بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دنیای بی امام (ره) - قسمت چهارم(آخر)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۰۸:۰۰

می دوید. هروله می کرد. اگرچه قدمی هم جلو نمی رفت! جمعیت در یک حرکت پیوسته مثل یک سنگ یک پارچه جلو می رفت. حرکت آدم ها به طرز ناخودآگاه به سمت راه ورودی منطقه ی محصور جهت گرفته بود. میلی غریب ارمیا را به جلو می خواند. هلی کوپتر تا روی سر جمعیت پایین آمده بود. میلی غریب همه را به داخل محدوده محصور می کشاند. دیگر حتا قدمی هم جلو نمی رفتند. فقط فشار جمعیت بیش تر می شد. دست های نفر پشت سری به روی شانه های جلویی بود. شانه جلویی را فشار می داد، همان طور که صف عقبی شانه ها او را فشار می داد.
انگار همه یک بدن داشتند. عرق بدن ها با هم آمیخته بود.
اشک و عرق و گلاب و آبی که توسط شلنگ های آتش نشانی پاشیده می شد، لباس ها را سنگین کرده بود، انگار همه لباس های چرمی پوشیده بودند. ارمیا با دو دست برای خود راه باز می کرد. از بین دو نفر جلویی صف به صف جلو می رفت. هر صف را می شکست، فشار چند برابر می شد. دو دستش را روی شانه های دو نفر جلویی گذاشت. با یک خیز خودش را بلند کرد. نقطه اتکایی روی زمین نداشت. پایش در بین پاهای دو نفر عقبی از مچ گیر کرده بود. به پاهایش فشار آورد اما بی فایده بود. برای پاهای دو نفر عقبی آن قدر جا نبود که با تکانی پای ارمیا را خلاص کنند. هلی کوپتر بالا رفت. جمعیت می خواست جای خالی محل فرود آن را پر کند. دو نفر جلویی مثل بقیه آدم ها دویدند. دست ارمیا از روی شانه های آن ها رها شد. با صورت روی زمین افتاد. پایش هنوز در بین پاهای عقبی قفل شده بود. جمعیت به سمت جلو هجوم می آورد. آرام اما با فشار زیاد. بعضی ها احساس میکردند زمین زیر پای شان مثل بدن آدمی زاد نرم شده است. اما هیچ کدام فرصت فکر کردن نداشت.
ارمیا دمر روی زمین افتاده بود. تلاش می کرد که بلند شود. تا نیمه بلند شد. دو دستش را ستون کرد. جمعیت به چپ و راست حرکت می کرد. پاهای تنومندی از چپ به صورت ارمیا فشار آورد. دست راست ارمیا تحمل نکرد. دردیس از ناحیه آرنج. دستش تا شد. غلت زد. طاق باز روی زمین افتاده بود. یکی روی استخوان پایش استاده بود. پای دیگر با پوتین پایش را حول محور مچ چرخاند. برای این که مچ پایش در نرود هم راه با مچ پایش چرخید. پایی دیگر روی پهلویش رفت. دنده اش با صدایی مثل چوب خشک شکست. استخوان هایش مثل نان خشک وقتی خرد می شود، صدا می کردند. دیگر احساس درد نداشت. انگار مشت و مالش می دادند تا خسته گی اش در برود. نیم رخ صورتش روی خاک فشاور می آورد. انگار کفشش زمستانی بود. تخته اش صاف نبود. پاشنه ی کوچکی داشت صورت ارمیا را روی خاک می فشرد.
خاک های جنوب تصویر کنده کاری شده همه جنوبی ها هستند! احساس درد نداشت. به نظر نمی آمد ماهی وقت جان دادن درد بکشد. ماهی وقت جان دادن خودکشی می کند.
- «لا تلقوا بأیدیکم إلی التهلکه» تهلکه بیرون است. مهلکه بیرون است. بیرون آدم هلاک می شود. من داشتم آن جا می مردم... زنده زنده. تازه ما که با دست خودمان، خودمان را نینداختیم. مگر ندیدی؟ فکرش را هم نمی کردم. زیر پای عاشقانش... لگدمال همعجب لغتی است! دستت درد نکند خدا. چه قدر دیگر باید می ماندم؟ این جوری خیلی به تر است. نمی شد شهید شد. ولی این جوری بد نیست. خیلی خوب است. داشتم زنده زنده می مردم.
چشم هایش سیاهی می رفت. تصاویر بیرون با خیالش درهم آمیخته بود. شماره ی 11 برق با توپ دور می شد. همان طوری با شورت میان جمعیت. شهین و معمر خیلی دور بودند. حیدری روی ویل چیر نشسته بود. دستش را دراز کرده بود. با نگاهش التماس می کرد. نورعلی دنبال ارمیا می دوید. قیافه ها تاریک می شدند. کاووس بود یا سعید درودگر. جمعیت بلند بلند برای اسم آقا سهراب صلوات می فرستادند. سرباز سیاه چرده ی جنوبی. قیافه اش هنوز هم مشخص بود. مهر ارمیا دستش بود. مصطفا1 را تا به حال آن قدر به خودش نزدیک ندیده بود. مصطفا در آغوشش گرفت. تنش هنوز هم بوی خاک های جنوب داشت.
وقتی آب نیست، ماهی حتا اگر روی خاک های جنوب هم باشد، می میرد. بعضی ماهی گیر ها روی بدن ماهی سنگ می گذارند. ماهی زیر سنگ کم تر تکان می خورد. در جمعیت بودند آدم هایی که احساس می کردند زمین نرم زیر پایشان آرام شده است. هلی کوپتر حامل جنازه امام به زمین نشست.
- أشهد أن لا إله إلّا انت.


ارمیا (رمان)
نویسنده: رضا امیرخانی
انتشارات سوره مهر
چاپ اول: 1374

*بنا بر توصیه نویسنده، ناشر (و البته بنده) هیچ گونه دخل و تصرفی در رسم الخط رمان ارمیا نکرده است و دقیقا شیوه رسم الخط اصل اثر را رعایت کرده است.

1. مصطفا: رفیق شهید ارمیا.

  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)