام سختیش سعی کردم، کارم به کار خودم باشه و تمام انرژیمو بذارم برای خوندن فیزیک!
زنگ راهنمایی ها هم خورد. وااای خدا! ما هم ینی انقدر شولوغ بودیم؟:// خلاصه که به هیچ صراطی مستقیم نمی شدن و همچنان به جیغاشون ادامه میدادن!
دیگه نمیتونستم بخونم و تازه اول فصل بودم...گفتم کاش الان خونه بودم و "ریممبر" و "نِوِر کرای" رو پلی می کردم تا آروم آروم فقط به یه چیز فکر کنم! "من باید از نظر علم از همه برتر باشم...":)
دست کردم تو کیفم! هندزفریم تا دیروز همینجا بود! عه پس کو؟ نبود:(...
بیخیال شدم! ولی نتونستم باز هم درس بخونم بعد از گذشت یه ربع! این راهنمایی ها هم نمی دونم چرا زنگشون نمیخورد برن سر کلاساشون://
رفتم پیش یکی و ازش هندزفری گرفتم و گفت که یه گوشش خرابه! گفتم چه بهتر!!:):
نشستم و کلللی از درسمو خوندم! سرمو که آوردم بالا ناظممون بالاسرم بود! ولی نفهمیده بود قطعن که من فلان:/ ناظممون رفت بیرون و منم پاشدم رفتم پیش همون یکی چون کارش داشتم! اونم خواست که بشنوه آهنگارو!
گفتم تو خوشت نمیادا...گفت اشکال نداره! گفتم بذار حدقل درارمش خودت نگهش دار اینجوری ضایه میشه! گفت نه بابا کسی اینجا نمیاد که...
خلاصه که خر شدم و قبول کردم و همون لحظه ناظممون اومد تا بغل دستی اون یکیو صدا کنه که اومدن دنبالش!...
خودتون تصور کنین استرسمون رو و ضایه بازیامونو!
خیلی شیک اومد طرفم، کشیدتم لابه لای قفسه ها و خیلی ملیح گفت "شادک! بده ش." اونقدر آروم گفت که فکر کردم منظورش آدامس خرسیای تو جیبمه! گفتم چیو خانوم؟ گفت اونی که زیر روسریته!...:/
و بالاجبار دراوردم و هی با یه لحن تاسفی میگفت "شادک! چی کار کردی؟:/" T_T و اجازه هیچ توضیحی بهم نداد و رفت...
دیدم یه راست رفت بالا پیش یادآور!:((( میخاستم آب شم رسمن وقتی فهمیدم یادآور هم فهمیده انقدر زود!
بعد هم تا پایین با خود شخص شخیص ناظممون حرف زدم و به غلط کردن افتادم و اینا...ولی اون گفت بذار تو شورا باید بررسی بشه! به من یکی ربطی نداره. و چند تا حرف ترسناک دیگه! البته خیلی ملیح و با قربونت برم و اینا میگفت، ولی مشخص بود خیییلی عصبانیه!:/
رفتم تو حیاط و اولین نفر به اون گفتم...
+ هی چته؟ چرا اینجوری ای؟
- گند زدم...:((
-گوشی ازم گرفت...:"((
و بعدش هم به هرکسی می گفتم، خیلی برخورد های متفاوت می دیدم! و هنوز در کف عکس العمل های فرد مذکور خرابکاری کرده م که تا دو زنگ خودشو گم و گور کرده بود و بعدش هم اومده میگه همسرویسی من خیلی آدم معتمدیه و ازش پرسیدم که چی میشه! گفت فلان میکنن و فلان:/ هم سرویسیش اونی رو میگفت که من ازش متنفرم:// خخخخ. زنگ نون و پنیر خوری هم اومده بهم میگه میدونی؟ هندزفری خوب از 20-30 تومن شروع میشه قیمتش تا 70-80 تومن -_- (نه واقعن آیا؟:/ تازه اینو بعد از این گفت که من احساس تاسف و ناراحتیمو بهش گفتم بابت همراه بودن هندزفری با گوشی!:/)
بعد هم تقریبن یک ساعت و ربع تو اتاق یادآور بودم و سرم داشت می ترکید...اونقدر حالم بد بود که حتا روسری زرد نارنجی یادآورو ندیدم! میدونم اون هم خیلی ناراحت بود...(میدونم؟!)


