بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

با توام ای نور

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۰۷

نوشته بودم «نور» تنها یک علاقه نیست، یک هدف غایی و دست نیافتنی و نورانیست...تمام!

انگار که جمله ای هم واقعن نیست که توصیف نور باشد و روشنی! همانقدر که حالی نیست که تاسف دانسته باشد و درکش کند...مثلن اینکه من شب تا صبح و از آن ور هم صبح تا شب به همه چیز و همه کس فکر کنم جز آن هدف غایی درد دارد نورای من! و تاسف از اعماق درد بر می آید...همانجایی که یکدفعه قلبت تیر میکشد و میخواهی فریاد بکشی! فرار کنی! بدوی! موهایت را در باد رها کنی و فی الواقع دیوانه شوی! یا اینکه فکر کنی چه قدر وحشتناک و چه قدر دقیق که «تنها انسان های ضعیف...»... شما که میدانید! همان تاسف سوزناکی که گفتم اجازه نمی دهد بقیه جمله ش را بخوانیم. حالا فکر کنید یکی این وسط هم بیاید و فکر کند به زندگی نا‌‌آرام... و به جمله های نا‌تمام.. و به کلمات نامفهوم...و نا نداشته باشد دیگر فکر کند به باقی «نا»دار های سوزناک! باید چنگ زد به صورت که من حتا ضعیف ترین انسان هم نبودم.

و بترسی از جواب دادن. مثلن بلندت کنند وسط دویست سیصد نفر و بگویند اگر بلدی بگو ببینم انسان چرا آرزوهای بلند بالا دارد؟

- خانوم اجازه! چون احمق است.

+تو که داشتی حرف میزدی وسط حرفای من، حتمن باید بلد باشی! پس درست جوابمو بده.

+ چرا گفتندمون آرزوی طولانی نکن. چرا مایه سعادت آدمی نیست؟

- خانوم اجازه! ما از اولش هم دنبال آرزوهامون رفتیم و پرت شدیم تو این زمین بی آب و علف! خانوم اجازه؛ بابامون اومدن سر تعارف جلوی معشوقه شون و به طمع بر و روی سیب، کندنش و در آرزوی خوش ترین مزه عالم تا اون موقه بودن! میدونین چی شد آخرش؟ هزاران هزار ساله گیر افتادیم تو زندان...

+ که اینطور پس بلد نیستی جواب منو!

- خانوم اجازه؛ آرزوهای عریض و طویل آدمو از یاد و ذکر خدا میندازه و فقط سگ دو برای دنیا میزنه! و این هیچ خوب نیست...

(و به خودم تسکین میدم که خانوم دوست ندارد حتا کلامی از هدف غایی و مبدا و مقصد بشنود! پس بهتر نیست کتاب دینی ات را باز کنی و عینا صفحه چهل و دو پاراگراف دوم را روخوانی کنی برایش؟)

+ برای عاقبت به خیری ش صلوات بفرستید...

جواب دادن سخت است! نه همیشه مثل اینکه یک بار نشد بار دیگر جواب جور کنی و آخر سرهم برایت صلوات بفرستند. یکدفعه یک قلچماق می آید می ایستد جلویت و صاف زل می زند در چشمانت، می گوید «نوری که روز اول دادم دستت و پاشیدم در صورتت را رد کن بیاد!» آنوقت ده ها سال دنبال فانوس و نور بگرد و آخر سرهم که از همه جا ناامید شدی خودت را جا کن در آغوشش و میلیون ها سال زار بزن که «یا نور النور...یا منور النور...اجعل لی نورا فی بصری» چه فایده؟ دیر است...دیر! مثلن من هم اگر از قبل از خودم چند بار میپرسیدم که چرا آرزوهای طویل برای انسان مضر است، حتمن میتوانستم آن روز بدون مِنّ و مِنّ و داستان سرایی سریع پاراگراف دوم را تحویلش بدهم و یک تف سربالا هم نهایتن بیاندازم که اصلن برگردد در صورت خودم! که یعنی نفرین بر دهانی که باز شود و پاراگراف پاراگراف های دیکته شده و از بر کردهٔ عادت های دیگران را تکرار کند! آن سوال و جواب که گذشت...میخواهم از سخت ترهایش بترسم! مثلن از خودم بپرسم «گمشده نسلت چیست؟» بگویم «نور» سریع جواب بخاهم که «پس کجاست؟» و در جوابش نمانم...

واقعیتش را بخواهید هنوز خوب نمیدانم نور چیست! اما میدانم لابه لای تکرار و عادت و تاسف پیدا نمی شود. و خب به نظر من همین کافیست برای دوست داشتن زیباترینِ کلمات... و برای غایی و دست نیافتنی و نورانی شدنش:))

  • انس
    تو بودی که میگفتی مقصد حسینه ؟
    هوم ...
    تو بودی که میگفتی مقصد حسینه !...
    بله بله من بودم...
    در حقیقت عبدالله بود که به راحله میگفت تو فیلم روز واقعه
    انس
    من فیلم واقعه رو ندیدم ...
    من نورا رو دیدم ...
    ...
    نورا به قربان:)
    میم ِ شما :)
    چرا مایه‌ی سعادت آدمی نیست؟
    چون مایه‌ی شفیع‌زاده‌ی آدمیست🙄

    بگو از دفعه بعد از فامیلیای خودشون استفاده کنن، من حساسم😂😁
    چشم😂😐
    میگم بهشون:/
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)