بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

پیدایش کروموزوم اضافی!

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶
  • ۱۹:۳۰

قدم گذاشتن به هیوده سالگی شبیه قدم گذاشتن به دنیایی تازه نبود. همانقدر کهنه و چرک و زیبا و نورانی که قبلن. دقیقن همانقدر! دوستان زیادی هم تبریک گفتند و انتظارش را نداشتم...دوستان زیادی کادو دادند و انتظارش را نداشتم... حتا باید بگویم یک شال گردن دراز و باریک هم هدیه گرفتم:) صدبرابر زیباتر از اونی که تو ذهنم ساخته بودم از یک شال گردن رویایی:))

اما به عنوان کسی که حدود چاهار روز است هیوده سالگی را درک کرده به شما می گویم!
هیوده سالگی آنقدر ها هم که میگویند سن خاصی نیست. یک سال پیش رویتان حقیر تر از آنی به نظر می آید که هست! لذت انتظار هیژده و سن قانونی و فارغ التحصیلی و لپ تاب و آزادی، زیر زبانم مزه نمی کند!
روز اول یا دوم هیوده، دوستی هم پرسید «از حسای هیوده برام بگو...»
اونموقه می خاستم براش از شال گردنی بگم که هیوده تا مثلث داره... اصلن دوست داشتم برای همه دنیا از شال گردن سبز و کرمم تعریف کنم، البته که هنوز هم میخوام... دوستانم تمام شب و تمام روز را برای هم رمان زرد اینترنتی تعریف می کنند و من به هیچ وجه دوست ندارم حتا بشنوم! احساس می کنم جدامانده و عقب مانده م که تمام شب میخوابم و روز را تماما با بازی می گذرانم! احساس خوبی ندارم و دست خودم نیست، نمی توانم هیچ چیز را برای هیچ کس تعریف کنم! نه که نتوانم... سختم است! انرژی زیادی ازم می گیرد
حالا اگر کسی، دوستی، آشنایی بیاید بگوید «چه خبر از هیوده؟»
می گویم چیز خاص تری از شانزده نیست! به جز کمی احساس صمیمیت بیشتر... توقع بالاتر... و ترس... ترس از آینده! شاید هم ترس را کلن نگفتم. می گویم آن جوری که انتظارش را داشتم وارد نشد! خوب؟ کافی؟
راستش یک روز هم؛ همان اوائل مهر یک کاغذ دادند دستمان که درباره خودتان بنویسید. دغدغه تان، علاقه تان، فلانتان، بهمانتان! یک جمله نوشتم و بس:« از آینده می ترسم!» اما ننوشتم از مرگ می ترسم. ننوشتم از دوستانم می ترسم. ننوشتم از سقوط می ترسم. ننوشتم از کنار گذاشته شدن می ترسم. ننوشتم هر روز صبح آرزو می کنم حتا اگر شده به قیمت از دست دادن سلامتی، مدرسه نروم. ننوشتم برای ناظممان آرزوی مرگ می کنم! ننوشتم با این وضع به زندگیم نمی رسم. ننوشتم از تمام دنیا عقب مانده م...
اصلن همین که هِودَه سالگی آنقدرها هم چیز دندان گیری نبود، بر می گردد به عقب ماندگی م :)

خب حالا مهم است که بگویم فوتو بای خودم؟ مهم نیست! باور کنید که نیست...


پ.ن: میدونم دیگه! الان میای برام خوندن هرروزه شازده کوچولو رو به مدت دوماه تجویز میکنی:/

  • یه خانوم گل ***
    :) نه من بهش میگم حس بالغ شدن...
    تبریک :))
    :)
    ممنون^-^
    میم ِ شما :)
    خب!
    آبان تموم شده و دیگه می تونم برات کامنت بذارم :دی

