بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

عاشقی به وقت کتیبه ها

  • شادکه:)
  • جمعه ۵ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۴۹

سریال دوران "خوش گذرونی امتحانی:)"- قسمت دوم^^

"ما آدم های نامردی هستیم و خیلی هم بی معرفت، به زنمان، فرزندمان، پدر و مادرمان و رفیقمان هم رحم نمی کنیم!"

اعتراف می کنم که تمام امروز و درس نخوندن هامو سر همین جمله بودم که کش و تاب داده شده بود و هی پیچ خورده بود و پیچ خورده بود!

بعد هم که تموم شد، تو دلم گفتم "چه حیف! باز هم کتاب از این دست به من بدین!" و به زبون گفتم "خداروشکر! بلخره تموم شد!" گفتم خب دیگه ببندمش و بذارمش کنار! رفتم نمازمو خوندم و بلافاصله بعدش، ذکر گفته نگفته، رفتم سر کتاب! داستان آخرش رو دوباره خوندم! گفتم خب دیگه ببندمش و بذارمش کنار! رفتم یه دور زدم تو خونه، یه زردآلو خوردم و سه باره رفتم سراغ داستان آخر کتاب! و باز هم مثل دفعه اول با خودم تکرار کردم "یه رمان نوشته در قالب داستان های جدا جدا" و بعد هی به سید مهدی لبخند فرستادم به خاطر این نویسنده بدیعی که جز آثارش و افکارش تحویل جامعه داده :)) و باز هم تا بار صدم، هی کتابو بستم و دوباره باز کردم و جملات داستان آخرشو با خودم تکرار کردم:) صدبار گفته بود اگر کتابو ببندی و به ریش ماهم بخندی اشکالی نداره، ولی قطعن مصیبت نچشیده ای! شاید از ترس همین بود که نتونستم کتابو ببندم؛ از ترس اینکه دوباره بیفتم تو قماش همون مرفهان بی درد که چه قدر از تک تکشون متنفرم! به خودم گفتم خب اشکال نداره فردا صبح که پاشدم توی بیان معرفیش میکنم...خابم نبرد! تا همین الان که نصفه شبه چراغ اتاقم روشنه:)

" گفتم: ...اما برای کسی که همه عمرش شب بوده، نمی شود از خورشید حرف زد، نمی فهمد اصلا و اساسا. تشویق به زندگی در روشنایی روز، مال کسی است که یک بار هم شده نور خورشید را چشیده باشد.

ناچارم که زمختی ها و تیرگی های شب را بگویم تا یادمان بیاید در چه مردابی غوطه وریم. بعد حرف از صبح و آفتاب و..."

این قسمت رو که میخونم یاد شعری میفتم که امروز توی برچسبام نوشتم تا یه روزی، به وقتش، منتشرش کنم! یاد این بیت:

"از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد، ندانی که چه دردیست!"

خلاصه که اوصیکم به خوندن این کتاب:)


حتا اگر پس فرداش امتحان فیزیک دارین. بلخره یه موقعی باید خوند. همونطور که باید "زیبا صدایم کن" رو خوند. خیلی هم طولانی نیست و میشه در عرض یکی دو ساعت بلعیدش:) البته اگه وسطش هی از استرس ول نکنین برید مسئله فیزیک حل کنین! والا من هیچی نه از مسئله فهمیدم نه از کتاب؛ مجبور شدم دوباره بخونمش:دی


توضیحات رسمی تر:

عنوان: عاشقی به وقت کتیبه ها

نویسنده: سید علی شجاعی

ناشر: نیستان

قیمت: 6000 تومان

چاپ سوم - 1392

ژانر: اجتماعی

قالب: داستان کوتاه (ولی من که میگم رمان!)

موضوع: این کتاب شامل ۹ داستان کوتاه با مضامین اجتماعی – مذهبیِ روایتگر تلخی‌ها و روابط آدم‌های ساده هم‌روزگار ما و یک داستان نیمه بلند "عاشقی به وقت‌ کتیبه‌ها"؛ با روایتی مدرن و روایتگر عاقبت به خیری سیاهی‌های امروز است.

اگر مایل بودین از اینجا میتونین تهیه ش کنین ---> کلیک

خواستین هم یه ندا بدین، قرض بدم بهتون:)


شاد.نوشت: مطمئنم همتون اونقدر باهوش و مچ گیر هستین که تناقض توی عکسو پیدا کنین:دی

  • آقاگل ‌‌
    شما یادتون نمیاد زمون ما فیزیک اینقدر سخت بود ما از یک هفته قبلش فوتبال هم نمیدیدیم! چه برسه به کتاب. تازه اونموقع کتاب های هری پاتر هم توی بورس بود. اصلا یک وضعی. 

    وااای چه مجاهده با نفسی میکردین!! من اصلن نمیتونم کنار بیام که همیشه فوتبال میدیده باشم ولی یه هفته به خاطر امتحان فیزیک نبینم!:/
    عاغا باور کنین الان هم سخته! منتها من نمیدونم چرا آدم نمیشم بشینم سرش مثه آدم بخونمش:(
    ولی خب قطعن که سختی  درسا بیشتر نشده باشه، کمتر هم نشده! خداوکیلی دیگه:دی
    میم ِ شما :)
    باید بگم که جلد اول کلیدر هم تموم شد :))
    و ادامه بدم که نمی دونم چرا با کتابای این پدر و پسر هیچ ارتباط بر قرار نمی کنم :( الان دیگه خیلی عذاب وجدان گرفتم -_- (قول می دم برم سراغشون دوباره! قول می دم!) خلاصه که این علی آقا رو تو نمایشگاه دیدیم، بعد آقای نشر نیستان هی گفت کتابای آقای شجاعی رو نمی خرید اینجا هستن براتون امضا می کننا! من یه نگاه به علی آقا انداختم، یه نگاه به آقای نشر نیستان، یه نگاه به کتابا، گفتم نه ممنون صرف شده ^^ (اعتراف می کنم خطشون خوبه!)
    آخ جوووووووووووون:))) بلخره خصوصیت فصل امتحاناس دیگه: دی
    هوووم ولی میدونستم نمیتونی و نمیدونستم چرا!
    الان قولت واقعی بود؟ واسه چی خب؟ به جاش یه چیزی بخون که بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی خب:/
    😂😐 منم روزبه معینو دیدم تو نمایشگاه بعد هی یه نگاه بهش، یه نگاه به کتاباش، یه نگاه به فروشنده نیماژ! آخر گفتم خدافظ شما-_- بعد الان که هنوز کادوی فاطمه ساداتو ندادم فکر میکنم کاشکی یه کتاب امضاشده از روزبه معین بهش میدادم:/
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)