بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

رویا کم نبینید:)

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵
  • ۲۳:۲۶

وقتی که حالتون خوش نیست و میتونین از شدت خستگی در جا بمیرین و با اون خمیازه های عمیقتون، میشه یه فیلو درسته لابه لای دندوناتون قرار داد و نگاه کسی - شاید سبزآبی همون موقعی که داری به فامیلی صداش میکنی- تو ذهنتون مونده و اون کس دیگه ای که اعصابتونو خورد میکنه و غیره و غیره و غیره که دست دارن تو حالِ بدتون، پیش اومده بودن فقط کافیه به یکی از خوش ترین خواب های همین هفته اخیرتون فکر کنین...(و اگر که حدقل شبی یک بار خواب های متفاوت نمی بینین برین خودتونو اصلاح کنین که دنیاتون بر فناست حقن:))

مثلن میتونین فکر کنین که جانی ای هست و توپ بسکتبالی در دست، جلوی پیشخوان کتابخونه که ده ها نه و صدها برابر شده وایساده و همینطور که توپو به زمین می کوبه و دریبل میزنه در واقع، زل میزنه به من:) تو اون موقعیت بهش پیشنهاد میدم قطعن که بریم بسکتبال بازی کنیم و با سر قبول میکنه و میریم سمت کتابخونه دوست داشتنی راهنمایی و من حتا نگاه نمیکنم ببینم میم هست یا نه! چرا؟ خب چون نگاهم رو حاج احمد، خیره مونده. حاج احمد لفظ مطلق اون کوهه، همون کوه که گم شد...شاید نشه برا احمدآقا استفاده کرد ولی خب حسی که به آدم میدن یکیه، نه؟ (و بماند که مصطفا فرشته ای بود و جز حس فوران چیزی نداشت و گنگ بود و گم بود و به حق که شهید...و بماند که مقایسه مصطفا و حاج احمد گرچه سخت نیست، ولی هرگز جایز نیست...هرگز!)

به خودت بیای و ببینی دور تا دورت آدم نشستن...از "نرگس" بگیر تا "ته" و "نازنین" و "یادآور" و "انیس" و ...ولی جایی برای رقیب نبود و همون بهتر که نبود! کی میشه که باور کنم، رقیب با تمام استعدادا و تواناییاش لیاقت تو ذهن من نشستنو نداره؟ کی میشه؟

و خلاصه آقای ناطقی بگه و بگه و همه عاشقانه نگاهش کنن و اصلن از عکاسی حرفی به میون نیاره و حتا تا آخرش که نرگس وایمیسته و جا باز میکنه تو دلش و باهاش حرف میزنه هیچ کسِ هیچ کس نمیفهمه استاد ناطقی، استادند! استاد:)

احمد ناطقی- موسسه طلوع

و بعد درست موقعی که کنار استاد وایسادم، به اسم کوچیک صدام کنه و بهم عکسی رو نشون بده از کلک های آمریکا و اسرائیل و روسیه! که انگار روسی ها دماغ کاشته بودند و واااای که چه کار بدی!!:/...واقعن تو خاب خیلی کار بدی بود و سیاسی-_-

و بعد تر جلوی در کتابخونه، با دستور بایستم و "نرگسِ در دل نشسته" را صدا کند و بخواهد که کسی وارد نشود...

دو انگشت شصتش را تا نزدیکی دو چشمم بیاورد...

و همین طور که فضا در حال تاریک شدن است...

جوری که من هم بشنوم بگوید...

"لحظات آخر خوبی داشتی الحق:) همین جا تمام شوی بهتر است از بعدن تر ها!!"


تاکید.نوشت: هنوز هم البته مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر:)

پ.ن: درست همون موقعی که داشت میگفت

- زهرا! علی رغم ظاهری که ارتباط برقرار نمیکنه(!! با من بود؟!) زیادی روون مینویسی:)

داشتم فکر می کردم که آیا بهش بگم که اسمش اینجا چیه؟

و بعد که با خودم گفتم" قطعن اگه یه روز که مرکز مدیریت آبانه رو باز میکنم، ببینم کسی با اون اسم برام کامنت گذاشته، سکته ناقص رو میزنم بدون شک:/" از خیر هر چی معرفیه گذشتم!!!