    وارد شدن به هر سالی به نظرم(اینجا قسمت نظرات ماست دیگه؟) پر از استرسه! استرس اینکه نکنه خوب نگذره؟ نکنه از پارسال بدتر بشه؟ نکنه بهترین سالی که تا حالا داشتم نباشه؟ و خب! راستش رو بخوای هرچقدر که بزرگتر شی بیشتر ناراحتی میاد سراغت، بیشتر ناراحتی ها رو درک می کنی و ناراحتی هات بزرگترن و عمیق تر و طولانی تر!
    ولی! تو منحصر به فردی! اصلا بعد از یک سال و نیم که این وبلاگو راه اندازی کردی، اندازه ی فاصله ی 15 سالگی تا 17 سالگی، اندازه ی فاصله ی راهنمایی تا دبیرستان، اندازه ی فاصله ای که از تیاتر گرفتی، اندازه ی فاصله ی بیل گیتس و همون آقای روحانی حتا، اینکه تو هنوز ِ هنوز شادکی نشون دهنده ی منحصر به فرد بودن توئه. این که هنوز تو دختر شاد و کوچکی هستی که دنبال بیدار کردن رویاهای آدم هایی، و حتا درباره کسایی که براشون آرزوی مرگ می کنی، مطمئنی که اگر رویایی داشتن این قدر سخت و خشن نمی شدن.
    زهرا! یه چیزی که هست اینه که همه ی ما کودک درون داریم! همه ی ما یک روزی بچه بودیم (باور می کنی؟؟) و اون بچه، اون حس بچگی همیشه هست، هیچ کس نمی تونه انکار کنه که یک روز شاد و پاک بوده و کودک! ولی انگار که اون کودکیه، همونقدری فسقلی می مونه و ماییم که هی قد می کشیم و اون حس های خوب کم نمی شن، ولی نسبت به ما کوچیک می شن و ما نسبت به اونا بزرگتر و بزرگتر می شیم تا این که یه روز کاملا فراموششون می کنیم!
    بیشتر آدما این اتفاق براشون می افته، اما به نظرم بعضیا می تونن اون حس شادی و پاکی بچگی شون رو با خودشون برگ کنن! ظاهر طرف ممکنه کاملا آدم بزرگونه ای باشه ولی حرف که می زنه یه عالمه حس خوب بهت می ده که پیش خودت فکر می کنی بابا طرف چقد ماهه! جقد آدم حسابیه، چقد دوست داشتنیه!
    خلاصه که مطمئتم تو بهتر از هر کسی تا حالا تونستی اون حال خوب بچگی رو به 17 سالگی برسونی، رهاش نکن، دستش رو بگیر و به هر سختی ای هست بکشونش تا هزار سالگی ت، تا اونجایی که وقتی آدم های 10 قرن دیگه کتاباتو می خونن بگن: عجب آدم باحال و ماه و آدم حسابی و دوست داشتنی ای بوده این شفیساده!

    و درباره ی اون قسمتی که همه راجع به یه چیزی حرف می زنن که تو دوس نداری، توجهت رو به متن باطی جلب می کنم که خطاب به من نوشته! یه بار دیگه بخونیمش با هم؟

    قرار نیست ادما همیشه از ما خوشحال باشن
    قرارم نیست ما همیشه از خودمون راضی باشیم
    گاهی وقتا قراره سیبی باشیم که اشتباهی رو درخت پرتقال در اومده. همینقد عجیب. همینقد مسخره. همینقد ناراحت.
    ولی
    این ماییم.
    و ما حق انتخاب داریم و تغییر. حق داریم سیب بمونیم و تا ابد اذیت شیم و حق داریم پرتقال بشیم.
    و ما هر دفعه که ناراحت می شیم در معرض این تصمیمیم. مهم نیست کدومو انتخاب می کنید...اصلا! مهم اینه که انتخابتون قلبتون رو اروم کنه. که اجازه بده روزهای بیشتری رو شاد باشیم.
    ما خیلی کم زندگی میکنیم. برای همین باید شاد باشیم اون یک کم رو. ممکنه شادی برامون این باشه که تو یک جزیره ی دور افتاده تنها باشیم یا وسط جمعیت. جفتشون به یک اندازه خوبن.
    فقط چیزی که نباید یادتون بره اینه که دنیا یک جعبه ابزار نیست که ده تا پیچ گوشتی شبیه ما داشته باشه که احساس ارامش کنیم. دنیا یک ماشینه که اگه بخواد توش همه ی قطعات شبیه هم باشن از کار میفته. برای این که چرخ دنیا بچرخه لازمه که یکی چرخ دنده باشه یکی میله و به نظر هر کدومشون هم اون یکی نامعقوله. همین.
    (داری متنو؟ اینجا هنوز منو جمع می بست :دی)

    + در ادامه ی نظرات گهربارم باید بگم که بی خود می کنی آرزوی مرگ بندگان خدا رو می کنی! -_- شما جای این کارا با صبر و منطق با آدم ها صحبت کن و اگه دیدی منطق هاتون بر هم منطبق نیست، رهاشون کن! (شازده کوچولوتو چند وقته نخوندی؟ یک سال؟ یا بیشتر؟)

    + می گم که شادک! اسم امسال چیه؟ سال پیش یادته؟ قرار بود به همه حس داشته باشی :) امسال چی؟ سال درو کردن موفقیت ها خوبه؟
    نه
    سال دست گذاشدن رو زانو و تکوندن خاکا خوبه!
    میم ِ شما :)
    عه
    هر موقع خواستی بیا راجع به شالگردن سبز و کرمت با 17 تا مثلث بزرگ و دو تا مثلث کوچیکش حرف بزتیم :دی
    باشه:]
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)