بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۱۶

رفتم خونه مامانی قشنگمون و کلی لباسای نی نی شو جلوم باز کرد و با هرکودومشون مُردم:)
موقعی که داشتم از تلفیق مامانی و کنجد توی دلش عکس میگرفتم سریع دویید و رژی مالید به لبش و گفت بلخره آتلیه اومدما:) و ازم خاست عکسای ادیت شده شو براش چاپ کنم:] هیچی مثل تایید خونواده نمیچسبه:)

#روز_پنجم
#صد_روز_خوشحالی


پ.ن: حس کردم کلمه مامانی درکش براتون باید شبیه مامانبزرگ باشه! گفتم حتمن بگم که دختردایی در آستانه مامان شدنه و چنین اسمی برازنده ش^^

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵
  • ۱۸:۴۳

قهرمانی کُشتی ایران:)
دندون درد دلنشین از شدت فشردنشون از استرس موقع مسابقه کمیل قاسمی به هم^^

#روز_چهارم
#صد_روز_خوشحالی

اینهمه تاخیر رو به بزرگواری خودت ببخش

  • شادکه:)
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵
  • ۰۲:۳۲

خدا

باید تمام سعیمو بکنم تا شعرا رو بهتر از حالام حفظ کنم تا مجبور نشم نصفه شبی که حدود سه ساعت از اونموقه ای که مراسم شب بخیر گویی قبل از خاب انجام شده، نیم ساعت دنبال شعری بگردم که حتا یه کلیدواژه ازش یادم نیست!

همونطور که باید باز هم تمام عزمم رو جزم کنم تا از این غرور لعنتیم فاصله بگیرم... غرور هم از اون صفاتیه که غیر قابل تحملم کرده و تو هر محیط جدیدی هی بیشتر و بیشتر میشه! هرچی بیشتر سعی می کنم ازش دور شم و فرار کنم، با سرعت بیشتری به سمتش بر میگردم! شما انگار کنین که با یه کش وصل شدم بهش!

یه بار می خواستم بیام بهت بگم"هی تو! خیلی بزرگواریا:) قدر خودتو بدون:) " نگفتم ولی...نچرخید تو دهنم! حتا بعدتر تایپ هم نتونستم برات بکنم!

یه بار دیگه اومدم تا ازت عذرخاهی کنم، اما تو زودتر بخشیده بودی. قبل از این که حتا صفحه چتتو باز کنم:(: این بود که عذرخاهی نکردم و واسم آسون تر گذشت!

میگم بزرگواری چون بزرگتری و همه ما می دونیم این دلیل نمیشه و وظیفه نمی کنه!

میگم بزرگواری چون راحت از خطای آدما می گذری!

میگم بزرگواری چون قلبت اونقدر بزرگ هست که بتونی همه رو دوست داشته باشی!

میگم بزرگواری چون هر چه قدر هم اذیتت کنن پای خواسته ت می مونی!

میگم بزرگواری چون هزاران بار جواب محبتاتو ندادم و تو همچنان همون موجود دوست داشتنی موندی! همونقدر با کیفیت:)

میگم بزرگواری چون آزاده تر از اونی هستی که به چشم میاد!

میگم بزرگواری چون نیومدم اینو بهت بگم ولی تو همچنان بزرگواری...و حالا تاوان این نیومدن و نگفتنم رو هر چه قدر میخای ازم بگیر و بکش!

تمام حقیقت اینی که امشب برات گفتم نیست. اینی که تو فکر کنی اون حالا مهم ترین آدم زندگی منه! نه هرگز! از خودش یاد گرفتم، همیشه و هر وقت مهم ترین آدم برام همونیه که کنارشم و البته دوسش دارم:)

