بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

یادآوری در باران مه آلود

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵
  • ۲۰:۲۷

کی فکرشو می کرد یه روز بتونم تمام خاطراتمو توی یه آهنگ خلاصه کنم؟

 

download

توضیحات: remember - misty rain - Kim Yoon
 
+اینم از آهنگ وبم:)
+پست ثابت

دست بردار از این در وطن خویش غریب...

  • شادکه:)
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۰۵

می‌روم تمام رویاهای پیشنهادی‌م را زیر و رو می‌کنم و واقعا کم مانده سیل‌سیل گریه کنم با آن ها! با تک تک‌شان زندگی می‌کردم و از ته قلب و جان‌م دوست داشتم کلمات‌شان در ذهن من می‌روییدند و روی کیبورد جوانه می‌زدند و در وبلاگ من شکوفه می‌کردند. به هرحال حیف...

در طی این حدود یک و نیم سال خیلی از حرف ها و کلمات زیبا بودند که در ذهنم روییدند اما به کیبورد نرساندمشان که جوانه بزنند! از بیخ و بن شکستند... خیلی هایشان هم بودند که در ذهنم روییدند و به دست کلید های کیبورد هم رشدشان دادم اما وبلاگ پذیرایشان نبود! شکوفه نکردند؛ در نطفه خفه شدند... جمع معدودی از آن‌ها هم، رویش و پویش را سراسر طی کردند؛ اما رنگ و بویشان را در جا خشکاندم. برای ابد پیش‌نویس ماندند؛ انگار که روز دوم عید برف سنگینی ببارد و تمام درختان و شکوفه ها را بخواباند. خواباندمشان تا بهار و شکوفه بعدی...
چون می‌ترسیدم! شما نمی‌دانید اما خاله‌زنک‌بازی هایتان خیلی ترسناک است! فلان حرف بر زبان بیاید فلان کَسَک دلخور می‌شود و فلان چیز را اگر بنویسم، خیلی زشت می‌شود! بهمان را می‌دانم اما به او نگویم مبادا حساس شود و بهمان چیز را می‌دانی و به من نمی‌گویی که نکند آبرویی نماند! بیسار را به تو می‌گویم اما به کسی نگو چون به من گفته به کسی نگویم!! چه حرف هایی که از نعمت گفتنشان محروم شدم و چه کلماتی که به محدوده مرئی پا نگذاشتند و چه شنیدنی هایی که از نشنیدنشان کر شدم... به هرحال حیف...
من چندشم می‌شود اگر بفهمم کسی چیزی را از جانب من شنیده اما خودش کامل‌تر ش را می‌داند. من چندشم می‌شود وقتی به خنده‌های در دلتان که نثار من می‌کنید فکر می‌کنم. مثلا من چندشم می‌شود اگر یک روز بگویم من ماریا را دوست دارم  و فردایش یادآور از ماریا بد من را بشنود در حالی که این جمله م را خوانده. من چندشم می‌شود اگر یک روز بنویسم که کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و شوق زیادی برای انجامشان اما یکی از همان ها که اینجا را خوانده من را فارغ از کار ببیند. من چندشم می‌شود اگر بنویسم فلان چیز ناراحتم می‌کند و فلان دوستم که می‌شناسدم در دل بخندد. من چندشم می‌شود که وقتی اسم آدم ها را عوض می‌کنم تا یک سری چیزها راحت تر درباره‌شان نوشته شود، شما میخوانید و میفهمید منظورم چه کسی ست. من چندشم می‌شود که حتا به روی خودتان نمی‌آورید که چه چیزهایی را می‌خوانید و چه قضاوت هایی درباره من و آدم های داستان هایم می‌کنید. من چندشم می شود وقتی درباره خانواده‌م می نویسم باید جواب پس دهم که چرا اینطور فکر می‌کنم؟ من چندشم می‌شود از تمام اینجور حس‌های نصفه و نیمه که موقع نوشتن سد می‌شوند جلوی انگشتانم!
با این حال ادامه دادن یعنی غلت زدن روی تپه مردگان و صدا زدن عروسک‌های جا مانده در خانه! یعنی با دوچرخه رکاب زدن و زنجیری که خراب است و دست‌های روغنی سیاه! یعنی دستگاه شوک، سه ساعت بعد از مرگ! یعنی بیهودگی و وقت تلف کردن! یعنی سختی بکشی و نهایتا چیزی نماند برای لذت...
ترس از دور ماندن مرا می‌کشد اما اینجا جای ماندن نیست! تصمیم سختی بود اما به هر سختی که بود گرفتمش. همگی با هم فاتحه ای برای روح روشن «بیداری رویاها» قرائت کنید که چیزی نمانده تا نفس‌های آخر.

