بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

مدرسه خانه دوم همه ماست!! -_-

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۳۹

از همون روزی که مامان از ماموریت برگشت و با خستگی تمام چمدونش رو انداخت تو خونه و مثل همیشه کلی انرژی ریخت تو لبخندش با دیدن ما، تصمیم گرفتم دیگه با تمام مسئولای مدرسه (مخصوصن ناظممون:/ ) عین همون غریبه هایی رفتار کنم که وقتی بچه بودم، میگفتن "اگه کسی زنگ زد، درو روش باز نکن و نذار بفهمن خونه تنهایی!" [ بماند که چه کلکایی بعضی موقعا به کار می بردم برای اینکه تنها به نظر نیام تو خونه :دی ]

داشتم میگفتم... اون روز مامان رفت بخوابه و تو همون حال بهم گفت تو دیر از مدرسه میای خونه؟ من هم که از خودم مطمئن بودم، سریع جواب دادم که شاید بعضی موقعا بمونم و در حد پنج دیقه بیشتر با دوستام صحبت کنم. ولی همش سعی میکنم که زودتر از مدرسه بزنم بیرون؛ چون ناظممون به من یکی خییییلی زیادی گیر میده:/

کللی اصرار کردم تا بفهمم چرا پرسیده اینو، بهم نگفت چون فکر میکنه دید من نسبت به مدرسه خیلی مهمه که خوب بمونه! غروب که بانو اومد خونه شنیدم که مامان داشت بهش میگفت:« امروز به من زنگ زدن و گفتن وقتی شما به عنوان مادرش خونه نیستین خونه جذابیتی براش نداره که بخاد زود بیاد.»  -_- ینی می خاستم همونموقه پاشم برم دم خونه ناظممون بگم "هی فلانی:/ تو بهتره به مسائل خونه خودتون بیشتر توجه کنی که بچه هات احساس کمبود محبت نکنن تا اینکه بخای بشینی فک کنی که به این دختره به اندازه کافی گیر دادم، حالا نوبت خونوادشه!" :///

بعد آخه ایشون هم زحمت میکشن میشینن حساب کتاب میکنن ببینن کی مامانم تو جلسه یا ماموریته، همونموقه بهش زنگ بزنن! والا سیا عم انقد دقیق عمل نمیکنه -___-

بعد من یه روز، تو همون گیر و داری که درگیر گوشیم بودم با مدرسه [کلیک]، به یادآور گفتم که به طور نرمال کی مامان خونه نیست! باور کنین بهش گفتم که اگر هم میخاد زنگ بزنه یه موقعی زنگ نزنه که خستگی کار مامان صدبرابر شه...وگرنه همونموقه هم حواسم بود که به خودم قبولوندم که مدرسه غریبه است! دیدین هی آدم میخاد یه چیزیو بگه هی یکی انگار تو دلش بالا پایین میپره که نگو؟ من تو همون حال بودم! :(

تازه با این که ساعتای حضور مامان تو خونه رو کامل گفتم، بازم ناظمه وقتی به مامانم زنگ زد و نگرانش کرد که بنده خدا تو ماموریت بود:/

خلاصه که یادآوری نفرت عظیمم از ناظم وقت نشناسمون به مناسبت برگشتن مامان از سفر طولانی ش تا فردا:):

  • 🍁 غزاله زند
    عجب :|  چه ناظمای بیکاری پیدا میشن :/ 
    نه بابا
    اصلن بیکار نیست. بنده خدا انقد گیر داره واسه دادن که بعضی موقعا از دستش در میره میاد همشو یه جا سر من یا یه بدبخت دیگه ای خالی میکنه:|
    اوندفه دیر رفته بودم راهم نداده بودن سر کلاس، رفتم بهش میگم نامه بده میگه برو پایین دم کلاستون وایسا وایسابیام پیشت.به همین برکت قسم عین یه ساعتی که از کلاس مونده بودو همونجا وایسادم و به خاطر نفرت ازش، فقط گریه کردم، آخر هم نیومد! بعد رفتم پیشش میگم من تمام مدت جلو در منتظر تو بودم. میگه مگه نمیبینی؟رفته بودم دنبال کار اطلاعیه ها. تو فکر کردی من بیکارم بیام معطل تو بشم؟ -______-
    خلاصه که. نه اشتباه نکن! بیکار نیس اصلن:|
    چ‍[نا] گوارا
    :||| ما قدیما از مدرسه جیم میزدیم طرف زنگ نمیزد ننه باباهامون. چرا این ریختی شدن؟
    شما قدیما خییییلی خوش شانس بودین:]
    تازه شما زودتر از مدرسه میرفتین بیرون. واسه من زنگ زده میگه چرا زود از مدرسه نمیره بیرون؟ "\
    میشه فازشو فهمیدی برام توضی بدی؟:|
    nily :)
    وا! این دیگه چجور ناظمیه؟

    مگه مهد کودکه؟ :)
    ناظم رو مخ:|

    مثه اینکه:/ میشینه فک میکنه دیگه به چی گیر بده که تا حالا نداده باشه؟#|
    فرکانس انار
    سلام

    اولا خدا مادرتون رو براتون حفط کنه همچنین پدر و خانواده گرام رو ...

