بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

چرا می نویسم وقتی می دونم خوب از آب در نمیاد آخه؟

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵
  • ۰۰:۳۳

خدا

­می خونم و می خونم و می خونم تا جایی که به قول ضحا "مغزم دربیاد بریزه لای صفحه های کتاب"!!

می خونم و فرار می کنم. می خونم تا ننویسم. نمی نویسم تا نفرتِ از خودمو به دوش نکشم. نمی نویسم تا به این فکر نکنم که لای همین غرق شدنام، چه قدر پیچ و تاب خوردم و برگشتم عقب و عقب و عقب تر! همون جایی که اسمشو گذاشتن "معصومیت مطلق:)"

بعد همین الان که دارم اینو می نویسم فکر می کنم نفیسه این همه بهم گفت "از آرایه تکرار سر جاش استفاده کن!" و من هنوز همون قدر بی محابا دستمو حرکت می دم و قلمم رو روون می کنم و صفحه مو سیاه!

اصلا از همون اول هم نباید خودمو معتاد به نوشتن می کردم که حالا این جوری ازش فرار کنم...بخونم تا ننویسم! بشنوم تا ننویسم! بگم تا ننویسم! باورم نمیشه! من چه م شده؟ چرا هیچ کس باور نمی کنه حالم خیلی بده؟

چند شب پیش یادداشت های گوشیم رو باز کردم و اون علامت مثبت اون بغل کار دستم داد! هی نوشتم و نوشتم و نوشتم و تا خود صبح اشک ریختم و مصمم شدم که میفرستم همهِ این یادداشت های نصفه شبی رو واستون و بعد شما دونه دونه میاین و میگین وای زهرا و های زهرا!

نتیجه جالب ماجرای اون شب این شد که فردا صبحش واستون فرستادم:) ولی نه اون یادداشتا رو...دلشو نداشتم راستیتش!(هنوزم ندارم!) خلاصه که واستون چیزی رو فرستادم که جوابش جز شکلک نبود و هی مسخره کردیم که آخه تو بچه چرا دست بردار شکلکات نیستی؟!

و بعد هی آرزو می کردم کاش پیش هم بودیم و باز می گفتین زهرا ما تو و این اشکای تو چشماتو میشناسیم...و بعد من بشینم جلوتون و همون جا زار بزنم از افکار نصفه شبی اون شب و شما همه یک صدا بگین:" زهرا ما نمی دونستیم که...:(" و از اون به بعد هم بدونین و نه اشکی باشه، نه ندونسته ای:)...ولی حیف که نبودیم و از این به بعد خدا می خواد که نه شادی ای باشه باهاتون و نه دونسته ای...!

والسلام طوری:)


پ.ن: شازده کوچولو! کجایی؟ دلم گرفته! پاشو بریم ببینیم کجا غروب می کنه خورشید و همون جا بساطمونو پهن کنیم و زار زار کنار هم گریه کنیم...بعد هم که چهل و چهار بار تماشا کردیم و سیر، گریه هامون تموم شد و خوب، چشمامون به حالت اولش برگشت بر می گردیم پیش همون مردمی که دلمون گرفتوندن...:)

این جوری هیچ کس هم هیچی نمی فهمه:)

بعد.نوشت: نفرت انگیزه بزرگ شدنی که فقط داره کوچیک ترم می کنه...درست مثل همین رنگ نارنجی!

عیدی رو از دستاش می گیرم...

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۱۵ تیر ۹۵
  • ۱۶:۵۴

خدا

امسال هم مثل پارسال!

با همان لحن بچه گانه و صدای دخترانه م – که همین تازگی ها دیگر توانستم با آن کنار بیایم – می خواهم که نرویم نماز عید فطر مصلّا و یا همین جا در خانه بمانیم و یا مسجد سر کوچه را امتحان کنیم...بی شور و عشق، می خوانندم و نمی بینند چه طور دل شکسته اشک هایم را از پشت پلک هایم، می خورم...به قول "صدرای شیرازی" – که آوازه اش بلند و درجاتش رفیع باد: "خوب است که می پُرسی، پِدر، حُکم نمی کنی؛ و الّا از تهمت زنندگان بودی و از گناهکاران!" و نمی شنوند که خدا خدا می کنم برای گناهکار شمرده نشدنشان...( وَ جَعَلناهُ سَمیعاً بَصیراً)

امسال هم مثل پارسال!

