بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دست بردار از این در وطن خویش غریب...

  • شادکه:)
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۰۵

می‌روم تمام رویاهای پیشنهادی‌م را زیر و رو می‌کنم و واقعا کم مانده سیل‌سیل گریه کنم با آن ها! با تک تک‌شان زندگی می‌کردم و از ته قلب و جان‌م دوست داشتم کلمات‌شان در ذهن من می‌روییدند و روی کیبورد جوانه می‌زدند و در وبلاگ من شکوفه می‌کردند. به هرحال حیف...

در طی این حدود یک و نیم سال خیلی از حرف ها و کلمات زیبا بودند که در ذهنم روییدند اما به کیبورد نرساندمشان که جوانه بزنند! از بیخ و بن شکستند... خیلی هایشان هم بودند که در ذهنم روییدند و به دست کلید های کیبورد هم رشدشان دادم اما وبلاگ پذیرایشان نبود! شکوفه نکردند؛ در نطفه خفه شدند... جمع معدودی از آن‌ها هم، رویش و پویش را سراسر طی کردند؛ اما رنگ و بویشان را در جا خشکاندم. برای ابد پیش‌نویس ماندند؛ انگار که روز دوم عید برف سنگینی ببارد و تمام درختان و شکوفه ها را بخواباند. خواباندمشان تا بهار و شکوفه بعدی...
چون می‌ترسیدم! شما نمی‌دانید اما خاله‌زنک‌بازی هایتان خیلی ترسناک است! فلان حرف بر زبان بیاید فلان کَسَک دلخور می‌شود و فلان چیز را اگر بنویسم، خیلی زشت می‌شود! بهمان را می‌دانم اما به او نگویم مبادا حساس شود و بهمان چیز را می‌دانی و به من نمی‌گویی که نکند آبرویی نماند! بیسار را به تو می‌گویم اما به کسی نگو چون به من گفته به کسی نگویم!! چه حرف هایی که از نعمت گفتنشان محروم شدم و چه کلماتی که به محدوده مرئی پا نگذاشتند و چه شنیدنی هایی که از نشنیدنشان کر شدم... به هرحال حیف...
من چندشم می‌شود اگر بفهمم کسی چیزی را از جانب من شنیده اما خودش کامل‌تر ش را می‌داند. من چندشم می‌شود وقتی به خنده‌های در دلتان که نثار من می‌کنید فکر می‌کنم. مثلا من چندشم می‌شود اگر یک روز بگویم من ماریا را دوست دارم  و فردایش یادآور از ماریا بد من را بشنود در حالی که این جمله م را خوانده. من چندشم می‌شود اگر یک روز بنویسم که کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و شوق زیادی برای انجامشان اما یکی از همان ها که اینجا را خوانده من را فارغ از کار ببیند. من چندشم می‌شود اگر بنویسم فلان چیز ناراحتم می‌کند و فلان دوستم که می‌شناسدم در دل بخندد. من چندشم می‌شود که وقتی اسم آدم ها را عوض می‌کنم تا یک سری چیزها راحت تر درباره‌شان نوشته شود، شما میخوانید و میفهمید منظورم چه کسی ست. من چندشم می‌شود که حتا به روی خودتان نمی‌آورید که چه چیزهایی را می‌خوانید و چه قضاوت هایی درباره من و آدم های داستان هایم می‌کنید. من چندشم می شود وقتی درباره خانواده‌م می نویسم باید جواب پس دهم که چرا اینطور فکر می‌کنم؟ من چندشم می‌شود از تمام اینجور حس‌های نصفه و نیمه که موقع نوشتن سد می‌شوند جلوی انگشتانم!
با این حال ادامه دادن یعنی غلت زدن روی تپه مردگان و صدا زدن عروسک‌های جا مانده در خانه! یعنی با دوچرخه رکاب زدن و زنجیری که خراب است و دست‌های روغنی سیاه! یعنی دستگاه شوک، سه ساعت بعد از مرگ! یعنی بیهودگی و وقت تلف کردن! یعنی سختی بکشی و نهایتا چیزی نماند برای لذت...
ترس از دور ماندن مرا می‌کشد اما اینجا جای ماندن نیست! تصمیم سختی بود اما به هر سختی که بود گرفتمش. همگی با هم فاتحه ای برای روح روشن «بیداری رویاها» قرائت کنید که چیزی نمانده تا نفس‌های آخر.

پ.ن۱: تک‌تک آدم‌های قصه‌های وبلاگی را عاشقم! چه از همان خاله زنک ها باشند، چه از من بدشان بیاید و چه پر و پا قرص دنبالم کنند:) چه اصلا ربطی به من نداشته باشند و در داستانی دیگر شناخته باشمشان! من عاشق تک‌تک‌تان هستم و کاش بدانید که اگر اینجا را ترک می‌کنم تنها برای خودم است... برای این‌که اینجا خانه راحتی نبود و مشکل هم از خودم بود و بس!
پ.ن۲: اگر پست‌هایتان را خیلی وقت است که نمی‌خوانم معذرت که وظیفه‌م بود و من فراموشکار! اگر در کامنتی یا جواب کامنتی، رنجاندمتان بی نهایت شرمنده‌م. و اگر در پستی چیزی گفتم که به خودتان گرفتید و ناراحت شدید، به قطع و یقین من منظور بدی نداشتم، حلالم کنید:)