مشکل جای دیگه ایه که بهت گفتم درباره مهسو اینجوری نگو. اینو گفتم ولی برات نگفتم که یه هفته تمام با نگار سرسنگین بودم که "هرگز حق نداره درباره سبزآبی که دوستِ منه جوری حرف بزنه که شبیه حرفای قشنگ نباشه!" حتا همون مهسو هم که درباره داداچ جوری حرف می زنه که دیدم نسبت بهش عوض شه، ناراحت میشم! می بینی سبز آبی؟ این اذیتم می کنه که دوستام پشت هم و به من چیزی بگن که جلوی هم دیگه نمی تونن بگن! میدونی؟ واقعن چندش آور و وحشتناکه حتا یه لحظه تصور دیدن گوشت مرده دوستم، چه برسه به خوردنش:(...دوستای من بهترینن! دوست دارم که بهترینا با هم دوست باشن تا یه وقت مدیون زندگی آدما نشم که چرا بهترین دوستا رو بهشون معرفی نکردم؟!:( می فهمی که منظورمو؟

جز این بند آخر هیچ کودوم از این کلماتو به خاطر دلگیری امشب ننوشتم! در واقع باید حتمن یه روز میگفتم بهت که خیلی بزرگواری، شرمنده که افتاد امشب. غرور لعنتیم باید خورد می شد و میفتاد یه گوشه تا کاری به کارم نداشته باشه واسه گفتن این حرفا...

و همین که هستی، حتا در حد چند دیقه از هشت ساعت خودش بی نظیره:)

 

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵
  • ۲۳:۵۸

کتاب وقتی کوه گم شد رو شروع کردم بلخره به خوندن:)
میتونم شنبه به یادآور بگم که امروز خیلی خیلی کمتر از هر روزای قبلی وقتمو هدر دادم:)
منِ سه ماههِ شادک روزمو با کلی انرژی با یه پیام از طرف مهسو شروع کردم:)

#روز_سوم
#صد_روز_خوشحالی

جانا سخن از زبان ما میگویی

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵
  • ۱۴:۲۳

همون روز دعوا سر جنوب باوفا چیزی گفت که خیلی به دلم نشست.
گفت فلانی تو الان بین جنوب و کیش انتخاب نمی کنیا...بین جنوب و تهران داری انتخاب می کنی!
ممنون باوفا:)

تولد منفور

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵
  • ۲۳:۱۱

مواظب باشید بهترین دوستاتون، واقعن بهترین دوستاتون باشن:):
نه که فقط چند روز خنده هاتون کنارشون واقعی باشه!

سعی در بخشیدن واقعن سخت است...

