بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

نظم امری

  • شادکه:)
  • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۱۴

با مامان کیک درست می کنیم. این که می گم با مامان فکر نکنید عین این فیلما و کارتونا، رو سر هم آرد می پاشیم و بلند بلند باهم می خندیما...نه! با هم کیک درست می کنیم و من اعصابم از اون همه به هم ریختگی اونجا خورد خورد خورد میشه.

یادم میاد هم خانواده م جلوی همه شروع کرد به تعریف کردن این که تو هرگز تو عمرت معنی نظمو درک نکردی. با یه لبخند فکر می کنم دیگه تموم شده...درست وقتی که بحث کاملن دور میشه از این موضوع و خیالم راحت میشه که دیگه حتا امکان این که به این موضوع یه گریزی بزنه نیست، با دست اشاره ش که به سمت خودم می بینم به خودم میام. داره میگه نمونه ش همین زهرای خودمون! خودت بگو خیلی آدم شلخته ای نبودی؟ محض بازکردن از سر خودم و درجهت تایید سریع جواب میدم" بودم و..."( لبخند رضایتشو می بینم، انگار که منتظر شنیدن همین بوده)" و هنوز هم هستم!!" یه دفه حالش گرفته میشه و میگه "نه تو خییییلی بهتر شدی...خییییلی!" و جانی هم از سر خوشحالی بغلم میکنه که : آره راس میگی...من که ۱۳ ساله دوستشم بهش افتخار میکنم:))) و همه با هم چشم میدوزن به دهن هم خانواده تا ببینن ته مثالش به کجا قراره برسه:|

میگه آره فلانی زهرا به خاطر تئاتر و جلسه های حاج آقا قاسمیانی که میره اینقدر زندگیش منظم تر شد... چشمای همه برمیگرده به سمت من! همه ما تئاتری بودیم تو اون جمع...کسی توی اون جمع نمی تونست منکر تاثیر تئاتر تو زندگیامون بشه ولی من از سه یا چهار سال قبلش هم همینطور تئاتری بودم، قطعن این نمود نظم تو زندگیم تو همین چند ماه اخیر ربطی به تئاتر نداره! بگذریم... داشتم می گفتم که نگاه همه برگشت به سمتم. احتمالن هیچکس از بچه ها و فلانی از بخش تئاتر قضیه(هر چند اشتباه) تعجب نکرد! حدقل می دونم فلانی با شنیدن اسم حاج آقا قاسمیان گرخید و سادات زد زیر خنده...اگر می شد منم می زدم تو دهن هم خانواده تا اینقدر پر ادعا نباشه!

من خودم میدونم چی شد که بخش منظم آیه از خواب عمیقش بیدار شد. بعضی موقعا خودشو نشون می داد قبلنا منتها نه به اون شدت که بخاد به چشم بیاد. ولی از یه جایی به بعد خودم خواستم...و چون خودم نظمو خاستم و طلب کردمش نا خودآگاه آدم منظمی شدم؛ نه ربطی به تئاتر داشت و نه حاج آقا قاسمیان! تا خودم نخام که چیزی نمیشه، میشه؟ با تمام ارادتم به هم خانواده و فلانی و تئاتر و حاج آقا (برا این آخری باید گفت با تمام علاقه م) باید یه دور رو هر کودومشون بالا بیارم تا حالم خوب شه و از شر حس بد اون نگاهای سنگین لعنتی و بی معنی رها شم! با تمام ارادت و علاقه م واقعن...:)

همین الان اون کیکو خوردم! از بدترین کیکایی بود که تا حالا درست کرده بودم! شیرینی زیادیش دلمو میزنه فکر کنم مزه تک تک اون ارادت و علاقه های به یاد اومده ست...!

همین!

شادک.نوشت: ان شاء الله که وصیت امام اولمونو میدونین در این باره؟

اوصیکم، عباد الله بتقوا الله و نظم امرکم...