  • daryaha
    خلاصه که وبت بسیار قشنگ بود و خیلی زیاد قابلیت دوست داشتن داشت:)و بسیار دوسش داشتم:)
    ایشالا یه جایی نوشته هاتو مکتوب کنی که مث من تو بیس سالگی نگران فراموشیشون نباشی-_-
    سال نوتم پیش پیش مبارک^^🎈🌸
    سلام دریاها خانوم.شایدم آقا😅
    جدی میگی؟ ممنونم لطفتو میرسونه:)) تا حالا نظری ازت ندیده بودم اینجا.میخوندیش؟
    ایشالا هروقت، وقت بشه و حوصله ش باشه حتمن یه پناهگاه جدید برای مکتوب کردنشون پیدا میکنم:)) خودت چرا یه جایی رو پیدا نکردی برای نوشتن؟هنوزم دیر نیست البته ها;)
    سال نوی تو هم مبارک عزیزجان😍🍃ایشالا پر از تحقق عای آرزوهای خوب باشه برات و پر از سلامتی:))
    daryaha
    همون خانوم بهتره ؛)
    جدا از مبحث درس نیازه که بعضی وقتا افراد ناشناسی رو دنبال کنی که نظرشون تو روزمرگیاشون شبیه خودته^^اینجوری میشه ک دوست میشی با کسی ک روحشم ازت خبر نداره^^🎈🌸
    من که...جا داشتم...یه جای خیلی قشنگ و باصفا؛تک تک کلماتشو با عشق میچیدم لا به لای جمله هاش...منتاها نذاشتن بمونه دیگ!خودم با دستای خودم دیلیتشون کردم و...تمام![گریه غریبونه رو شونه های دوست مجازی مثلن:))]خلاصه ک داستانی داره واسه خودش!
    بیا و دعا کن بتونم برم طلب حلالیت کنم از دونه دونه کسایی ک میدونم دلخورن ازم و نتونستم تاحالا برم سراغشون😔این حق الناس نمازامونو باطل میکنه...:(
     اوهوم راست میگی:)حس دوستی ش خیلی خوبه:)))
    داستان نامردیه خو!:(
    ایشالا که قبولن نمازات عم
    راستی
    میتونم بشناسمتون؟اسمتونو میشه لطفا بگین؟
    daryeha
    اسمم؟اسمم که خب معلومه :)
    دریا هستم^^ دریا از نوع آرومش نه طوفانی:)
    بازم نشناختم که:(
    daryaha
    +اینم اضافه کنم که: نگو نامردی!شاید واقعا نمیدونستن چقدر بااین کارشون اذیتم میکنن و ایشالا که ناخواسته بوده...در هر صورت تنها کاری که میتونم براشون بکنم و میتونی براشون بکنی اینه که از ته دل از خدای مهربونمون بخوایم خوبیاشون برگرده!بخوایم بشن خود واقعیشون تا شاد شن، تازندگی رو بدون دشمنی و کینه حس کنن^^!🌸
    سر سفره هفت سینت یادت نره از خدای مهربون بخوای اینو...:)دعای خیری در حق هممونه!
    نه خب اصلن چیز بدی نیس که دست خودشون باشه بدیش.
    نمیدونم والا خو:(
    ایشالا:)
    تو هم یادت نره برا من دعا کنی:)
    میم ِ شما :)
    هنوز یه شبایی خواب می بینم که پست گذاشتی، بعد میام می بینم خبری نیست! به هر حال یه کامنت جدید همیشه آدم رو خوشحال می کنه... با توجه به این که تقریبا مطمئنم هنوز (شاید نه هر روز!) میای یه دستی به سر و گوش میز کارت می زنی و چند تا وبلاگی که دوست داری رو می خونی و می ری.

    داشتم فکر می کردم چقدر آشناس ترس هات و اون چیزهایی که به نظرت چندش آورن و فکر می کردم چقدر خوبه خودخواه بودن... این که بدون این که فکر کنی ممکنه دیگران چقدر دلشون برای نوشته هات تنگ بشه، دیگه دست برداری از نوشتن... چون اول و آخرش این مهمه که خودت احساس خوبی داشته باشی.

    من تو رو از وبلاگت شناختم :) برای همینه شاید که بی نهایت حس خوبی دارم نسبت بهش... توی عمر یک سال و خرده ایش لطف خیلی خیلی بزرگی به من کرد :)
    چه قدر دلم برای اینجا برای این حسای خوب و برای تو که خوبترینی تنگ میشه...
    میشه ازت خواهش کنم مواظب مهربونیت باشی جای جدیدی که میری؟ولی خب اونجا مهربون نباش اصلن!اینم خواهش میکنم!حقیقتن حسودیم میشه و کاریش عم نمیشه کرد://
    +خداکنه خونه جدیدم برات همینقدر خوشایند باشه:))
    عینکی عینکی
    کجایی آبان دخت؟
    سلاملکم:)
    خوش اومدین ولی دیر! :(
    اینجا دیگه داره کم‌کم آخرین نفساشو می‌کشه!
    لیمو جیم
    سلام :-( 
    هنوز برنگشتی
    کم کم تو فکرشم اسباب کشی کنم و این آدرسو آزاد کنم!
     (:(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)