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵
  • ۲۱:۰۴

خدا

تا همین حالا هم صدای آرومِ معلمِ جانِ حساب مونده تو ذهنم که قدم برداشت از رو سکو و گفت: سعی می کنم ببخشمت!...
و همین تلخ ترین جمله ای بود که از وقتی اومدم دبیرستان شنیدم...
یادآور می گه یه حساب دیگه روت باز می کنه و دوسِت داره! و من مطمئنم هرگزِ هرگزِ هرگز نخواهد فهمید چه انگیزه ای نسبت به درس ریاضی و حتا رشته ریاضی، تو من پدید آورد این معلمِ جان:)
ماجرا رو امروز شاید سه بار تعریف کردم...یه بار دقیقن بعد از اتفاق و گزارشی برای جانی، یه بار با هیجان برای سادات و یه بار از سر پشیمونی برای یادآور...من واقعن هنوز هم نمیدونم تو اون موقعیت اگر می خواستم تهِ صداقت باشم یا مثلن ادای آدمای متمدنو دربیارم، چه جوری باید می بودم!
درسته که این مبحثِ توابع، حوصله مو سر می بره! درسته که تکلیفا زیاد بود! درسته که سر کلاس دینی(که همیشه تستامو سرش انجام میدادم) شیطونی کردم و نتونستم حتا کتابمو دربیارم، ولی من که دیوونه ریاضی و حل مسئله م نباید میذاشتم اون سی تا تست، نزده باقی بمونن! همونطور که همیشه نذاشتم که بمونن...
درسته که پیش نج نشسته بودم و نباید میشستم و اگر معلم می فهید جفتمون تکلیف نداریم خیلی عصبانی می شد ولی واقعن عصبانیتش می ارزید به این حجم از ناراحتیش:(
برای اولین بار شاید، تستامو نزدم و برای اولین یا دومین بار نهایتن شاید اومد و تستا رو دونه دونه چک کرد (شبیه مچ گیری! میدونست که نصفیا قطعن اونهمه تکلیفو ننوشتن) نخاستم بگم ننوشتم، ولی نخاستم دروغ هم بگم! فقط بهش گفتم درصد این دفه رو حساب نکردم ولی دفه پیش فلان درصد!
نخاست راحت رد شه! گفت چه قدر ریز نوشتی...سکوت کردم!
گفت شبیه تمرینای دامنه نیستن اینا چرا؟...سکوت کردم!
گفت عینک همراهم نیست...سکوت کردم!
برد نزدیک چشمش...سکوت کردم!
گفت اینا که تستای قبلیه...جدیدا کجان؟...سکوت کردم!
کتابمو گشت. گفت بقیه ش کو؟...گفتم ننوشتم خانوم:(
گفت : تو؟ ازت انتظار نداشتم... یعنی فکر کردی معلمت گیجه و نمیفهمه؟ (اقرار می کنم هرگز و هرگز چنین فکری نکردم! حتا فکر نکردم که فکرشو بکنم، چون این معلم همون آدم ایده آلیه که به نظرم باید همین آدما معلم باشن تا ابد الدهر...کسیه از نظرم که از یادآور هم زیرک تره!)
و تا دهن باز کردم که چیزی بگم، گفت که حالمو خیلی بد کردی فقط و رفت میز بعدی...:(
.
.
.
زنگ بعد امتحان داشتیم! اولین نفر امتحانمو دادم و پاشدم. زیادی راحت بود و فقط دقت می خواست و یه ذره فکر:) رفتم سر میزش و گذاشتم رو میزش و حتا سرشو بالا نیاورد تا ببینتم! فقط گوشه کاغذم که رفته بود روی پوشه ش رو پس زد تا بتونه کارشو راحت تر ادامه بده (به گمونم در حال نوشتن اسمای کسایی که نقص تکلیف داشتن بود برای دادن به خانوم مشاور:/ )
گفتم خانوم...میشه منو ببخشین؟
منتظر بودم مثل اون دفه روشنا جانان شروع کنه نصیحت کردن و قیافه مظلومانه به خودم بگیرم که یعنی شما همیشه درست میگین و بله و بله و بله...
ولی نصیحت نکرد! سرشو بالا نیاورد، ولی همونطور گفت: چیزی برای بخشش وجود داره؟
و همونجا بود که می خاستم زمین دهن باز کنه و برم توش:(
گفتم خانووم من اصلن فکر نمیکردم شما اینجوری برداشت کنین! و بلخره پاشد و چشم تو چشمم شروع کرد به صحبت:)
انگشتاشو جلوم دونه دونه می بست و با بستن هر کودومشون، فکرای سختی رو بازگو می کرد! گفت که تو فکر کردی معلمت پیره؟ نمیفهمه؟ هالوعه؟ احمقه؟ و از این قبیل...و من دستشو گرفتم تا بیشتر از این نشمره چون تا همون جاش هم قلبم جوری گرفت که انگار خون پمپاژ نمی کرد و دستام یخ کرده بود (تو اتاق یادآور هم که داشتم بازگوش میکردم همین وضع بودم!) چون فکر نمیکردم هرگز به معلمِ دوست داشتنیِ حساب همچین برداشتایی رو برسونم:(
گفتم ببخشین! قدمی برداشت و از سکو رفت پایین و گفت:سعی می کنم ببخشمت!...


رفتم نشستم سرجام و سرمو گذاشتم رو میز و برای خودم تو فکرم هیولای کثیفیو تجسم کردم که لباس آدما رو پوشیده و یه لحظه از خودم چندشم شد؛ چون تو فکرم این همون بود که اون دربارم تصور کرده بود:( سرمو که آوردم بالا دیدم داره نگاهم میکنه...سرگرم کردم خودمو به تستای نزده ریاضی!
زنگ که خورد گفت: زهرا نمیری بیرون؟
اولین بار بود که زهرا صدام می کرد:):

هه.نوشت: اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا جام مرا بشکست لیلی؟
(محض تمسخر جایگاه شعر فرمودمش...وگرنه که حق این بود که بشکند...چه میلی بوده باشد چه نبوده باشد!)