با تمام وجودم قبول دارم که باید مجازات بشم و زدم زیر قول و قانون و شرف و جوونمردی، همشون باهم! و به نج هم گفتم که اگر خودم بودم کمترین مجازاتی که در نظر میگرفتم همین پس ندادن گوشی بود! ولی حس میکنم می میرم تا آخر سال بی گوشی !-_-!
+به نظرم حتا اگه نگن "به خاطر انضباط قبولت نمیکنیم سال دیگه این مدرسه" به خاطر حرفای امروزم به یادآور حتمن میگن... /:(
+یادآور قول داد به مامان اینا نگه!...خداروشکر که تو این هیری ویری، گوشی من هم نمیشه قوز بالاقوز...
+امروز بیش از ده یا بیست بار یا حتا سی بار، اشکو از تو چشمام جمع کردم و بغضمو خوردم تا جلوی بقیه نزنم زیر گریه! ولی سه جا دیگه نتونستم تحمل کنم... یه بارش وقتی پیش یادآور بودم و داشتیم حرف میزدیم. یکیش سر نماز ظهر و عصر. و یکیش هم وقتی سر زنگ شیمی، رفتم و لابه لای قفسه ها نشستم و شروع کردم با صوت مخصوص خودم و تو دل خودم، مناجات شعبانیه خوندن...:"(
+خییلی دعا...خیییلی دعا...خیییییییییلی دعا :(((

فایل صوتی ریمِمبِر (remember) --->کلیک
فایل صوتی نِوِر کِرای (never cry) --->کلیک

  • میم ِ شما :)
    می گم که! نمی شد هندزفری خالی رو بدی به خانوم ناظم؟ :|
    اولن که ...
    نه اولن رو ولش کن -_-
    دومن که! ببین یه چیزی کشف کردم! بشین فک کن ببین چقدر احتمال داشت که بفهمن که گوشی اوردی!ممم... منظورم اینه که...
    اگه فیزیک بلد نبودی، اگه حوصله داشتی و سر کلاس می نشستی!، اگه یادآور بهت نمی گفت برو کتابخونه، اگه خودت هندزفری همراهت بود، اگه شلوغ نمی کردن دور و برت، اگه خر نمی شدی(قبلش نبودی؟ :دی... نه قبلش کره خر بودی^^)، اگه نمی اومدن دنبال اون دوستتون، اگه هزااااااار تا عامل دیگه اصن! دست به دست هم نمی دادن ممکن نبود این اتفاق بیفته!
    پس به خاطرش ناراحت نباش! یه چیزی بوده که خدا دومینوی زندگی تو امروز این شکلی چیده که آخرش به از دست رفتن گوشیت ختم شده!
    دلم خیلی شور می زنه! می شه دختر خوب و سر به راه و حرف گوش کنی بشی و سال دیگه هم تو همون مدرسه بمونی؟ لطفا؟...

    و خب! تولدت مبارک ^^ همینقدر اردیبهشتی! و البته که مقارن با شونزده سال و شش ماهگیت هفده ساله ی شرعی شدی! خیلی با شکوه نیست؟ :)

    کاشکی می شد...:(:
    اولن که؟
    دومن که! آره خیلی به این فکر کردم...ولی برعکس تو...ینی فکر کردم عهههه اگه میرفتم سر کلاس فیزیک هرگز این اتفاقا نمیفتاد...:(( و امثالهم...کاشکی طوری!
    دلت شور نزنه! چون دل من جای همممممه آشوبه اصن...:( دعا کن! تو که میدونی تصمیم گرفته بودم خوب بشم ولی میبینی که نموندم:( همه میگن نگران نباش درست میشه...به همه هم میگم دعا کن...:(:

