بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

دست های هادی ابراهیم:)

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵
  • ۱۷:۱۳

اینجا هر روز و هر روز، هی و هی بوی جنوب میپیچه:)

دیشب کانال سلام بر ابراهیم، کلیپی گذاشت از روایتگری حاج حسین تو کانال کمیل...کلیپی که چفیه م رو از جای محفوظ خودش درآورد و پیچوند دورم:)

چند روزی میشه که صبحا از خاب بیدار میشم ولی نه باصدای مناجات امیر المومنین و نه با صدای مداحی...

از طلائیه که می گذشتیم، چشمم به چیزی خورد که خیلی به دلم نشست. نگهش داشتم برای همین روزا که هنوز هیچی نشده دلتنگش شدم!

"از کربلا که آمدی...

خواهی دانست فراق بهشت با آدم چه کرد...

اینجا کربلاست..."

وقتی سوار اتوبوسا شدیم تا بریم راه آهن و وقت داشتیم تو همون حین فاتحه سفرمون رو بخونیم، چسبیدم به پشت شیشه و تند تند تسبیحم رو تو دستم می چرخوندم و "الحمد لله علی ما هدانا" گویان، اشک می ریختم که این دفعه رو دیگه نذار دور شم!

به کمیل دونفره و آروممون تو قطار رفت فکر می کنم...داشتیم فراز آخرو می خوندیم و اشکامونو هم زمان پاک می کردیم و می گفتیم "و سلاحه البکاء..." که یه دفعه در زدن "نماز...نماز!" سادات با همون چشمای اشکیش نگاهم کرد و گفت که چه خوب موقع تموم شد...:) حالا به کمیل اونا هم فکر می کنم و به جای خالی خانوم میم تو زندگیم.

وقتی خوندیمش خیلی از تهران دور نشده بودیم هنوز...خیلی نزدیک شهدا نشده بودیم هنوز! اما همون کمیل ما رو با یه کانال اختصاصی رسوند به کانال کمیل:) رسوند همونجایی که موندم و دیگه برنگشتم! رسوند به همون چند دیقه ای که رفتیم و نشستیم تو خاک عراق...همون خاکایی که ابراهیم از زیرشون، تو دلامون غوغا کرد:)

آقا سید تعریف کرد برامون از قهرمانی که با گروهش موندن و تو کانال گیر کردن! از قهرمانی که آب می رسوند و می دید که تک تک رفیقاش می رفتن...می رفتن به قول شهید اهل قلممون که به آسمون می رسیدن و چنین می گفتن :" زمین چه قدر حقیر است خاکیان!" معلوم نیست قهرمانمون چه قدر انتظار کشید و چه قدر خون دل خورد... هیچکس نمیدونه بین اون همه یار آسمونی چند ساعت گریه انقطاع کرد تا بلخره خودش هم به آسمون رسید...اصلن کی می دونه که اونا یه کمیل دسته جمعی همونجا خوندن و دستشونو گرفت و رفتن یا نه؟

البته اینا که معجزات تکراریه...از اول سفر هم هرجا رفته بودیم حسرت گریه انقطاع شهید رو می خوردیم و خودشون پا می شدن میومدن تو دلمون...همه جا هوامونو داشتن چون همون اول تو کوچه تنگه، با خدا آشتی کردیم به برکت پا گذاشتن جای پای شهدا...جدید نبود دونه دونه پر پر شدن کمیلی ها... جدید نبودا ولی جاش خیلی کوچیک بود! انقدر کوچیک که تو دلمون به راحتی، کاملِ کامل جا شد و اونقدر بزرگ بود که بین همه مون تقسیم شد و حتا ذره ای از معجزاتش کم نشد...

از الطاف قهرمان ما همین بس که تا حالا تو خاک عراق بود و غریب ولی تو دل ایران بود...و از رحمت قهرمان ما هم همین بس که می خاد تو دل عراق هم بره؛ ولی از دل ماها که نمیره...میره؟

امروز با هدیه بحث همین قشنگیای قهرمانمون بود...بحث دستای هادیِ ابراهیمِ قهرمانمون...

چفیه ها رو دربیارید...بشینید و روایتگری حاج حسین گوش بدید تا به قول مهدی اصغری پر بزنی تا نینوا... تا همون کربلایی که باید همونجا که نزدیک ترین جا بود تابلوی "کربلا - 400km" رو می گرفتم و می رفتم تا تهش! نه که برگردم اینجا...

تهران نور نداره! دلِ جامونده نداره! کربلا نداره! باید بشم دختر فراری...بیاید بشیم دختر فراری:)


پ.ن:دومین پست امروز...پست قبلی چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    شادکه(دختر شاد و کوچک)

    فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

    لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)