بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

یادآوری در باران مه آلود

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵
  • ۲۰:۲۷

کی فکرشو می کرد یه روز بتونم تمام خاطراتمو توی یه آهنگ خلاصه کنم؟

 

download

توضیحات: remember - misty rain - Kim Yoon
 
+اینم از آهنگ وبم:)
+پست ثابت

احساس خستگی مفرط که دست از سرم بر نمی‌دارد!

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶
  • ۲۰:۰۲

سرم را بین دستانم تکیه میدهم و با خودم تکرار میکنم «زهرا قبول کن که تنهایی..» و دوست دارم زار زار بزنم زیر گریه. از شدت دردِ سر و دردسر! دردسری که خودم برای خودم ساختم و تمامی ناپذیر است...

پ.ن:

به میمنت و شادی، تا هفته دیگه به یکی از وحشتناک ترین وضع های ممکن با خودم رو به روم میکنن! این هم عاقبت به خیر بشه صلوات.

دودکش.

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶
  • ۰۶:۵۳

از حرفای دیشب اینو یادمه که وسط گریه تو آینه به چشمای قرمزم نگاه کردم و خوندم:

مثه کوه پشت و پناه همیم...ولی هردومون دستامون خالیه!

[کلیک]

.I'm going to hell / school

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶
  • ۰۶:۲۹

فکرش را بکن!

حالا که دو روز از آبان هم گذشته، هنوز هم باید بروم مدرسه! همانقدر تکراری که مهر می رفتم. همانقدر تکراری که در آذر باید بروم!

یا نمی فهمند آبان چه چیز خاصی است، یا واقعن آبان چیز خاصی نیست، که بعید می دانم:)

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶
  • ۲۲:۱۲

۱

حالا که فردا هم امتحان جبر دارم و هم تاریخ و هم ادبیات، نشسته‌م و برای سی مین بار همایون میخونه «خوب شد دردم دوا شد...» و من به حرف ماریا فکر می‌کنم که چه قدر دردناک شوخی کرد اونموقه ای که گفت: «زهرا قبول کن که تنهایی...»

  اینو میگه نه چون شاید بهش گفته باشم دوستی ندارم! و نه این که آدمی رو دور و برم نمی بینم! و نه این که دلخوشی ای برای توی جمع بودن ندارم! مریم میدونه که مثال نقض همه اینا خودشه و اونایی که خودش میشناسه!

این حرفش یعنی ادامه راه پای خودمه... یعنی وقتی به کسی تکیه میکنم خدا از قصد هولش میده طرفو تا بیفتیم و بفهمم که کسی جز خدا برای تکیه نیست! یعنی پاهام درد میکنه از شدت ایستادگی ولی هنوز وایسادم و کوتاه نمیام! یعنی زبون خسته ست از صحبت و عالم خسته از سکوت!

و در نهایت همه این ها فکر می‌کنم به تو... که چه دوری... و چه لابه لای سیاهی های این روزا گم شدی! و برای هزارمین بار فکر میکنم اگر بودی بینمون الان، دنیا پر از فانوس های رنگی رنگی و شمعای کوچیک و بزرگ بود! دنیا پر از راه بود و شاید اگر از اول دنیا همین شکلی بود، نیازی به ابداع واژه «گمشده» نبود! (یا مثلن نیازی نبود به خاطر اینکه نمیدونم اول دنیا چه شکلی بوده، تو دو هفته متوالی بیست نمره پرسش شفاهی زمینو صفر بگیرم!)


۲

من حتا فکرش هم نمی‌کردم که چنین آدمی که الان هستم بشم! یه سریا اومدن اخلاقیات منو باب میل خودشون زمین تا آسمون تفاوت دادن و حالا همون یه سریا اعتراض دارن به مدل آدمیتم! به هر حال ناراحت کننده س‌... :(


۳

صلاح را تعریف کنید...

و لطفن قانع شوید که باید این حق را برای انسان ها باقی بگذارید که اگر نام هر اتفاق باب میلی را بدون هیچ معیار دیگری، نا صلاح می‌گذارید، خودش خواسته ش را برگزیند یا صلاح دنیا و عقبایش را:/

این مسئولیت خطیر تصمیم گیری را بر عهده خود طرف بگذارید بهتر است به نظرم!:(

من خیلی ناراحتم و یک جای گنده درون قلب و زندگی م خالی ست! تو که باید به خودت بگیری، حتمن میگیری! مطمئنم:)


۴

چند صد روز حرف قلمبه شده تو گلوم؛ نه زبانش را دارم، نه واژه اش را. کاش کسی بود از چشم ها می خواند...


۵

خودمو ملزم کردم که امروز دیگه حتمن این فکرای اضافی رو تا جای ممکن پیاده کنم و نذارم که پاشونو تو آبان بزارن لعنتیا:/ !

به امید روز های روشن تر...

به امید روز های آبان تر:))


۶

آبانمون پیشاپیش مبارک دوستان^-^

زیادت می کند دردم

  • شادکه:)
  • شنبه ۱ مهر ۹۶
  • ۱۹:۴۷

میخام مثه یه راز بهتون بگم که بزرگترین دلیل سردرگمی م، پسر نبودنه... و بزرگترین دلیل بی هدفی م، محدودیت هام...