+روح روشن و پر خاطره حسن جوهرچی ان شاءالله غرق آرامش و محشور با مولود این روز عزیز :):

  • محمد روشنیان
    البته ممکن هم هست از یه جایی به بعد تاثیرات هنر تو زندگی نمود پیدا کنه
    بله حرف شما کاملن متین و منکرش نمیشم!
    ولی حقیقتن بعضی موقعا این حد از اعتماد به هنر جایز نیست. باید اختیار و اراده انسانی هم تلفیق بشه باهاش.
    و البته چیزی که شاید متن نتونست کاملن برسونه انزجارم از برخوردای روانشناسانه ش بود و نه هنر و نه تیاتر و نه هیچ چیز دیگه ای:)
    میم شما :)
    سلام!
    حس می‌کنم ماه‌هاست برات نظر نذاشتم و تورو از نعمت در و گوهری که می‌پراکنم بی نصیب کردم!(میای به روی خودمون نیاریم که همین دیروز از همین درگاه باهات حرف زدم؟)
    اولا که کیم می‌خوام!
    دوم که یکی از دوستان بلاجر (آخ چقدر ناراحت کننده که نمی‌دونی بلاجر اسم توپ بازی کوییدیچه!) م توی توضیحات وبلاجش نوشته: فلایحزنک قولهم! می‌دونم که جوجه‌های زرد که پاییز رو تاب میارن و به زمستون و آبان سه و چهار و پنجم می‌رسن، محکم‌ن اونقدری که محزون نمی‌شن از قولهم. . . می‌دونم حسی که بهت دست داده حس "ناراحت شدن" نیست. تو جواب کامنت هم گفتی انزجار. حس می‌کنم به خاطر این حس انزجار داشتی که توقع نداشتی! هان؟ توقع نداشتی کسی چنین برداشتی داشته باشه یا چنین نتیجه‌ای گرفته باشه!
    منظم شدنت احتمالا نتیجه ی تصمیم خودت و آیه‌س و خداوند خدا هم می‌گه حال هیچ گروهی رو تغییر نمی‌ده تا خودشون نخوان. میشد هزار هزار سال تئاتری باشی و هزار هزار سال هزارتا کلاس بری و شلخته جون خودمون باشی :)) ولی من می‌دونم هر تصمیم و تغییری توی رفتار آدم فقط و فقط نتیجه‌ی خواستن از ته دل خودشه. اینکه بعضیا نمی‌دونن احتمالا به خاطر اینه که تصمیم مهمی نگرفتن تو زندگیشون. همیشه و همیشه مثل دیروزشون زندگی کردن مثلا!
    اگر از کیک شیرینت به من ندی به ذرات تشکیل دهنده‌ت تقسیم‌ت می‌کنم و بعد ازت کیک درست می‌کنم ببینم یک کیک خوشحال منزجر چه طعمیه!(مکتوب!)

    سلام
    اینجا رو ببین کی پیام داده بعد ا زماه ها:)))
    اولن که پاستیل می خوام!
    دوم که ممنون از اینهمه اینهمه اینهمه اینهمه اینهمه(بی نهایت تا) درکت...ممنون از اینهمه لبخندی که هدیه می دی به آدما...
    توقع که...چرا! توقع داشتم...اینهمه ادعاشو توقع داشتم ولی نمیدونم چرا هر دفه این حسای بدو فراموش می کنم و از اول دوسش دارم! واقعن نمیدونم...
    ینی تو میگی این آدما ادم بزرجن؟:((
    بلاجر رو حتمن برام بجو شون نمیدم کوییدیچ شیه:/
    خداروشکر کامنت نخونده برات آوردم:دی
    من اونیَم که سایه هم نداشت :|
    حاج آقا :))
    حاج آقا:))

    اسمت یاد این شعر انداختتم:
    "هیچ اگر سایه پذیرد/ من همان سایه هیچم":(
    پرنده :)
    آدمایی که تصمیم مهمی نگرفتن تو زندگیشون بزرگن؟ بعید می دونم! اتفاقا آدمایی که تصمیمی می گیرن و پاش وامیستن بزرگن. می دونی؟ منظورم اون بزرگی که در مقابل کودکه نیست. منظورم بزرگ در مقابل حقیره مثلا!...
    نمیدونم!
    ولی هم خانواده زیاد تصمیم مهم گرفته...خیلی زیاد!
    اما روانشناسا فکر نکنم...!
    و اون بعد از اونهمه تصمیم مهمش رفت و نشست و گوش کرد به حرف روانشناسا! و همه چیزو فراموش کرده و شده شبیهشون!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)