بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

وَ ما اَدراکَ مَا الفاطِمَه...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵
  • ۱۸:۱۹

گفتم براتون از هدف رسیدن فقط به اون حس خوب! و گفته بودم قبل تر که از متوسط بودن حالم به هم میخوره...(در واقع بری تو عمقش نِج و میم میدونن که حالم از خودم بهم میخوره بنابر این جمله!)

در راه رسیدن به اون هدف و با توجه به این که به خاطر حجم صمیمیت با "میمِ ما" همه چت های در صدر رو کشتم؛ طلگرامِ نصب شده روی گوشیم(با اون ایموجی های زشت و آپدیت زشت ترش:/ ) رو به زواله!...تا همین هفته پیش گردش پیام ها فقط رو صفحه هایی بود که از اون قتل عام جون سالم به در بردن و به اندازه انگشتای یه دست هم نمی شدن و شاید تک و توک، محض خودی نشون دادن، محض مزه ریختن، تکلیف جواب دادن، روشن کردن موضوع سطحی و مقطعی برای کسی و از این قبیل مصاحبت ها، اسم باقی افراد و گروه ها با دایره های طوسی بغلشون، زیر اسم نرم افزار انتظار میکشیدن برای جواب دادن بهشون!

حالا یکی از همون شاه نشین ها، متحول شده و میخاد زیست بخونه تا از کامکار نترسه و جلوی دوستای دیگه (ای که واقعن دارن با خر زدنشون به تمام بچه های پایه مون نه، که همه بچه های مدرسه و معلما حتا و خونواده ها جفا میکنن و خودشون هم حتا متوجه نیستن که جز این ضررشون واسه بقیه، به خودشون هم دارن ظلم میکنن و افتادن تو دور باطل رقابت!) کم نیاره!

و مردادی ای که "نو طلگرام" گذاشته به جای عکس قشنگ خودش و تو ترسش از کنکور غرق شده!

و یکی دیگه شون که باهام قهره و لج کرده و من اصلن خوش ندارم وقتی پامیشم برگه امتحانیمو بدم، به اسم کامل خانوادگی صدام کنه و برگه شو با تلخی بگیره سمتم که ینی "زحمت مال منم بکش!" نه انقدر مودبانه نه...ینی " میری مال منم ببر" بی لطفا...بی التماس...بی خاهش...بی نگاه...بی حتا ذره ای محبت!

و داستان نفر چهارم که از همه تلخ تره...سه نقطه کفایتشو میکنه! (تو چهارمین آن سه نفری:) نانوشته طوری!)

خلاصه خودم قبلن همه چتا رو کشتم و میم و سادات و رعیت و مردادی هم خود به خود مردن!...طبق قانون خودم که خیلی موقع ها بهش فکر میکنم حالا وقتشه که خودم هم بکشم!

حالا برای رسیدن به هدف، خیلی برام راحته استاپ کردن اون آلت قتاله از روی اچ تی سی سیاهم و همین منو بس که هر روز بعد از مدرسه دکمه اون بالا رو بزنم و زل زل نگاه کنم به عکس دخترک که گمه و سرده و سردرگمه!

این خودِ منه...بی کم و کاست!


تکلیف این رویا هم مشخصه!...زمستون داره میاد! این رویا رو هم باید کم کم بخابونم...یه خاب زمستونی عمیق! (آخ شرمنده! یادم نبود چه بزرگانی از اینجا نوت برداری می کنن:/ )

شاید هم اینجا رو گرم نگه داشتم برای همین اطلاع رسانی ها! که مثلن بیام بگم "وای و های! امروز ساعت یک جمع شدیم تو پیلوت و جُنگ شیمی داشتیم و چه باحال! حالا دستم هنوز زرد مونده از تلفیق مایع ظرفشویی و یه محلولی و o2 (اکسیژن) و یه سری چیزای دیگه که متاسفانه تو فرآیند مخلوط کردنشون نبودم ولی به طرز عجیبی کف کردن و من فقط یاد درختای لوراکس افتادم!" یا مثلن بیام عمیقا شرح بدم واستون که "از وقتی اون مستند لعنتی رو دیدم و حرف های مریمو شنیدم تو برنامه م گذاشتم که حتمن یه روز تنها برم کلیمانجارو و بند آبی گل گلیِ دوربینم رو گردنم سنگینی کنه و..." (ایشالا عمری اگه بود بعدها، به تفصیل به شرح این هدف خواهم پرداخت) و از اینجور حرف ها که جای دفتر نویسی و بعد گم شدن دفتر (در واقع دست به دست گشتنش اینجا رو پر کنه...بی ترس از گل گلی و مردادی و لبخند و نازنین و میم و سادات و نرجس و دِ یِلو وان و فلانی و اون یکی و یکی دیگه شون و هزاران هزار آشنای غریبه دیگه!

ولی لازمه که بدونین کنار اومدن با خودم برای حفظ اینجا به همین راحتی ها هم نبود! اینجا که یه تیکه از خودمه! مثلن مثل این که سرتو بِکَنی و بندازی دور...البته قبلش هم هزاران هزار بک اپ از فکرای اون تو گرفته باشی و کپی کرده باشی صد جا مختلف...به چه دردت میخوره واقعن؟

ببینین به کجا رسوندینم که حاضر شدم سرم رو بکنم و بذارمش یه گوشه خاک بخوره!...و حالا هم با درد بنویسم که نمیخام بکشمش!


پ.ن: محتوای سه چارتا پستو با هم چپوندم این تو:/

  • (:
    خواندنی بود تا ته اش ، حس داشت تا علامت تعجب ته اش ، تیکه های اول هم اونجاهایی که اسم رفیق عزیز تر از جانمان بود که حالا کلاس هفت نفره مارو کرده شیش نفر درد داشت ، اینجا عمومیِ وگرنه برات حرف هایی میزنم از این درد ها ..
    خوشحالم که خوندیش^^و خوندنی بود:)
    اینجا واسم عین یه دفتر خاطراته...رک و راحت!خودم هم صدها بار هر کودوم رو میخونم...عین یه کتاب:دی
    میدونی لبخند؟من به عامل شیش نفره شدن کلاستون خییییلی غبطه میخورم!
    میدونی لبخند؟منتظر حرفای خصوصی ترت هستم:)خصوصی بفرستشون یا تو همون طله مریض:|
    (:
    چه خوب رک و راحت ، حس خوب میده ، 
    عامل شیش نفره شدن کلاسمون .. (: میتونی غبطه رو شنبه دوشنبه تو مدرسه ببینی ها ((: 

    میبینم^^
    ذوق میکنم^^
    میمیرم^^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)