بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

13 شاد.نوشت جهت یادآوری بر خود

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۰۰

شاد.نوشت1: خسته م اون قدر که جمله های چیده شده آماده دارم ولی انگار موضوع نیست! در حالی که همه چی هست.

شاد.نوشت2: دیشب حال خوبی بود:) حتمن خاهم نوشت ایشالا تا قبل از پنج شنبه:) و سبزآبی چیزی گفت که از شدت ذوق می خواستم، بخوابم و خوابشو ببینم و تا از خواب پاشدم، پستش کنم:) ولی امون از این مدرسه که باید زود برم و برسم بهش! امون. امون!

شاد.نوشت3: کاش می شد یه روز صبح نرم مدرسه و از خود ساعت هفت که ساعت کار مدرسه شروع میشه تا سه که باید برگردم خونه، قدم بزنم و اشک بریزم و دیگه تموم شه! می دونم بعد از اون روز محال با انگیزه بیشتری به مدرسه خواهم رفت!!:)

شاد.نوشت4: کتابی درباره مصطفا از روی میز اون نمایشگاهِ خوشبو که برای آماده سازی اردوی جنوب چیده شده، برداشتم؛ کاملن ناخودآگاه. با خودم بردم سر کلاس و معلم عزیزِ حساب تا از در اومد تو بهم گفت که جدیدن کتابخون شدم سر کلاسش! و من تازه به خودم اومدم و دیدم تمام وقت خیره شدم بودم به جلد کتاب فقط. و تازه اون موقع بود که فهمیدم کتابی که برداشتم درباره مصطفاست:)

شاد.نوشت5: اینجا همونجاست که همه ادعای مصطفا بودن دارن:(/

شاد.نوشت6: دوستی دارم که همیشه می ترسیدم از این که "دومین یا سومین بهترین دوست" خطابش کنم. میدونین؟ شاید اگه یه چند تا دعوا تو پرونده دوستیمون داشتیم راحت تر می تونستم از دوستان خیلی نزدیک(صمیمی) بدونم ولی خب...
امروز برای این دومین بهترین دوست گریه کردم و نه برای این حجم از دوری یه دفه ایش! فقط و فقط به خاطر اذیتی که خودش داره میشه...
{امیدوارم اینو نخونه ولی نمیتونم ننویسم واقعن. اومدم واسش بنویسم "دلمان تنگ شده زیاد..."، دلم برای دلش سوخت...}

شاد.نوشت7: واع! چه وضعشه؟ آهای مسئولین زیبای راهنمایی:/ بچه هاتونو جمع کنید ببرید همونورِ خودتون واسشون کلاس بذارید! والاع. یکسره ولن اینجا(-_-) بعد چی شد دقیقن که ناظممون فکر کرد من اگه میرم راهنمایی برای پیدا کردن یه تیکه مس، باید یه نیم ساعت هم حداقل اونجا بگردم از سرِ سرخوشی؟

شاد.نوشت8: نفرتم از رفتارای مدرسه ای که توشم، امروز صدها ده هزار برابر شد...! عمری بود می نویسم ایشالا. حتا اگه یادآور بخونه و اونقدر نامرد باشه که ازشون برای قضاوت استفاده کنه...!

شاد.نوشت9: معلم حساب هنوز هم نگاهاش ته مونده کینه رو دارن! هنوز هم چشم غره هاش برام سنگینه:(

شاد.نوشت10: انیس بالاخره اشتباهو دید. اشتباه کردم که دوباره یادش انداختم وجود اشتباهو...چون حتا خودم هم یادم رفته بود! حالا فکر میکنه هنوز واسم مهمه.

شاد.نوشت11: میخام برم رک و راست به بانو بگم یکی از مهم ترین دلایل عوض کردن آدرسم، خودت بودی! خاهشن نیا اینجا و نخون!:///

شاد.نوشت12: اگه تا حالا شک داشتین به حماقت و بی عرضگی من، در لحظه می تونم واستون ده تا مثال بیارم که همین امروز کاملن رک و راست، حماقتمو به روم آوردن:) دنیای خوبیه ها...اینجا همونجاست که همه ادعای مصطفا بودن دارن:(...

شاد.نوشت13: فک کنم اولین باری بود که جواب "دَلااااام" ِ شاد و بلندمو نداد! بحثم این نیست که متناسب نداد یا مثلن با شادی همیشگی نداد، نه! کلن جواب نداد! نگام کرد و رفت به سمت مقصد نفرت انگیز:/ (دفتر دبیران!)

شاد.نوشت واقعی: سوغات مشهد همین الان رسید به دستم همو که همراه سفر جنوب خواهد بود:)

  • شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)