حدیث حاضر غایب

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۲:۵۷

یه روز هم زنگ زدم به انس بهش بگم ممنون بابت زحماتت و خبر بدم بهش که کی میبینمش...و همین شد شروع یک دنیا غبطه و درد!انس باید بدونه که میفهممش...انس باید بدونه که اون روز که فهمیدم داشته داد میزده و صداش گرفته بوده، چه قدر غبطه خوردم به حالش و چه قدر دریا دریا اشک ریختم! انس باید بدونه ولی چه فایده؟ دونستنش چه فایده؟ پس انس هم نباید بدونه....

با توام ای نور

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۰۷

نوشته بودم «نور» تنها یک علاقه نیست، یک هدف غایی و دست نیافتنی و نورانیست...تمام!

انگار که جمله ای هم واقعن نیست که توصیف نور باشد و روشنی! همانقدر که حالی نیست که تاسف دانسته باشد و درکش کند...مثلن اینکه من شب تا صبح و از آن ور هم صبح تا شب به همه چیز و همه کس فکر کنم جز آن هدف غایی درد دارد نورای من! و تاسف از اعماق درد بر می آید...همانجایی که یکدفعه قلبت تیر میکشد و میخواهی فریاد بکشی! فرار کنی! بدوی! موهایت را در باد رها کنی و فی الواقع دیوانه شوی! یا اینکه فکر کنی چه قدر وحشتناک و چه قدر دقیق که «تنها انسان های ضعیف...»... شما که میدانید! همان تاسف سوزناکی که گفتم اجازه نمی دهد بقیه جمله ش را بخوانیم. حالا فکر کنید یکی این وسط هم بیاید و فکر کند به زندگی نا‌‌آرام... و به جمله های نا‌تمام.. و به کلمات نامفهوم...و نا نداشته باشد دیگر فکر کند به باقی «نا»دار های سوزناک! باید چنگ زد به صورت که من حتا ضعیف ترین انسان هم نبودم.

و بترسی از جواب دادن. مثلن بلندت کنند وسط دویست سیصد نفر و بگویند اگر بلدی بگو ببینم انسان چرا آرزوهای بلند بالا دارد؟

- خانوم اجازه! چون احمق است.

+تو که داشتی حرف میزدی وسط حرفای من، حتمن باید بلد باشی! پس درست جوابمو بده.

+ چرا گفتندمون آرزوی طولانی نکن. چرا مایه سعادت آدمی نیست؟

- خانوم اجازه! ما از اولش هم دنبال آرزوهامون رفتیم و پرت شدیم تو این زمین بی آب و علف! خانوم اجازه؛ بابامون اومدن سر تعارف جلوی معشوقه شون و به طمع بر و روی سیب، کندنش و در آرزوی خوش ترین مزه عالم تا اون موقه بودن! میدونین چی شد آخرش؟ هزاران هزار ساله گیر افتادیم تو زندان...

+ که اینطور پس بلد نیستی جواب منو!

- خانوم اجازه؛ آرزوهای عریض و طویل آدمو از یاد و ذکر خدا میندازه و فقط سگ دو برای دنیا میزنه! و این هیچ خوب نیست...

(و به خودم تسکین میدم که خانوم دوست ندارد حتا کلامی از هدف غایی و مبدا و مقصد بشنود! پس بهتر نیست کتاب دینی ات را باز کنی و عینا صفحه چهل و دو پاراگراف دوم را روخوانی کنی برایش؟)

+ برای عاقبت به خیری ش صلوات بفرستید...

جواب دادن سخت است! نه همیشه مثل اینکه یک بار نشد بار دیگر جواب جور کنی و آخر سرهم برایت صلوات بفرستند. یکدفعه یک قلچماق می آید می ایستد جلویت و صاف زل می زند در چشمانت، می گوید «نوری که روز اول دادم دستت و پاشیدم در صورتت را رد کن بیاد!» آنوقت ده ها سال دنبال فانوس و نور بگرد و آخر سرهم که از همه جا ناامید شدی خودت را جا کن در آغوشش و میلیون ها سال زار بزن که «یا نور النور...یا منور النور...اجعل لی نورا فی بصری» چه فایده؟ دیر است...دیر! مثلن من هم اگر از قبل از خودم چند بار میپرسیدم که چرا آرزوهای طویل برای انسان مضر است، حتمن میتوانستم آن روز بدون مِنّ و مِنّ و داستان سرایی سریع پاراگراف دوم را تحویلش بدهم و یک تف سربالا هم نهایتن بیاندازم که اصلن برگردد در صورت خودم! که یعنی نفرین بر دهانی که باز شود و پاراگراف پاراگراف های دیکته شده و از بر کردهٔ عادت های دیگران را تکرار کند! آن سوال و جواب که گذشت...میخواهم از سخت ترهایش بترسم! مثلن از خودم بپرسم «گمشده نسلت چیست؟» بگویم «نور» سریع جواب بخاهم که «پس کجاست؟» و در جوابش نمانم...

واقعیتش را بخواهید هنوز خوب نمیدانم نور چیست! اما میدانم لابه لای تکرار و عادت و تاسف پیدا نمی شود. و خب به نظر من همین کافیست برای دوست داشتن زیباترینِ کلمات... و برای غایی و دست نیافتنی و نورانی شدنش:))

الحمدلله علی کل حال:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶
  • ۱۸:۰۴

باید اعتراف کنم این که قبول نمیکردم از سر لجبازی بود با او و البته تنبلی! اما حالا که سرشار از ایده م و پر از شوق کار، فقط به خاطر حال خوب اوست و اینکه تنبلی رخت بربسته و رفته:) این هم از خواص المپیاد خواندن و عزم قوی^^

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)