بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

شغل شریف فرفره فروشی:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۰۰

خدا

نصیحت از همین اول: لازانیای دیشبو اگه خاستین بخورین طوری گرمش کنین که سس روش آب بشه و بخار ازش بلند شه و جلز ولزش از اون سر خونه هم به گوش برسه:)

اگر مورد قبلو دلتون خواست ادامه بدم...وگرنه که برید یه چند جلسه گارفیلددرمانی بگذرونید:دی

حسش بی نظیره...این که تا همین دیشب اون فرفره های رنگی چرخون تو خونه ما بودن و موقع کلید انداختن تو در حیاط دیدم که یه دونه آبیش دست مریخیه و رنگی جآنمون داره می ره تو خونه جدیدش؛ همین بغل:) حسش بی نظیر بود درست مثل دیدن یه دونه قرمزش تو کیف سبز آبی و یه دونه صورتیش تو جیب مردادی و یه صورتی بزرگتر تو کیف خورشید کلاسمون:) حسش بی نظیر بود اون ذوق مهسا و حسرتِ خانوم جانِ زبان برای دیر رسیدن بهشون....و لبخند و اصرارِ تکرار نشدنیِ خ.ح.ج:)
و من امروز همون خانوم میمی رو دیدم که باید رفت و سر گذاشت رو شونه ش و تا ابد گریه کرد برای از دست دادنش...برای همون خانوم میمی که تمام مدرسه رو دنبال یه آدم می گرده و دخترای جیغ جیغوی اعتکاف از یادش نمیره...همین دیشب بود که داشتم فکر می کردم که مگه چه قدر یه آدم میتونه دلنشین باشه؟ که حتا قیافه ش هم، هی چراغ بده که "آقا من همونیم که شما دنبالش می گردین"...که وقتی خ.ح.ج میاد و میشینه پیشش چاهارتایی جیغ بزنیم و قسم میخورم که از اون روز به بعد حسرت تکرار اون جیغ رو دلم مونده تا همین حالا و همین حالا و همین حالا...همین دیشب داشتم فکر میکردم به شباهت دیانا و هم خانواده و این که چه حکمتی بود که من نه هم خانواده رو می شناختم و نه میم رو و نه هیچ کس دیگه ای رو و چه حکمتی بود که بعدش اون جمع هرگز دیگه پیداشون نشد و سال بعدش با این که خیلیا رو بیشتر از اون قبل می شناختم، تنهای تنها پیش ضحا و نرگس تا آخرین لحظه دلبستم...:(:

پیشنهاد.نوشت: اگر میخاین خیلی منو خوشحال کنین، پاستیل تماما پتانسیل این قضیه رو داره بدون شک:)

شاد.نوشت: منِ خستهِ شادکِ زِ پا افتاده، خوشحالم:) اونقد که امروز سر کلاس دینی می خوندم"خوشحالم خوشحالم/ من یک خمیر دندانم:/" و معلم دوست داشتنیِ درس دوست داشتنیِ دینی(-_-) متعجب گشتند و فرمودند" زهرا تو اینقدر شیطون بودی؟!!" و همه متفق القول گفتن خانوم با یه زهرا دیگه اشتباه گرفتین:دی...میدونین؟ خوشحالم اونقدر که کلاسِ دینی نتونست حتا لحظه ای حالمو بگیره:)))

  • پرنده :)
    وااااااااااااای لازانیا! می تونم خودمو بزنم! می تونم به خاطرش آدم بکشم و می تونم حقیقتا بهش عشق بورزم! سخت ترین لحظه ی دنیاست برام اون لحظه ای که آخرین قسمت لازانیا رو می خورم و نمی دونم دفعه بعدی وجود خواهد داشت برای خوردنش؟:(
     ما یک گربه ای داشتیم در دانشگاه که چاق و نارنجی و گارفیلد خودمون بود :) از احساسم به گارفیلد همینو بگم که چند سال جلد دفتر و دفترچه هام منقش به تصویر عزیزش بود ^^
    :)) <-- چهره ی من هنگام خواندن دو پاراگراف اصلی!
    یه خاطراتی اونقدر شیرینن که حتا وقتی خیلی تلخی می تونی بری سراغشون و بهشون ناخونک بزنی و شیرین شی، بدون اینکه چیزی ازشون کم بشه یا از شیرینی شون!
    + پیشنهاد نوشت: یادم می مونه ^^
    شاد.نوشت: خمیر دندون خوشحاله ینی؟ خیلی تحت فشاره که :| اگه خوشحاله باید سرلوحه زندگی م قرار بدمش :))
    خب خب خب خیلی خیلی راضیم از شنیدن همین احوالات دقیقت درباره لازااااااانیا:)
    گارفیلد جان فرموده که لازانیا غذا نیست، یک سبک زندگی ست...دقیقن همین سبکی که توصیفش کردیه^^
    فقط مشکل گارفیلد اینه که زیادی نارنجیه...و مشکل نارنجی اینه که خیلی رنگ مزخرفیه!

    :)))) <--- چهره من هنگام خوندن کامنتت
    حتا بعضی از خاب ها هم همچین قابلیتیو دارن:)دیدی؟

    پیشنهاد.نوشت: یه روز دیدمت اگه ،باید لازانیا رو در مقابل پاستیل بهت بدم:دی
    شاد.نوشت: خب قرارش بده به نظرم...خیلی زیادی خوشحاله اصن. انقد که همه فشاراشو یادش میره!

    پرنده :)
    دیدم ^^ تو بگو همین دیشب!
    متوجه نشدم.
    ولی باشه میگم.
    همین دیشب.(استیکر ترول مربوطه تصور شود!)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)