بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

این دفعه هم بوی اون دفعه رو میداد!

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۱:۱۴

هفت سالم بود و یه روز بابا اومد مدرسه دنبالم و صدام کردن و گفتن "اومدن دنبالت! باید بری!" قرار بر این بود که بریم دندون پزشکی؛ جایی که یه زمانی دوسش داشتم در کمال حماقت:/

از بابا پرسیدم میریم دندون پزشکی؟ با یه حال هول و نگرانی گفت "نه دیر شده!"

دیر شده بود وقتی رسیدیم. تمام راه، شیشه پنجره پایین بود و جاده رو بو میکشیدم! بوی نم میداد و انگار هنوز هیچ پرتقالی درنیومده بود! بوی ابرا رو اونموقه حس کردم و تو دل خودم دنبال خورشید گشتم! منظور از دیر شدن رو نمیدونستم و عین سه ساعت راه، جز همین جمله "دیر شده!" چیزی از بابا نشنیدم و جز نگرانی توی چشماش، هیچی از صورتش نخوندم...

هر دفه که می رفتیم بابل، شب میرسیدیم! دیر میرسیدیم! بعد از گذشتن از هزار تا ترافیک میرسیدیم! همه چراغا خاموش بود که میرسیدیم! آسه آسه میرفتیم تو خونه تا کسی بیدار نشه وقتی میرسیدیم! ولی این دفه از همیشه دیرتر رسیدیم! اونقدر دیر که با هزار تا داد و هوار ما هم، کسی که خاب بود بیدار نمیشد! اونقدر دیر که نذاشتن برم تو اون اتاقی که همیشه بودم توش؛ گفتن اونجا پره...!

از مامان پرسیدم "برم تا مسجد دنبال مامان جون؟"

مامان گریه کرد و رفت تو آشپزخونه!

از دایی جون پرسیدم "چرا همه یه جوری ن؟"

دایی جون دست کشید رو سرم و کفشاشو پاش کرد و رفت تو حیاط برای خودش قدم بزنه!

از زن دایی جون پرسیدم "ینی هنوزم نمیتونم برم تو اتاق خودمون؟"

زن دایی جون سرشو به علامت نفی تکون داد و رفت پیش دایی جون!

از بابا پرسیدم "برا چی اومدیم بابل وسط هفته؟"

گفت "باید زودتر میومدیم." و ماشینو با سوویچ باز کرد و سوارش شد و رفت بیرون!

از پدرجون پرسیدم "پس چرا هیچکس جواب منو نمیده؟"

گفت " آخه مامان جون رفته سفر! همه دلشون براش تنگ شده! تو ببخششون!"

گفتم "بی ما؟ همه جاش درد میکنه! نمیتونه بره تنهایی..."

اشکای پدرجون ریخت رو لباسش و گفت "فعلن که بهتر از همه ما تونسته بره!"

گفتم " کجا رفته؟"

گفت "یه جای دور...خیلی دور...پیش خدا!"

گفتم "هرچه قدر هم که دور باشه برش میگردونم! ببین...همه اینجا ناراحتن. مامان جون دوست نداشت کسی ناراحت باشه!"

گفت "تو راست میگی! والله که بهتر از همه اینا میفهمی..."

و بوسم کرد و رفت...

همه لباسا سیاه بود! ما دیر رسیده بودیم! دیدم که دخترداییم با اون حال نزارش، در اتاق ما رو باز کرد و خودشو انداخت اون تو و درو پشت سرش بست و صدای گریه ش کل خونه رو برداشت! اونقدر پشت در وایسادم تا بیاد بیرون و در رو باز کنه تا بتونم ببینم اون تو چه خبره! خیلی گذشت... انگار همه میدونستن چه خبره جز من! چون من دیر رسیده بودم. در باز شد و دیدم مامان جون خابه و انگار دخترداییم رفته بود تو، تا ملافه بکشه روش...

بهم برخورد! هنوزم نفهمیده بودم چه قدر دیر رسیدم. فکر کردم مامان جون باهام قهره و به همه سپرده که بهم بگن "رفته مسافرت" تا منو نبینه! غافل از اینکه دیر رسیده بودم...خیلی دیر! اونقدر که مامان جون فرصت کرد همه بار و بندیلشو از دنیا جمع کنه و با پاهای خسته و کم توانش تا خود خدا پرواز کنه...

دفعه بعدی که رفتیم بابل، به همه گفتم "جاده بوی اون دفعه رو میده! نه؟" و همه عین دیوونه ها نگام کردن!

از اون به بعد همیشه جاده تهران - شمال بوی اون دفعه رو میده! بوی ابر و خورشید گمشده! بوی دیر رسیدن...

  • میم ِ شما :)
    یه امیدی داشتم برای اینکه یه روزی دیگه جاده این بو رو نده! که مثلا بعد از 5 سال بشه همون جاده ی همیشگی که چشم می نداختم کفش که سراب ببینم و توی دور دستاش دنبال لکه های ابر بگردم که سایه شون زمین رو گل گلی می کنه و ...
    نمی شه که همیشه همین بو رو بده! این که خیلی سخته که... خیلی سخته :(
    خیلی سخته...ولی نمیشه کاریش کرد!
    تا ابد هم هر جاده ای رو بگردی که تهش برسه به اونجا همون بود رو میده و ته همشون البته سراب هست:]
    میشه به همون سرابا امیدوار بود...:(
    راستی من حالم خوبه...خوبِ خوبِ خوب.
    از موضع یک دعوا نشده ی نگران باهات صحبت میکنم:دی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)