بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

اینهمه تاخیر رو به بزرگواری خودت ببخش

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵
  • ۰۲:۳۲

خدا

باید تمام سعیمو بکنم تا شعرا رو بهتر از حالام حفظ کنم تا مجبور نشم نصفه شبی که حدود سه ساعت از اونموقه ای که مراسم شب بخیر گویی قبل از خاب انجام شده، نیم ساعت دنبال شعری بگردم که حتا یه کلیدواژه ازش یادم نیست!

همونطور که باید باز هم تمام عزمم رو جزم کنم تا از این غرور لعنتیم فاصله بگیرم... غرور هم از اون صفاتیه که غیر قابل تحملم کرده و تو هر محیط جدیدی هی بیشتر و بیشتر میشه! هرچی بیشتر سعی می کنم ازش دور شم و فرار کنم، با سرعت بیشتری به سمتش بر میگردم! شما انگار کنین که با یه کش وصل شدم بهش!

یه بار می خواستم بیام بهت بگم"هی تو! خیلی بزرگواریا:) قدر خودتو بدون:) " نگفتم ولی...نچرخید تو دهنم! حتا بعدتر تایپ هم نتونستم برات بکنم!

یه بار دیگه اومدم تا ازت عذرخاهی کنم، اما تو زودتر بخشیده بودی. قبل از این که حتا صفحه چتتو باز کنم:(: این بود که عذرخاهی نکردم و واسم آسون تر گذشت!

میگم بزرگواری چون بزرگتری و همه ما می دونیم این دلیل نمیشه و وظیفه نمی کنه!

میگم بزرگواری چون راحت از خطای آدما می گذری!

میگم بزرگواری چون قلبت اونقدر بزرگ هست که بتونی همه رو دوست داشته باشی!

میگم بزرگواری چون هر چه قدر هم اذیتت کنن پای خواسته ت می مونی!

میگم بزرگواری چون هزاران بار جواب محبتاتو ندادم و تو همچنان همون موجود دوست داشتنی موندی! همونقدر با کیفیت:)

میگم بزرگواری چون آزاده تر از اونی هستی که به چشم میاد!

میگم بزرگواری چون نیومدم اینو بهت بگم ولی تو همچنان بزرگواری...و حالا تاوان این نیومدن و نگفتنم رو هر چه قدر میخای ازم بگیر و بکش!

تمام حقیقت اینی که امشب برات گفتم نیست. اینی که تو فکر کنی اون حالا مهم ترین آدم زندگی منه! نه هرگز! از خودش یاد گرفتم، همیشه و هر وقت مهم ترین آدم برام همونیه که کنارشم و البته دوسش دارم:)

مشکل جای دیگه ایه که بهت گفتم درباره مهسو اینجوری نگو. اینو گفتم ولی برات نگفتم که یه هفته تمام با نگار سرسنگین بودم که "هرگز حق نداره درباره سبزآبی که دوستِ منه جوری حرف بزنه که شبیه حرفای قشنگ نباشه!" حتا همون مهسو هم که درباره داداچ جوری حرف می زنه که دیدم نسبت بهش عوض شه، ناراحت میشم! می بینی سبز آبی؟ این اذیتم می کنه که دوستام پشت هم و به من چیزی بگن که جلوی هم دیگه نمی تونن بگن! میدونی؟ واقعن چندش آور و وحشتناکه حتا یه لحظه تصور دیدن گوشت مرده دوستم، چه برسه به خوردنش:(...دوستای من بهترینن! دوست دارم که بهترینا با هم دوست باشن تا یه وقت مدیون زندگی آدما نشم که چرا بهترین دوستا رو بهشون معرفی نکردم؟!:( می فهمی که منظورمو؟

جز این بند آخر هیچ کودوم از این کلماتو به خاطر دلگیری امشب ننوشتم! در واقع باید حتمن یه روز میگفتم بهت که خیلی بزرگواری، شرمنده که افتاد امشب. غرور لعنتیم باید خورد می شد و میفتاد یه گوشه تا کاری به کارم نداشته باشه واسه گفتن این حرفا...

و همین که هستی، حتا در حد چند دیقه از هشت ساعت خودش بی نظیره:)

 

  • mohammad javad mahdavi
    بسی زیبا بود!
    :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)