پ.ن۱: تک‌تک آدم‌های قصه‌های وبلاگی را عاشقم! چه از همان خاله زنک ها باشند، چه از من بدشان بیاید و چه پر و پا قرص دنبالم کنند:) چه اصلا ربطی به من نداشته باشند و در داستانی دیگر شناخته باشمشان! من عاشق تک‌تک‌تان هستم و کاش بدانید که اگر اینجا را ترک می‌کنم تنها برای خودم است... برای این‌که اینجا خانه راحتی نبود و مشکل هم از خودم بود و بس!
پ.ن۲: اگر پست‌هایتان را خیلی وقت است که نمی‌خوانم معذرت که وظیفه‌م بود و من فراموشکار! اگر در کامنتی یا جواب کامنتی، رنجاندمتان بی نهایت شرمنده‌م. و اگر در پستی چیزی گفتم که به خودتان گرفتید و ناراحت شدید، به قطع و یقین من منظور بدی نداشتم، حلالم کنید:)

تقابل یعنی...

  • شادکه:)
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶
  • ۲۲:۴۸

من و داداش که تو دو تا از دورترین نقاط یه زندگی نسبت به همیم!
اون درنهایت خوشحالی و خوشبختی...
و من در نهایت پژمردگی و شکست!
خب خیلی هم به حالش غبطه میخورم؛ کاش مشکل منم همینطور رو دور حل شدن و خوب و خوب تر شدن می افتاد!

گذر موقت:|

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۱۶:۰۲

می نویسم از برای فراموش کردن تو همین لحظه! برای خالی کردن ذهنم از تیکه های بزرگ و کوچیک آشغال و کینه...که تمام آینده م از امروز به بعد تو ذهن و دستامه! دستایی که نباید بلرزن و ذهنی که نباید خطا کنه!

همیشه آدما خودشون با دستای خودشون، نقطه اوج برا خودشون می سازن! مهم اصلن اون اوج نیست که اوج یه چیز کاملن نسبیه...مهم نقطه بودنشه! فکرشو بکنین میتونستیم مثل یه خط بی ابتدا و بی انتها باشیم تو خوب بودن. خودمون این نعمت رو تبدیل به نقطه می کنیم؛ نقطه که تعریف نشده ترین مبحثه و البته پذیرفته ترین...میتونم ساعت ها سر همین دو کلمه «تعریف نشده» و «پذیرفته» بحث کنم و ارتباط تنگاتنگشون رو با اوج خوبی هامون بیان کنم. ولی بگذریم که وقت به شدت کمه! 

خودم هم همینجوری م؛ به خودم ظلم میکنم و همون نقطه رو هم تبدیل به نقطه تری می کنم اکثر اوقات!

خب به جز این یه مسئله دیگه هم هست که خیلی مطرحه. این که به هرحال رذل ترین آدمی که تا حالا تو زندگیتون دیدین کی میتونه باشه؟ ترسو ترینشون چی؟ زنیکه یا مرتیکه ترینشون چطور؟

اون آدم میشه کسی که یه رو داره که باهات دعوا داره! یه رو دیگه داره که مهربونه گاهی اوقات! یه رو دیگه داره که حتا نمیخاد ببینتت! یه رو دیگه داره که کل جامعه رو گز میکنه تا سر از کارت دربیاره! یه رو داره که دلگرمی میده بهت و به ظاهر کمکت میکنه! یه رو دیگه داره که مهم ترین اتفاقای زندگیتو به گند می کشه با رفتاراش! یه رو داره که حرفای خوب و دلخوش کُنَکی میگه بهت! یه رو دیگه داره که تو روت بهت فوش میده! یه رو دیگه هم داره که پشت سرت جلو دوستات بهت فوش میده و با خودش احساس پیروزی میکنه و با دوستات میخنده!

خیلی ها تو برخورد با آدمای مختلف نظرشون راجع به شدت رذل بودن کسایی که به نظرشون رذل ترین و زنیکه(مرتیکه) ترین بودن، عوض میشه و این کاملن عادیه! قضیه از اونجایی غیرعادی میشه که کسی پیدا نشه که ناظممون رو ببینه و تمام اون اِن تا رویی که نام بردم رو باهم ازش نبینه! اونجای قضیه بده که قبل اینکه فکر کنی رذل ترین آدم زندگیت چه خصوصیاتی میتونه داشته باشه، اون آدم جلوت سبز بشه:|

چند هفته بود که داشتم سعی میکردم انقدر باهاش خوب باشم که حتا فکر کنه حتما خودش خوب شده که من باهاش خوب شدم؟:/ تمام این رو ها رو تو همین چند هفته دیدم و برام مهم نبود! نبود نبود نبود واقعن. مهم تر از اون امتحانی بود که این هفته دارم... ولی این روی آخر! همین که با دوستات پشت سرت میگه و میخنده! نفرت انگیز ترییییین چهره ای بود که تا حالا ازش دیدم! انگار که تو همون نقطه اوج یه دفعه با کله بپری تو درّه. انگار که دونه دونه نقاب ها کنار رفت و رسید به همون اصلیه:) مریم سادات گف قول بده امشب براش دعا کنی! دعا میکنم این چهره ای که دیدم اون اصلیه نباشه و البته چیز بدتری برا رو کردن براش نمونده باشه!

