بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

من برگشتم:))

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۳۰

فرق امروز با روزای دیگه اینه که امروز ته چین خوردم. روزایی که ته چین میخورم برام خیلی خاصن...حتا خاص تر از شبایی که ته چین میخورم! دلیلش هم مبرهنه... واقعن علاقه ندارم بیشتر مدتی که مزه ته چین تو دهنم داره پادشاهی میکنه رو خاب باشم! خب امروز روز خاصیه و از این روزای خاص توی عمر من خیلی انگشت شمار بودن...شاید حتا کمتر از پنج روز! روزهای با ته چین به سر شده:دی

شاید دلیل اینکه بعد از مدت ها شروع کردم به نوشتن هم همین باشه! یه شروع دوباره خاص مثلن:)

 هوم...حرفای زیادی بود برای گفتن که نگفتمشون!

مثلن این که به نظر افتضاح میاد که با شروع فصل نارنگیا (به جهت جلوگیری از ضدحال بیشتر از یاداوری شروع فصل مدرسه ها همزمان با نارنگیا، خودداری میکند:| ) سرنوشت من و عزیزام رو از هم جدا میکنه. با یه حساب کتاب کوچولو میشه فهمید چرا به عنوان افتضاح ترین اتفاق شروع تحصیلی میشه، غذا مدرسه ای شدن رو نام برد! راستش مدرسه از اِن روز سال تحصیلی، اِن به علاوه یک روزش رو ماکارونی میده! دریغ از یه بار لازانیا...نه روز در هفته زرشک پلو با مرغ میده، ولی میتونه یه ذره آبشو بیشتر کنه همشون بچسبن به هم، بشن ته چین! نمیکنه که...و بدتر از همه اینکه؛ جز در مناسبتای خاص مذهبی گزینه قورمه سبزی رو، رو نمیکنه:(

یا مثلن اینکه یه بار میخاستم با پیامک پست بذارم و بنویسم: هرچه قدر هم گاهی داداش خوب باشه، من نمیتونم اون کار اون دفعه شو سر کلاس عکاسیم نادیده بگیرم و به این راحتیا ببخشم...

یا دوست داشتم براتون تعریف کنم که چه قدر ناظممون قابل تحمل شده^-^ اوائل فکر میکردم چون من خیلی سر کاراش لوس بازی دراوردم و از دستش ناراحت بودم، حالا داره سعی میکنه خیلی به پر و پام نپیچه! تا اینکه یه دفه دیدم یه سری از دهمیامون با مانتوی مهمونی و شلوار جین تنگ دارن جلوم راه میرن!! بعد هم به خودم گفدم شاید چون تازه واردن و تابستونه و اینا میخاد بهشون فلن گیر نده. بعد یه روز دیدم یکی از بچه هامون اومده با ازین مدل موها که نصفش بلنده نصفش با تیغ زده شده (تو همین پرانتز: دیگه این مدل خیلی خز و قدیمی نشده احیانن؟) و البته شلوار جین وصله دار:/ فهمیدم مثه اینکه کلن قراره مسوولیت ناظمیت خودشو به فراموشی بسپاره:|

و وااااای که اس دی سیاهم گم شده و پیدا شدنی نیست که:'( عکسای جنوب توش بود...3> T_T

هوم دیگه اینکه...آها!

شهریوریا بهترین فرزندان یه مادرن:))) به مدیراتون تبریک بگین تولداشونو. اگه مدیرای خوبی باشن قطعن شهریوری ن:]

  • nily ..
    خوش آمدی جانا! D:
    ممنون نیل:)
    میم ِ شما :)
    های شادک!
    چهههه عججججججججب! ازینورااااا! افتخار دادی بانوووو!
    عهه! ماکارونی که خوبه که :)) چه رویایی که هر روز آدم ماکارونی بخوره! من با خدا صحبت کردم قرار شده تو بهشت روزی 5 وعده ماکارونی بخورم بدون اینکه چاق بشم! ^.^ با پیشنهاد تعویض ته چین خونگی با ماکارونی موافقی؟

    در مورد بخشیدن هم ... دارم ملت عشق رو می خونم! ینی داشتم می خوندم پیش پاتون تموم شد! ولی:
    قاعده‌ی بیست و هشتم:
    گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده، آینده نیز پس ِ پرده‌ی خیال است. نه آینده‌مان مشخص است، نه گذشته‌مان را می‌توانیم تغییر دهیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را درمی‌یابد.
    و
    قاعده‌ی بیست و هفتم:
    این دنیا به کوه می‌ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می‌شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان رانی، همان شرّ به سراغت می‌آید.
    پس هرکه درباره‌ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه‌روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود.
    و اینکه می دونی که بهترین برات اون اتفاق بوده وگرنه پیش نمی اومد. می دونم پذیرفتنش سخته اما باور کن اگه اون کلاس رو می رفتی، یک جایی یک زوری یک اثر منفی ای روی زندگیت داشت که اون حرکت داداشت جلوش رو گرفته. شاید هیچ وقت نفهمی چی بوده اون اتفاق بد ولی اگر قدر دان داداشت نیستی، حداقل ازش دیگه دلخور نباش و ببخشش. حیف دل خوشگلت نیست که بخوای توش دلخوری نگه داری؟ توی اون رویادونی ِ قشنگ باصفا چه جای دلخوری و ناراحتی؟!

    ناظمتون هم رویکردشون رو شاید عوض کردن اما من توصیه می کنم سرت به کار خودت باشه! -_- جون من استرسای سال پیش رو دوباره به جونمون ننداز!

    ازون مدل موها عزیزم هیچ وقت مد نبوده که حالا از مد بیفته! (آیا می دانید مد دسته ای است که بیشترین فراوانی را دارد یا هنوز آمار پاس نکردید؟)

    اون اس دی سیاهت هم پیدا می شه. چی نذر کرده بودیم براش؟ :|

    در مورد مدیرمون هم نمی دونم متولد چه ماهیه، اما اگه شهریوری باشه تعجب نمی کنم!


    بازم آخ جون که برگشتی اما خیلی زشتی که مرداد یدونه پست هم نذاشتی -__-
    سلااااام بر تو:) حقیقتن یکی از مهم ترین دلایلم تو بودی برای برگشتن:/
    پیشنهاد وسوسه کننده ای عه. البته من روش فک کردم و قبووووله:))) بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا:}
    .
    .
    .
    میدونی؟خیلی به جمله های ملت عشقیت فکر کردم...و باید بگم توی بخشیدن داداش سهم خیلی عظیمی داشت. جاش هنوز درد میکنه تو قلبم ولی بخشیدمش...مطمعن باش:)
    درباره ناظممون هم چشم:/ من یه بچه المپیادی م امسال! چه انتظاری ازم داری؟:) 
    ها. راس میگی:/ پاس کردیم بله بله عای نو
    هیچی نذر نکردیم:((((( پیدا هم نشد:(((( فقط باهاش قهر کردیم:(((((

    خودم میدونم خیلی زشتم:| و دوس دارم زمان برگرده عقب تو مرداد:]
    زمرد .🌹
    مدرسه غذا میده؟شبانه روزیه؟
    نه بابااااا!!!
    ناهار فقط. تا عصر مدرسه ایم اخه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)