    دوما در مورد این خونه تنها نموندن هم یا اینکه نشون بده که تنها نیستی هم خیلی خاطره ها هست ... من یه فسقلی بیشتر نبودم اما بازم به خواهرام که ده سال از من بزرگتر بودن میگفتم خودتو تنها نشون ندینا ... یادش بخیر چقدر خاطره های خوب داریم از اون زمان ها ... الان دیگه باید این کارا رو روی خواهرزاده ها انجام بدیم :))

    در مورد ناظم هم من یه مشکلی مثل شما داشتم ... نمیدونم چرا اینجوری ان برخی از ناظم ها ... به آدم آلرژی پیدا میکنن ... منم دوران دبیرستان خیلی زجر کشیده بودم سر این موضوع ... اون موقع خیلی متنفر بودم و نمیبخشیدمش اما الان بخشیدم و رفت ... بابا گناه دارن ... خودشون هزارتا گرفتاری دارن حالا بیا و ما هم سوسول بازی در بیاریم و نبخشیم ... ولش کن ... باید بخشید و رفت و خندید ... اینجوری:))
    سلام

    مرسی از دعای خوبت:)) ایشالا خونواده تو هم تا صد ها سال سلامت باشن و سایه شون بالای سرت:)))

    خخخخ.بابا من مامانم هم خودشو تنها نشون نمیده! فقط داداشم و بابام از این قضیه مبران:دی
    عزییییییزم. خاهر زاده ها کوچولون؟ ^----^

    در مورد ناظم هم.
    شما خیلی بزرگوار بودین که بخشیدین. میتونن واسه اون دنیای خودشون گرفتاری الکی درست نکنن خب. انگار به ازای هر یه گیری که میدن حقوق میگیرن که انقد با دقت و وسواس و مسوولانه گیراشونو میدن :/
    من که حتا نمیتونم تصور بخشیدنشو بکنم. تمام:|

    میم ِ شما :)
    فقط می تونم بگم:
    ناظمتونو دوس دارم :دی


    اونم فک کنم تو رو خیلی دوس داشته باشه:/

    فک کنم به خاطر هم اسمیتون باشه:]
    مَـهدی (میرزای قدیم)
    واقعا دقت کردین در تمام اعصار ناظم ها انقدر"چیز"بودن. یعنی استثنا هم نداره  ها 
    خخخخخ
    دقیقن
    هیچی جز چیز نمیتونه انقد دقیق توصیفشون کنه:دی
    فرکانس انار
    بله ... چهارساله ... اونم دختر ... چه دختری هم ... دایی قربونش بره
    :))))
    خدا ببخشدش براتون. نگهش داره:]
    🍁 غزاله زند
    پس شاید بهتره بگم به این میگن عقده‌ای و خود را عقلِ کُل دان! :| 
    منم ناظم بد زیاد داشتم ولی آتو دستشون نمیدادم.حوصله گیر دادن‌هاشون رو نداشتم...
    اصلا باید جوری بری و‌ بیای که دیده نشی :))
    میگم که
    بیا گناهشو نشوریم:دی

    غزاله اصن دست خودم نیست. تا تصمیم میگیرم یه جوری باشم که گیر نده، یهو یه اتفاقی میفته و باز روز از نو روزی از نو:((
    زمرد .🌹
    رسما آدم مضخرفی میباشد نقطه
    به این شدت هم نه نقطه
    لیمو ‌‌
    چقدر اعصاب خرد کنه این زنَک !
    یاد مشاورای زمان خودمون افتادم که به همه چیز کار داشتن و از بیکاری زیاد مدام به مامان بابا و فک و فامیل زنگ میزدن 
    ولی چقدر تو دختر خوبی هستی که اینجوری به فکر مادرتی ... :) :) :)
    هوم خیلی:/
    فک و فامیل دیگه نه که. فک و فامیل عم؟!؟! :دی

    نه بابا. نیستم! اصلن...:'(
    نویسنده عشق
    ناظم رو مخ :| ناظم رو اعصاب :| ناظم نفهم :|
    بعضیا از حجم بالایی از نفهمی رنج میبرن :|
    برادرم.
    حالا طرف غول بیابونی که نیست... مهربونه! ولی با اونایی که بخاد:/
    آقای سر به هوا ...
    خدارو شکر من از این مدرسه سال هاست راحت شدم :))
    خداروشکر:))))
    اسما محمدی
    دوست عزیز وب خوبی داری اگه مایل بودی به وب منم سر بزن سپاس
    ممنون
    چشم
    ماهیِ نفس کِش! :)
    ناظم مزخرف -_-

    اگزکلی -_-
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)