بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

آشتی کنون:) + هیئت مجازی

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵
  • ۱۷:۳۶

این هفته، زود گذشت...خیلی زود! زودتر از موعد یه هفته ای...ولی عجیب وقتمون برکت داشت!

چشم باز کردیم و دیدیم شب آخره...دیدیم وسط شلمچه نشستیم و دلمون پر زده رفته کربلا که کمتر از 600 کیلومتر فاصله داره با اینجا! باد از همونجا میاد...از همون سمت میاد و بوی سیب با خودش میاره:) اونقدر اینجا بوی خاک و سیب و خون با هم قاطی شده که هوای تهران برام ناآشنا به نظر میاد! حاج حسین میگه شرق شرق پرچما که با همون بادی تکون می خورن که پرچم گنبد امام حسین تکون خورده ندای "هل من ناصره"...حاج حسین میگه"اینا هیچکودوم اشک نیست، شما دارید می ریزید آ...زیر لفظیه! زیر لفظیِ حضرت زهراست که برای پسرش بله بگیره" 
چشم باز کردیم و دیدیم تو جاده اهوازیم و همه چشمامون به ساعته که فقط و فقط سه ساعت دیگه می تونیم تو این هوا نفس بکشیم! که از اون پنج روزمون فقط سه ساعت مونده...
تند تند تسبیحمو تو دستام می چرخونم و می خونم" الحمد لله علی ما هدانا" و کم کم به همون جای گریه های تو طول هفته پناه می برم! پشتِ پردهِ آبیِ پنجرهِ اتوبوس! با یه بارش یاد کمیل دونفره و آروم اون اول تو قطار میفتم با سادات...فراز آخرو داشتیم می خوندیم و اشک می ریختیم وقتی اماممون تنها سلاح باقیمونده واسمون رو داشت بهمون معرفی می کرد که در زدن نماز، نماز! اولین نماز شکسته سفرمون رو دقیقن بعد از کمیلمون خوندیم و همین کمیل بود که با یه کانال اختصاصی وصلمون کرد به کانال کمیل...الحمد لله بعدی رو پر درد تر میگم. آقا سید میگه از قهرمانی که با رفقاش موند تو کانال و آب میرسوند...کی میدونه چند ساعت گریه انقطاع سر داد تا بالاخره اون هم به آسمون رسید؟ کی میدونه تو کانال عزیزِ کوچیکشون چند بار کمیل خوندن؟ شما که دیگه میدونین؟ شرف المکان بالمکین! کمیل خوندن و اسم اونجا شد کمیل:) کی میدونه؟ و الحمدلله بعدی... میرم تو فکر مصطفای محبوب! هوامونو داشت ولی از دستم ناراحت بود...فقط ما رو از بین اونهمه خوند پیش خودش ولی از دستم ناراحت بود! از تو چشماش معلوم بود! از سرنوشت اون پیکسل معلوم بود...دعا کنید برام! هیچ خوب نیست که محبوب آدم اینقدر از آدم ناراحت باشه...هیچ خوب نیست:(... الحمدلله بعدی رو به زبون میارم و یه سوله بزرگ میبینم و به یاد تمام اون راه شیش کیلومتری گردان تخریب زار می زنم و به عهدم فکر میکنم! الحمد لله محکمی میگم و چشم میدوزم به حناییِ کف دستم که داره کم کم پاک میشه دیگه و چه زود:(...یاد آسمون میشداغ به خیر! یاد حرف حاج حسین به خیر، میگفت"دیدید؟ ستاره ها هم اومدن نگاتون کنن...دیدید مهمون خصوصی اید؟" و الحمد لله بعدی و کوچه تنگه آشتی با خدا. آشتی کردیم به برکت پا گذاشتن جای پای شهدا. الحمد لله های بعدی به یاد رمل های ناسازگار فکه...به یاد شوش دانیالی که قلعه رو به روش آدم رو به کشتن میده همونجا از شدت درد روی قلب...به یاد سه راهی شهادت و نشستن تو سنگر کوچیکی که عکس یه پسر سیزده چهارده ساله با یه لبخند عمیق و چشمای پر از امید توش بود...به یاد نهر خینی که می شد تا صبح نشست و زل زد بهش. ولی آهای فرات دیده ها! چشمی که فراتو می بینه دیگه هر چیزی رو نباید ببینه...به یاد اروند و شهر فاو زود تسخیر شده که با افتخار نگاهش می کردیم...به یاد پایگاه منتظران شهادت و غسل شهادتِ حسرت برانگیزشون...
الحمد لله آخر رو که میگم با ترمز ماشین به خودم میام...اشکامو پاک می کنم و میگن سریع برید یه زیارت کوچیک بکنید و بیاید... هرگز فکر نمیکردم دیگه انقدر شهدا خوب باشن و هوامونو داشته باشن...فکر نمیکردم اینطوری بدرقه مون کنن... پامونو گذاشتیم تو معراج الشهدا و دیدیم که سه تا شهید گمنام منتظرن تا پشت سرمون آیت الکرسی بخونن و آب بپاشن...آب بپاشن تا نمک گیر شیم و برگردیم...خیلی زود:)


اروند و دوکوهه و کارون و جزیره مجنون 
و طلائیه گلگون، قبله دل هاست
با شوق شلمچه و چزابه دل های ما بی تاب
این سرزمین ها آخه کربلای ماست

  • خانومِ میسِن
    خوشا .... :(
    تموم شده...رفته...
    چی خوشا؟ حسرتش؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)