پ.ن2: بلخره روزی خاهد رسید که برای گذاشتن یک پست کوتاه ، منت سه نفر را از برای روشن کردن هات اسپاتِ نت های گوشی هایشان نکشم! و آنها نمیفهمند که این عین نامردی ست...!


پ.ن3: الان میخاین بپرسین امتحان دینی چطور بود؟ سخت بود یا آسون؟ خوب دادم یا بد؟ (البته که میدونم نمیپرسین و اگر هم براتون مهم باشه اینجا مهم نیست)

ولی من میگم که میشه نپرسین؟! بی نظرم واقعن...فقط اگه به تمام تلاشای دیشب و ضجه زدنام فکر کنم و بعد از اون به نتیجه امتحانی که امروز دادم، میتونم تا دوهفته براتون با تمام بغض و کینه از دینی بنویسم که بر اساس درس دین و زندگی" من کافرم" و "من کافرم" و "من کافرم" و همچنان "من کافرم"


پ.ن 4: مسئولین نفهمن:/ به داد برسید!!!


پ.ن 5: دیگه آخریشه! تغییرات اساسی این رویا در راه است^^ منتظر باشید:)


  • خاتون :)
    با رویا بافتن وقتی خیلی خسته ای موافقم ^^ البته من ترجیح می دم با تموم شدم اون رویا بخوابم بلکه بتونم ادامه ش رو ببینم!
    راستشو بخوای به خاطر قسمت اول خوابت یه مبلغی رو کنار گذاشتم که صدقه بدم -_- !
    درباره ی بقیه ش هم به نظرم خیلی طبیعیه که من توی خوابت نبودم :) اگه بودم تعجب می کردم :)

    امتحان دینی چطور بود؟ سخت بود یا آسون؟ خوب دادم یا بد؟

    +دوست بسیار دوست داشتنی داشتم (واج آرایی سشت!) که به دین و زندگی می گفت دین و مرگ!!! به این فکر کن که از همین کتاب قراره تو کنکور هم بیاد، بعد اون وقت بیشتر ازش متنفر می شی ^^
    اصلن باید همیشه و همه وقت رویا ببینیم:))مشکل آدم ها این است که رویا کم میبینند:|
    چرا؟چون مربوط به کتابخونه بودذو فاطمه جان توش توپ اورده بود؟و چون فضای کتابخونه صد برابر شده بود؟:)))
    پس تعجب کن زیاد بابت خابای دیگه:]

    امتحان دینی هم حالا که یه ذره فک کردم دیدم اصن به من چه؟مشکل معلمه س که چه نمره ای بهم بده:| فقط کاشکی میشد بالای برگه م بنویسم که چجوری و با چه زجری درس خوندم تا اونم تاثیر بده تو نمره م-_-


    بله بله دانم...و یکی از دلایل استرسم برای آینده ای نزدیک همین دینی تو کنوره:/ 
    میدونی؟سر کلاس پاشدم گفتم خانوم این درسا به کار زندگی نمیاد! بیشتر دین و کنوره تا دین و زندگی....پنج دیقه بچه ها داشتن برام دست میزدن و سپس معلم چشم غره ای رفت و نشستم سر جام:| ه[گ.غ]
    شاهین ام
    :|
    پوکر از بهر چه؟
    غریب آشنا
    می توانم باور کنم که دنیا بزرگ است ..
    _ البته که دنیا با همه ی بزرگی اش توی مشتهای من جا می شود_ 
    توی همین دنیای بزرگ ، آنقدر جا زیاد هست که اگر همه ی همه ی همه آرمانهای من را .. و حتی بیش از توانایی ها و استعداد های من را داشته باشند ... باز هم من میرسم..
    به کجا؟ دقیقا به همان جایی که "جا" نیست .. یک حس است .. حس هیجان انگیز موفقیت .. 
    همیشه عزیز دلی به نام شین میم  برایم می گفت دنیایت را بزرگ کن ..
    دنیای آدم هایی که با له کردن هم دیگر موفق می شوند ، یک پیکسل سوخته است ، در عکسی با ایزوی سه هزار و دویست .. 
    دست گرفتن و رقابت نکردن .. به سختی عکاسی حیات وحش است ... و حوصله ی عکاسی نجومی را می طلبد .. 
    هیچ کس .. لیاقت نشستن به عنوان یک رقیب را در ذهن و دل "شادکه" ما را ندارد ...
    بله درسته:)
    ممنون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)