بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

سعی در بخشیدن واقعن سخت است...

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵
  • ۲۱:۰۴

خدا

تا همین حالا هم صدای آرومِ معلمِ جانِ حساب مونده تو ذهنم که قدم برداشت از رو سکو و گفت: سعی می کنم ببخشمت!...
و همین تلخ ترین جمله ای بود که از وقتی اومدم دبیرستان شنیدم...
یادآور می گه یه حساب دیگه روت باز می کنه و دوسِت داره! و من مطمئنم هرگزِ هرگزِ هرگز نخواهد فهمید چه انگیزه ای نسبت به درس ریاضی و حتا رشته ریاضی، تو من پدید آورد این معلمِ جان:)
ماجرا رو امروز شاید سه بار تعریف کردم...یه بار دقیقن بعد از اتفاق و گزارشی برای جانی، یه بار با هیجان برای سادات و یه بار از سر پشیمونی برای یادآور...من واقعن هنوز هم نمیدونم تو اون موقعیت اگر می خواستم تهِ صداقت باشم یا مثلن ادای آدمای متمدنو دربیارم، چه جوری باید می بودم!
درسته که این مبحثِ توابع، حوصله مو سر می بره! درسته که تکلیفا زیاد بود! درسته که سر کلاس دینی(که همیشه تستامو سرش انجام میدادم) شیطونی کردم و نتونستم حتا کتابمو دربیارم، ولی من که دیوونه ریاضی و حل مسئله م نباید میذاشتم اون سی تا تست، نزده باقی بمونن! همونطور که همیشه نذاشتم که بمونن...
درسته که پیش نج نشسته بودم و نباید میشستم و اگر معلم می فهید جفتمون تکلیف نداریم خیلی عصبانی می شد ولی واقعن عصبانیتش می ارزید به این حجم از ناراحتیش:(
برای اولین بار شاید، تستامو نزدم و برای اولین یا دومین بار نهایتن شاید اومد و تستا رو دونه دونه چک کرد (شبیه مچ گیری! میدونست که نصفیا قطعن اونهمه تکلیفو ننوشتن) نخاستم بگم ننوشتم، ولی نخاستم دروغ هم بگم! فقط بهش گفتم درصد این دفه رو حساب نکردم ولی دفه پیش فلان درصد!
نخاست راحت رد شه! گفت چه قدر ریز نوشتی...سکوت کردم!
گفت شبیه تمرینای دامنه نیستن اینا چرا؟...سکوت کردم!
گفت عینک همراهم نیست...سکوت کردم!
برد نزدیک چشمش...سکوت کردم!
گفت اینا که تستای قبلیه...جدیدا کجان؟...سکوت کردم!
کتابمو گشت. گفت بقیه ش کو؟...گفتم ننوشتم خانوم:(
گفت : تو؟ ازت انتظار نداشتم... یعنی فکر کردی معلمت گیجه و نمیفهمه؟ (اقرار می کنم هرگز و هرگز چنین فکری نکردم! حتا فکر نکردم که فکرشو بکنم، چون این معلم همون آدم ایده آلیه که به نظرم باید همین آدما معلم باشن تا ابد الدهر...کسیه از نظرم که از یادآور هم زیرک تره!)
و تا دهن باز کردم که چیزی بگم، گفت که حالمو خیلی بد کردی فقط و رفت میز بعدی...:(
.
.
.
زنگ بعد امتحان داشتیم! اولین نفر امتحانمو دادم و پاشدم. زیادی راحت بود و فقط دقت می خواست و یه ذره فکر:) رفتم سر میزش و گذاشتم رو میزش و حتا سرشو بالا نیاورد تا ببینتم! فقط گوشه کاغذم که رفته بود روی پوشه ش رو پس زد تا بتونه کارشو راحت تر ادامه بده (به گمونم در حال نوشتن اسمای کسایی که نقص تکلیف داشتن بود برای دادن به خانوم مشاور:/ )
گفتم خانوم...میشه منو ببخشین؟
منتظر بودم مثل اون دفه روشنا جانان شروع کنه نصیحت کردن و قیافه مظلومانه به خودم بگیرم که یعنی شما همیشه درست میگین و بله و بله و بله...
ولی نصیحت نکرد! سرشو بالا نیاورد، ولی همونطور گفت: چیزی برای بخشش وجود داره؟
و همونجا بود که می خاستم زمین دهن باز کنه و برم توش:(
گفتم خانووم من اصلن فکر نمیکردم شما اینجوری برداشت کنین! و بلخره پاشد و چشم تو چشمم شروع کرد به صحبت:)
انگشتاشو جلوم دونه دونه می بست و با بستن هر کودومشون، فکرای سختی رو بازگو می کرد! گفت که تو فکر کردی معلمت پیره؟ نمیفهمه؟ هالوعه؟ احمقه؟ و از این قبیل...و من دستشو گرفتم تا بیشتر از این نشمره چون تا همون جاش هم قلبم جوری گرفت که انگار خون پمپاژ نمی کرد و دستام یخ کرده بود (تو اتاق یادآور هم که داشتم بازگوش میکردم همین وضع بودم!) چون فکر نمیکردم هرگز به معلمِ دوست داشتنیِ حساب همچین برداشتایی رو برسونم:(
گفتم ببخشین! قدمی برداشت و از سکو رفت پایین و گفت:سعی می کنم ببخشمت!...


رفتم نشستم سرجام و سرمو گذاشتم رو میز و برای خودم تو فکرم هیولای کثیفیو تجسم کردم که لباس آدما رو پوشیده و یه لحظه از خودم چندشم شد؛ چون تو فکرم این همون بود که اون دربارم تصور کرده بود:( سرمو که آوردم بالا دیدم داره نگاهم میکنه...سرگرم کردم خودمو به تستای نزده ریاضی!
زنگ که خورد گفت: زهرا نمیری بیرون؟
اولین بار بود که زهرا صدام می کرد:):

هه.نوشت: اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا جام مرا بشکست لیلی؟
(محض تمسخر جایگاه شعر فرمودمش...وگرنه که حق این بود که بشکند...چه میلی بوده باشد چه نبوده باشد!)

  • پرنده :)
    خوبه که ناراحت و پشیمونی. می بخشنت حکماً! ...
    خب خدا کنه:)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)