    و خب! عااااااااااشقتم^^ خیییییییلی با شکوهه:)))) مخصوصن با این تبریک تو:دی

    عین
    اصولا بیخیال نیستم. خیلی هم عصبیم. اما این همه نگرانی سر همراه داشتن موبایل؟(اشتباه که نفهمیدم؟) مگر اینکه ماجرایی از قبل بوده باشه. یا شاید هم ما خیلی بیخیالیم. غیبت مداوم از هفته دوم مدارس با وجود تهدید به اخراج از سمپاد پس باید چه حسی به آدم بده ؟ آوردن شوریکن سر کلاس و مسابقه پرتاب شوریکن در زنگ تفریح چطور؟(البته من نیاورده بودم این مورد رو)خلاصه اینکه اگر کل ماجرا همین بوده، خونسرد باشید.
    سلااااام عین:)) چه خوب شد که کامنت دادی:))) همون دیشب دیگه کلاقه شده بودم از نبودنت...می خاستم بنویسم " آقای عین خیلی وقته نیست...خوشحالم که احتمالن داره سخخخخت درس میخونه:) " ولی دیشب بی هوش شدم و نشد که بنویسم...:(((
    واااااقعن چه قدر خوشحال شدم از کامنتت:))))
    خب بسه دیگه! هندیش نکنم:/
    بله بله سر همراه داشتن موبایل! میدونی عین؟ مدرسه ما دخترونه ست نمیشه با پسرونه ها مقایسه ش کرد که. میشه؟ بعد هم گزاره همیشه درست اینکه: "ناظم ارشدمان روانی ست ولاغیر:)" و بعد هم به خاطر شرایط خاصی که مدرسه مون داره و سخت گیریای خاص خودش و سیاستایی که به کار میبره، خب این خییلی بده واسشون! میدونی عین؟ امروز تا مرز مرگ رفتم خدایی انقدر که گریه کردم و استرس داشتم:"(((
    باز شما پیشی ن و خب گیر هم بدن بهتون دیگه تموم میشه به زودی! میدونی؟ الان تمام کادر مدرسه میدونن و همممممه چپ چپ نگام میکنن تو راهرو:(

    فقط یه سوال فنی! شوریکن نمیدونستم چیه رفتم سرچ کردم دیدم یه چیز وحشتناکه://// (جیییغ!!) واقعن منظورت همون چیز وحشتناکه س؟؟؟!!!! بعد پرتش میکردین؟!!!! (چشمای گرد شده تصور کن!)
    همه دوستام بهم میگن تهش درست میشه همه چیز و تموم میشه:) میشه دعا کنی عین جان؟ میشه؟:(
    عین
    عرض تشکر و ارادت... 
    والا هنوز هم نگرانی محلی از اعراب نداره. استدلالم هم اینکه تا الان انقدر نگرانی ها رو مرحله مرحله حس کردم که اطمینان دارم با وجود همه سختی ها الان روزای خوبمه. در مورد شما که خب الان وسط دبیرستانید و واقعا بهترین روزهاتونه. بیخیال باشید از این رو. (یه ثانیه حس پدربزرگ بودن بهم دست داد)
    بله. یکی از بچه ها نینجا بود. شوریکن با سیبل دارت آورده بود گذاشته بود ته کلاس. یکی دونفر هم سیب جور کردن بذاریم رو سرمون بزنیم که با مخالفت اقلیت عاقل مواجه شد و نشد.(من مخالفتی نداشتم) دوربین و در رو هم چند نفر شیفتی پوشش میدادند.
    :)
    ممنون:)
    ماهیِ نفس کِش! :)
    عع چرا این از زیر دست من در رفته بود :|
    نگران نباش شادک جانم :( درس میشه مطمئن باش :)
    حالا بخند ماهی ببینه! :D

    +سمپاد چقد پیچیده س! یادآور چ صیغه ایه؟! خخخ :))))))
    نمیدونم والا...خیلی میترسم به خاطر لجی که باهم کردیم همه چیو خرابتر کنه:(((
    😁 خوبه مهربون؟:)))

    +من که سمپاد نمیرم! غیر انتفاعی مذهبی میرم!
    یادآور هم صیغه ای نیسد عاغا. اسمیه که برای مشاورمون انتخاب کردم تو اینجا:دی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)