بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

یادآوری در باران مه آلود

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵
  • ۲۰:۲۷

کی فکرشو می کرد یه روز بتونم تمام خاطراتمو توی یه آهنگ خلاصه کنم؟

 

download

توضیحات: remember - misty rain - Kim Yoon
 
+اینم از آهنگ وبم:)
+پست ثابت

حدیث حاضر غایب

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۲:۵۷

یه روز هم زنگ زدم به انس بهش بگم ممنون بابت زحماتت و خبر بدم بهش که کی میبینمش...و همین شد شروع یک دنیا غبطه و درد!انس باید بدونه که میفهممش...انس باید بدونه که اون روز که فهمیدم داشته داد میزده و صداش گرفته بوده، چه قدر غبطه خوردم به حالش و چه قدر دریا دریا اشک ریختم! انس باید بدونه ولی چه فایده؟ دونستنش چه فایده؟ پس انس هم نباید بدونه....

با توام ای نور

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۰۷

نوشته بودم «نور» تنها یک علاقه نیست، یک هدف غایی و دست نیافتنی و نورانیست...تمام!

انگار که جمله ای هم واقعن نیست که توصیف نور باشد و روشنی! همانقدر که حالی نیست که تاسف دانسته باشد و درکش کند...مثلن اینکه من شب تا صبح و از آن ور هم صبح تا شب به همه چیز و همه کس فکر کنم جز آن هدف غایی درد دارد نورای من! و تاسف از اعماق درد بر می آید...همانجایی که یکدفعه قلبت تیر میکشد و میخواهی فریاد بکشی! فرار کنی! بدوی! موهایت را در باد رها کنی و فی الواقع دیوانه شوی! یا اینکه فکر کنی چه قدر وحشتناک و چه قدر دقیق که «تنها انسان های ضعیف...»... شما که میدانید! همان تاسف سوزناکی که گفتم اجازه نمی دهد بقیه جمله ش را بخوانیم. حالا فکر کنید یکی این وسط هم بیاید و فکر کند به زندگی نا‌‌آرام... و به جمله های نا‌تمام.. و به کلمات نامفهوم...و نا نداشته باشد دیگر فکر کند به باقی «نا»دار های سوزناک! باید چنگ زد به صورت که من حتا ضعیف ترین انسان هم نبودم.

و بترسی از جواب دادن. مثلن بلندت کنند وسط دویست سیصد نفر و بگویند اگر بلدی بگو ببینم انسان چرا آرزوهای بلند بالا دارد؟

- خانوم اجازه! چون احمق است.

+تو که داشتی حرف میزدی وسط حرفای من، حتمن باید بلد باشی! پس درست جوابمو بده.

+ چرا گفتندمون آرزوی طولانی نکن. چرا مایه سعادت آدمی نیست؟

- خانوم اجازه! ما از اولش هم دنبال آرزوهامون رفتیم و پرت شدیم تو این زمین بی آب و علف! خانوم اجازه؛ بابامون اومدن سر تعارف جلوی معشوقه شون و به طمع بر و روی سیب، کندنش و در آرزوی خوش ترین مزه عالم تا اون موقه بودن! میدونین چی شد آخرش؟ هزاران هزار ساله گیر افتادیم تو زندان...

+ که اینطور پس بلد نیستی جواب منو!

- خانوم اجازه؛ آرزوهای عریض و طویل آدمو از یاد و ذکر خدا میندازه و فقط سگ دو برای دنیا میزنه! و این هیچ خوب نیست...

(و به خودم تسکین میدم که خانوم دوست ندارد حتا کلامی از هدف غایی و مبدا و مقصد بشنود! پس بهتر نیست کتاب دینی ات را باز کنی و عینا صفحه چهل و دو پاراگراف دوم را روخوانی کنی برایش؟)

+ برای عاقبت به خیری ش صلوات بفرستید...