چآلـ(ـهـ)ـش جآن:)

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵
  • ۱۹:۰۷

اولین تبریک سال جدیدِ امسال رو امروز نداجون بهم گفت:) با پنج تا پیشاپیش...

#روز_دوم

#صد_روز_خوشحالی

توضیح نوشت در اینجا

شغل شریف فرفره فروشی:)

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۰۰

خدا

نصیحت از همین اول: لازانیای دیشبو اگه خاستین بخورین طوری گرمش کنین که سس روش آب بشه و بخار ازش بلند شه و جلز ولزش از اون سر خونه هم به گوش برسه:)

اگر مورد قبلو دلتون خواست ادامه بدم...وگرنه که برید یه چند جلسه گارفیلددرمانی بگذرونید:دی

حسش بی نظیره...این که تا همین دیشب اون فرفره های رنگی چرخون تو خونه ما بودن و موقع کلید انداختن تو در حیاط دیدم که یه دونه آبیش دست مریخیه و رنگی جآنمون داره می ره تو خونه جدیدش؛ همین بغل:) حسش بی نظیر بود درست مثل دیدن یه دونه قرمزش تو کیف سبز آبی و یه دونه صورتیش تو جیب مردادی و یه صورتی بزرگتر تو کیف خورشید کلاسمون:) حسش بی نظیر بود اون ذوق مهسا و حسرتِ خانوم جانِ زبان برای دیر رسیدن بهشون....و لبخند و اصرارِ تکرار نشدنیِ خ.ح.ج:)
و من امروز همون خانوم میمی رو دیدم که باید رفت و سر گذاشت رو شونه ش و تا ابد گریه کرد برای از دست دادنش...برای همون خانوم میمی که تمام مدرسه رو دنبال یه آدم می گرده و دخترای جیغ جیغوی اعتکاف از یادش نمیره...همین دیشب بود که داشتم فکر می کردم که مگه چه قدر یه آدم میتونه دلنشین باشه؟ که حتا قیافه ش هم، هی چراغ بده که "آقا من همونیم که شما دنبالش می گردین"...که وقتی خ.ح.ج میاد و میشینه پیشش چاهارتایی جیغ بزنیم و قسم میخورم که از اون روز به بعد حسرت تکرار اون جیغ رو دلم مونده تا همین حالا و همین حالا و همین حالا...همین دیشب داشتم فکر میکردم به شباهت دیانا و هم خانواده و این که چه حکمتی بود که من نه هم خانواده رو می شناختم و نه میم رو و نه هیچ کس دیگه ای رو و چه حکمتی بود که بعدش اون جمع هرگز دیگه پیداشون نشد و سال بعدش با این که خیلیا رو بیشتر از اون قبل می شناختم، تنهای تنها پیش ضحا و نرگس تا آخرین لحظه دلبستم...:(:

پیشنهاد.نوشت: اگر میخاین خیلی منو خوشحال کنین، پاستیل تماما پتانسیل این قضیه رو داره بدون شک:)

شاد.نوشت: منِ خستهِ شادکِ زِ پا افتاده، خوشحالم:) اونقد که امروز سر کلاس دینی می خوندم"خوشحالم خوشحالم/ من یک خمیر دندانم:/" و معلم دوست داشتنیِ درس دوست داشتنیِ دینی(-_-) متعجب گشتند و فرمودند" زهرا تو اینقدر شیطون بودی؟!!" و همه متفق القول گفتن خانوم با یه زهرا دیگه اشتباه گرفتین:دی...میدونین؟ خوشحالم اونقدر که کلاسِ دینی نتونست حتا لحظه ای حالمو بگیره:)))

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)