بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دنیای بی امام (ره) - قسمت سوم

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۰۰

آدم ها آن قدر به هم فشرده شده بودند که جایی برای عبور ویل چیر نبود. این ارمیا نبود که ویل چیر دکتر حیدری را هل می داد. ارمیا و ویل چیر با موج جمعیت تلو تلو می خوردند. حیدری مثل همیشه کم حرف بود. هیچ نمی گفت. از پشت عینک ذره بینی اش آدم ها را نگاه می کرد. اشک از گونه اش سرازیر بود. در مسیر از خانه تا بهشت زهرا که با وسایل مختلف طی شده بود، حتا از ارمیا تشکر هم نکرده بود. گاه گاه از داخل ویل چیر گردنش را به زحمت کج می کرد. سرش را بر می گرداند و ارمیا را نگاه می کرد.
ارمیا به جایی دور خیره بود. جمعیت آن ها را جلو می برد. از جایی که ارمیا ایستاده بود و حیدری در ویل چیر نشسته بود، فقط دیوار کانتینرها مشخص بود. حیدری از درون ویل چیر حتا کانتینرها را هم نمی دید. نفرات صف جلویی را می دید که به زحمت به هم فشرده شده بودند. ارمیا گریه نمی کرد. خشم راه گریه را سد کرده بود. صدایش در نمی آمد. چند بار سعی کرد به دکتر حیدری چیزی بگوید اما نتوانست. بغض گلویش را گرفته بود. خشم مجال صحبت کردن را به او نمی داد.
سر و صدای ملخ هلی کوپتری که در ارتفاع پایین پرواز می کرد، همه را به خود آورد. نگاه ها به سمت هلی کوپتر که از دور می آمد جلب شد.
 - جنازه ی امام! جنازه را با هلی کوپتر می آورند.
هلی کوپتر به بالای سر ارمیا و حیدری رسیده بود. آن قدر نزدیک زمین بود که گردبادی از خاک را به هوا بلند کرد. انگار طوفانی از خاک های جنوب همه جا را تیره و تار کرده بود.

هلی کوپتر از بالای سر دکتر حیدری گذشت. به داخل محدوده محصور شده رفت. دیگر فقط صدایش به گوش می رسید.
طوفان خاک های جنوب وقتی فروکش می کند، اثری از جنوبی ها باقی نمی ماند.
جمعیت در حرکتی بی امان به سمت دیواره حرکت کرد. ویل چیر مثل خسی کوچک در این دریای انسانی غوطه ور بود. حیدری احساس تعادل نداشت. به هیچ جا بند نبود. به سختی سرش را برگرداند. ویل چیر رها شده بود. ارمیا نبود.
طوفان خاک های جنوب وقتی فروکش می کند، اثری از جنوبی ها باقی نمی ماند.

ارمیا (رمان)
نویسنده: رضا امیرخانی
انتشارات سوره مهر
چاپ اول: 1374

*بنا بر توصیه نویسنده، ناشر (و البته بنده)  هیچ گونه دخل و تصرفی در رسم الخط رمان ارمیا نکرده است و دقیقا شیوه رسم الخط اصل اثر را رعایت کرده است.

  • آقای دال
    ای ساربان آهسته ران ، که آرام جانم می رود ...
    +نزدیک ترین خاطره تعریف شده ای که از این موضوع دارم اینه که مامانم تعریف میکرد یکی از معلماش توی سیل جمعیت موند و فوت شد ...
    منتظر قسمتی که فردا صبح منتشر میشه بمون...
    ارمیا بین جمعیت...مصطفا-رفیق شهیدش- بغلش میکنه...:)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)