جواب دادن سخت است! نه همیشه مثل اینکه یک بار نشد بار دیگر جواب جور کنی و آخر سرهم برایت صلوات بفرستند. یکدفعه یک قلچماق می آید می ایستد جلویت و صاف زل می زند در چشمانت، می گوید «نوری که روز اول دادم دستت و پاشیدم در صورتت را رد کن بیاد!» آنوقت ده ها سال دنبال فانوس و نور بگرد و آخر سرهم که از همه جا ناامید شدی خودت را جا کن در آغوشش و میلیون ها سال زار بزن که «یا نور النور...یا منور النور...اجعل لی نورا فی بصری» چه فایده؟ دیر است...دیر! مثلن من هم اگر از قبل از خودم چند بار میپرسیدم که چرا آرزوهای طویل برای انسان مضر است، حتمن میتوانستم آن روز بدون مِنّ و مِنّ و داستان سرایی سریع پاراگراف دوم را تحویلش بدهم و یک تف سربالا هم نهایتن بیاندازم که اصلن برگردد در صورت خودم! که یعنی نفرین بر دهانی که باز شود و پاراگراف پاراگراف های دیکته شده و از بر کردهٔ عادت های دیگران را تکرار کند! آن سوال و جواب که گذشت...میخواهم از سخت ترهایش بترسم! مثلن از خودم بپرسم «گمشده نسلت چیست؟» بگویم «نور» سریع جواب بخاهم که «پس کجاست؟» و در جوابش نمانم...

واقعیتش را بخواهید هنوز خوب نمیدانم نور چیست! اما میدانم لابه لای تکرار و عادت و تاسف پیدا نمی شود. و خب به نظر من همین کافیست برای دوست داشتن زیباترینِ کلمات... و برای غایی و دست نیافتنی و نورانی شدنش:))

الحمدلله علی کل حال:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶
  • ۱۸:۰۴

باید اعتراف کنم این که قبول نمیکردم از سر لجبازی بود با او و البته تنبلی! اما حالا که سرشار از ایده م و پر از شوق کار، فقط به خاطر حال خوب اوست و اینکه تنبلی رخت بربسته و رفته:) این هم از خواص المپیاد خواندن و عزم قوی^^

کودوم حلال؟:/

  • شادکه:)
  • جمعه ۳ شهریور ۹۶
  • ۱۶:۲۵

متنفرم از آدمایی که حلال خدا رو برا بقیه حروم فرض میکنن...

و بدتر از اون این که خودشونو تنها کسی میدونن که حق استفاده از اونو داره!!

از همه شون متنفرم:/

من برگشتم:))

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۳۰

فرق امروز با روزای دیگه اینه که امروز ته چین خوردم. روزایی که ته چین میخورم برام خیلی خاصن...حتا خاص تر از شبایی که ته چین میخورم! دلیلش هم مبرهنه... واقعن علاقه ندارم بیشتر مدتی که مزه ته چین تو دهنم داره پادشاهی میکنه رو خاب باشم! خب امروز روز خاصیه و از این روزای خاص توی عمر من خیلی انگشت شمار بودن...شاید حتا کمتر از پنج روز! روزهای با ته چین به سر شده:دی

شاید دلیل اینکه بعد از مدت ها شروع کردم به نوشتن هم همین باشه! یه شروع دوباره خاص مثلن:)

 هوم...حرفای زیادی بود برای گفتن که نگفتمشون!

مثلن این که به نظر افتضاح میاد که با شروع فصل نارنگیا (به جهت جلوگیری از ضدحال بیشتر از یاداوری شروع فصل مدرسه ها همزمان با نارنگیا، خودداری میکند:| ) سرنوشت من و عزیزام رو از هم جدا میکنه. با یه حساب کتاب کوچولو میشه فهمید چرا به عنوان افتضاح ترین اتفاق شروع تحصیلی میشه، غذا مدرسه ای شدن رو نام برد! راستش مدرسه از اِن روز سال تحصیلی، اِن به علاوه یک روزش رو ماکارونی میده! دریغ از یه بار لازانیا...نه روز در هفته زرشک پلو با مرغ میده، ولی میتونه یه ذره آبشو بیشتر کنه همشون بچسبن به هم، بشن ته چین! نمیکنه که...و بدتر از همه اینکه؛ جز در مناسبتای خاص مذهبی گزینه قورمه سبزی رو، رو نمیکنه:(