نوشتم که فراموش کنم تا بتونم درسی رو که زندگیم رو قراره بسازه بخونم... آخر این هفته خودم یه قسمتی از سرنوشتمو بسازم:)

دعام میکنین؟ امتحان المپیاد ریاضی دارم^.^


ترشی هیوده ساله

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۷ آذر ۹۶
  • ۲۲:۳۲

میگه

با این اخلاقش اگه هیشکی نیاد ببرتش چی؟ میمونه رو دستمون

بعد که میبینه نمیتونم از شدت خودخوری تحمل کنم و اشکام میریزه میگه

قربون اشکات برم من

....

خدایا من چرا نمیمیرم پس؟

پیدایش کروموزوم اضافی!

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶
  • ۱۹:۳۰

قدم گذاشتن به هیوده سالگی شبیه قدم گذاشتن به دنیایی تازه نبود. همانقدر کهنه و چرک و زیبا و نورانی که قبلن. دقیقن همانقدر! دوستان زیادی هم تبریک گفتند و انتظارش را نداشتم...دوستان زیادی کادو دادند و انتظارش را نداشتم... حتا باید بگویم یک شال گردن دراز و باریک هم هدیه گرفتم:) صدبرابر زیباتر از اونی که تو ذهنم ساخته بودم از یک شال گردن رویایی:))

اما به عنوان کسی که حدود چاهار روز است هیوده سالگی را درک کرده به شما می گویم!
هیوده سالگی آنقدر ها هم که میگویند سن خاصی نیست. یک سال پیش رویتان حقیر تر از آنی به نظر می آید که هست! لذت انتظار هیژده و سن قانونی و فارغ التحصیلی و لپ تاب و آزادی، زیر زبانم مزه نمی کند!
روز اول یا دوم هیوده، دوستی هم پرسید «از حسای هیوده برام بگو...»
اونموقه می خاستم براش از شال گردنی بگم که هیوده تا مثلث داره... اصلن دوست داشتم برای همه دنیا از شال گردن سبز و کرمم تعریف کنم، البته که هنوز هم میخوام... دوستانم تمام شب و تمام روز را برای هم رمان زرد اینترنتی تعریف می کنند و من به هیچ وجه دوست ندارم حتا بشنوم! احساس می کنم جدامانده و عقب مانده م که تمام شب میخوابم و روز را تماما با بازی می گذرانم! احساس خوبی ندارم و دست خودم نیست، نمی توانم هیچ چیز را برای هیچ کس تعریف کنم! نه که نتوانم... سختم است! انرژی زیادی ازم می گیرد
حالا اگر کسی، دوستی، آشنایی بیاید بگوید «چه خبر از هیوده؟»
می گویم چیز خاص تری از شانزده نیست! به جز کمی احساس صمیمیت بیشتر... توقع بالاتر... و ترس... ترس از آینده! شاید هم ترس را کلن نگفتم. می گویم آن جوری که انتظارش را داشتم وارد نشد! خوب؟ کافی؟
راستش یک روز هم؛ همان اوائل مهر یک کاغذ دادند دستمان که درباره خودتان بنویسید. دغدغه تان، علاقه تان، فلانتان، بهمانتان! یک جمله نوشتم و بس:« از آینده می ترسم!» اما ننوشتم از مرگ می ترسم. ننوشتم از دوستانم می ترسم. ننوشتم از سقوط می ترسم. ننوشتم از کنار گذاشته شدن می ترسم. ننوشتم هر روز صبح آرزو می کنم حتا اگر شده به قیمت از دست دادن سلامتی، مدرسه نروم. ننوشتم برای ناظممان آرزوی مرگ می کنم! ننوشتم با این وضع به زندگیم نمی رسم. ننوشتم از تمام دنیا عقب مانده م...
اصلن همین که هِودَه سالگی آنقدرها هم چیز دندان گیری نبود، بر می گردد به عقب ماندگی م :)

خب حالا مهم است که بگویم فوتو بای خودم؟ مهم نیست! باور کنید که نیست...


پ.ن: میدونم دیگه! الان میای برام خوندن هرروزه شازده کوچولو رو به مدت دوماه تجویز میکنی:/

احساس خستگی مفرط که دست از سرم بر نمی‌دارد!