یا مثلن اینکه یه بار میخاستم با پیامک پست بذارم و بنویسم: هرچه قدر هم گاهی داداش خوب باشه، من نمیتونم اون کار اون دفعه شو سر کلاس عکاسیم نادیده بگیرم و به این راحتیا ببخشم...

یا دوست داشتم براتون تعریف کنم که چه قدر ناظممون قابل تحمل شده^-^ اوائل فکر میکردم چون من خیلی سر کاراش لوس بازی دراوردم و از دستش ناراحت بودم، حالا داره سعی میکنه خیلی به پر و پام نپیچه! تا اینکه یه دفه دیدم یه سری از دهمیامون با مانتوی مهمونی و شلوار جین تنگ دارن جلوم راه میرن!! بعد هم به خودم گفدم شاید چون تازه واردن و تابستونه و اینا میخاد بهشون فلن گیر نده. بعد یه روز دیدم یکی از بچه هامون اومده با ازین مدل موها که نصفش بلنده نصفش با تیغ زده شده (تو همین پرانتز: دیگه این مدل خیلی خز و قدیمی نشده احیانن؟) و البته شلوار جین وصله دار:/ فهمیدم مثه اینکه کلن قراره مسوولیت ناظمیت خودشو به فراموشی بسپاره:|

و وااااای که اس دی سیاهم گم شده و پیدا شدنی نیست که:'( عکسای جنوب توش بود...3> T_T

هوم دیگه اینکه...آها!

شهریوریا بهترین فرزندان یه مادرن:))) به مدیراتون تبریک بگین تولداشونو. اگه مدیرای خوبی باشن قطعن شهریوری ن:]

هرآن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶
  • ۲۰:۴۶

میگه چرا سرتو میندازی پایین همینطوری میری کتابخونه؟! اونقدر این جمله ش برام عجیبه که دو سه بار ازش میپرسم ببینم درست شنیدم یا نه! هیچ وقت حتا فکرشم نمیتونست به ذهنم خطور کنه که برای پیچیدن تو فضای پر از نور کتابخونه مدرسه هم باید ازش اجازه بگیرم!
فقط یک لحظه فکرشو بکنین...چرا سرتو میندازی پایین همینطوری میری کتابخونه؟! کتابخونه نرم کجا برم؟ تو کتابخونه بیش از هزاران هزار دوست دارم به علاوه یه مهسو که دوستیم باهاش تا ابدمو کفایت اصلن:)
کجا برم؟پیش کی برم که دوس داشته باشه این زشت ترینو؟ کجا برم که چپ چپ نگام نکنن؟ که هرجور دوس دارن دربارم قضاوت نکنن؟ که حدقل وقتی با بزرگترین لبخندی که توان ارائه شو دارم، میرم پیششون، تحویلم بگیرن نامردا؟!
تو نمیدونی...ولی من هروقت از زندگی خسته میشم میرم تو اون کتابخونه پر از نور و تا میتونم انرژی جمع میکنم برای ادامه مسیر:) کتابخونه تنها پناهگاه منه تو اون مدرسه...
حالا فهمیدی چرا سرمو همینجوری میندازم پایین و میرم کتابخونه؟

من کور باشم کور باشم کور باشم...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۱:۰۱

[گ.ا]



پ.ن: دلم برای هیچ بنی بشری جز مهسو تنگ نبود تا امشب. الان کل عالم و آدم انگار صدساله ازم دورن...انقدر دلتنگ!:(

+منو ببخشید که حوصلتونو با پستای نامفهوم سر میبرم:(

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)