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶
  • ۲۰:۰۲

سرم را بین دستانم تکیه میدهم و با خودم تکرار میکنم «زهرا قبول کن که تنهایی..» و دوست دارم زار زار بزنم زیر گریه. از شدت دردِ سر و دردسر! دردسری که خودم برای خودم ساختم و تمامی ناپذیر است...

پ.ن:

به میمنت و شادی، تا هفته دیگه به یکی از وحشتناک ترین وضع های ممکن با خودم رو به روم میکنن! این هم عاقبت به خیر بشه صلوات.

دودکش.

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶
  • ۰۶:۵۳

از حرفای دیشب اینو یادمه که وسط گریه تو آینه به چشمای قرمزم نگاه کردم و خوندم:

مثه کوه پشت و پناه همیم...ولی هردومون دستامون خالیه!

[کلیک]

.I'm going to hell / school

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶
  • ۰۶:۲۹

فکرش را بکن!

حالا که دو روز از آبان هم گذشته، هنوز هم باید بروم مدرسه! همانقدر تکراری که مهر می رفتم. همانقدر تکراری که در آذر باید بروم!

یا نمی فهمند آبان چه چیز خاصی است، یا واقعن آبان چیز خاصی نیست، که بعید می دانم:)

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶
  • ۲۲:۱۲

۱

حالا که فردا هم امتحان جبر دارم و هم تاریخ و هم ادبیات، نشسته‌م و برای سی مین بار همایون میخونه «خوب شد دردم دوا شد...» و من به حرف ماریا فکر می‌کنم که چه قدر دردناک شوخی کرد اونموقه ای که گفت: «زهرا قبول کن که تنهایی...»

  اینو میگه نه چون شاید بهش گفته باشم دوستی ندارم! و نه این که آدمی رو دور و برم نمی بینم! و نه این که دلخوشی ای برای توی جمع بودن ندارم! مریم میدونه که مثال نقض همه اینا خودشه و اونایی که خودش میشناسه!

این حرفش یعنی ادامه راه پای خودمه... یعنی وقتی به کسی تکیه میکنم خدا از قصد هولش میده طرفو تا بیفتیم و بفهمم که کسی جز خدا برای تکیه نیست! یعنی پاهام درد میکنه از شدت ایستادگی ولی هنوز وایسادم و کوتاه نمیام! یعنی زبون خسته ست از صحبت و عالم خسته از سکوت!

و در نهایت همه این ها فکر می‌کنم به تو... که چه دوری... و چه لابه لای سیاهی های این روزا گم شدی! و برای هزارمین بار فکر میکنم اگر بودی بینمون الان، دنیا پر از فانوس های رنگی رنگی و شمعای کوچیک و بزرگ بود! دنیا پر از راه بود و شاید اگر از اول دنیا همین شکلی بود، نیازی به ابداع واژه «گمشده» نبود! (یا مثلن نیازی نبود به خاطر اینکه نمیدونم اول دنیا چه شکلی بوده، تو دو هفته متوالی بیست نمره پرسش شفاهی زمینو صفر بگیرم!)


۲

من حتا فکرش هم نمی‌کردم که چنین آدمی که الان هستم بشم! یه سریا اومدن اخلاقیات منو باب میل خودشون زمین تا آسمون تفاوت دادن و حالا همون یه سریا اعتراض دارن به مدل آدمیتم! به هر حال ناراحت کننده س‌... :(


۳

صلاح را تعریف کنید...

و لطفن قانع شوید که باید این حق را برای انسان ها باقی بگذارید که اگر نام هر اتفاق باب میلی را بدون هیچ معیار دیگری، نا صلاح می‌گذارید، خودش خواسته ش را برگزیند یا صلاح دنیا و عقبایش را:/

این مسئولیت خطیر تصمیم گیری را بر عهده خود طرف بگذارید بهتر است به نظرم!:(

من خیلی ناراحتم و یک جای گنده درون قلب و زندگی م خالی ست! تو که باید به خودت بگیری، حتمن میگیری! مطمئنم:)


۴

چند صد روز حرف قلمبه شده تو گلوم؛ نه زبانش را دارم، نه واژه اش را. کاش کسی بود از چشم ها می خواند...


۵

خودمو ملزم کردم که امروز دیگه حتمن این فکرای اضافی رو تا جای ممکن پیاده کنم و نذارم که پاشونو تو آبان بزارن لعنتیا:/ !

به امید روز های روشن تر...

به امید روز های آبان تر:))


۶

آبانمون پیشاپیش مبارک دوستان^-^

زیادت می کند دردم

  • شادکه:)
  • شنبه ۱ مهر ۹۶
  • ۱۹:۴۷

میخام مثه یه راز بهتون بگم که بزرگترین دلیل سردرگمی م، پسر نبودنه... و بزرگترین دلیل بی هدفی م، محدودیت هام...

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)