دوست دارم بنشینم روی مبل های سبز – که البته دیگر سبز نیست و به لطف روکش ها و مرمت ها قهوه ای چارخونه شده! – و زل بزنم به صفحهء تلویزیون و هر کدامتان رد شوید و در طی افتادن نگاهتان به من، با تعجب به مقصد خیرگی می نگرید و جز دو دست بر آمده در دعا چیزی نمی بینید! اما کدامتان فهمیده تا به حال که چه قدر به همین دست های خسته ی زیبا، دل بسته ام؟ کدامتان فهمیده که برای تک تک انگشتان نازنینش، دعا های خیر حواله می کنم و می دانم خدا در این یک مورد خاص – لااقل - بی هیچ تاخیری اجابتشان می کند؟ کدامتان فهمیده که چه قدر شب ها و روز ها فکر حس لامسه سر انگشتانش – که خودکار را لمس کرده و صحبت های مهمی را ثبت و نگارش می کند – مرا در خود غرق کرده و پایان این نقش غریق تنها با رویایی درباره ش در خاب امکان پذیر است؟ کدامتان فهمیده که این همه ارادتم به او و همین دستانِ زیبا، قنوتم را به عرش رسانده؟ دیده اید آقایمان چه طور دست راستش با ناز به قنوت بلند می شود؟ اصلا شما دقت کرده اید که چه ترتیب بامفهومی ست در همین قنوتِ به ظاهر ساده اش؟ دست راست را بالا می آورد - در حالی که اندکی به سمت پایین و چپ کج شده ست - ، حالا باید دست چپ، آرام آرام به کنار دست راست آید و ترکیب را کامل کند؛ نه؟ ولی شاید فقط من بدانم که وظیفه دست چپش فقط کامل کردن دست دعا نیست و جایش دقیقن کنار دست راست! البته که به یکی تان هم گفته ام ولی همه باید بدانیم...من این قدر عاشق بوده ام که خیره مانده ام، تمرین کرده ام و حالا دیگر بی هیچ اختیاری دست قنوتم همان شکلی می شود! (عاشق مگر جز شیوه معشوق کاری هم بلد است؟ جز الف قامت یار؟)

دست راست بالا می آید - در حالی که اندکی به سمت پایین و چپ کج شده ست – و دست چپ هنگام بر آمدن سر انگشتانِ بلندترِ طرفِ راست را لمس کرده و با اندک فشاری – تا حد معقولی – انحراف به سمت پایین ش را کم می کند...

فیلم لحظهء قنوتش  را اگر در جشنواره ای، چیزی نمایش دهند، بی شک به عنوان عاشقانه ترین فیلم برگزیده می شود یا مثلن جایزه برترین و ماهر ترین بازیگر به او اعطا می شود:)

با این اوصاف شما حاضرید پشت سرش اقتدا کنید و بگذرید از عاشقانه چشم دوختن به دعایی که کم پیش می آید اینهمه طولانی باشد؟!

کسی چه می داند شاید رهبرت آن وسط ها برای تو هم دعا می کند:)

قِیمــــــــــِــــــه نَذری

  • شادکه:)
  • دوشنبه ۷ تیر ۹۵
  • ۱۶:۲۴

دم سحر باشد و بوی قیمه محرم پیچیده باشد در مشامت...و هی فکر کنی که چرا گریه های هیئتی اینقدر می سوزاند چشمانت را؟

همیشه شب ها که از اتوبان خلوت با سرعت می گذشتیم، دوست داشتم پنجره را بکشم پایین و با چشمان بسته خنکی هوا - که انگار هر لحظه در حال گذر است - را نفس بکشم. این بار اما خیابان شلوغ است و سرعت که نداریم هیچ، هر دو قدم یک بار هم ترمز می کنیم و من وسط نشسته ام و پنجره در دسترسم نیست! با این همه باز هم می خواهم خنکی هوا را نفس بکشم...از همان جا و از پشت پنجره ای که چه قدر هم دور است زل می زنم به ساختمان هایی که در دوردست ها با چراغ های قرمز و زردشان، داد می زنند که: آهاااااای من اینجاااااام! و هی از دیدم محو می شوند و فکر می کنم "اگر این شب قدر ها را نداشتم چه خاکی باید به سر می ریختم؟!" و بعد هول میکنم که های و وای کو حالا تا سال دیگه؟ و چراغ سبز خیمه ای از زیر پل همین طور دلم را بیشتر می آشوبد.

...

دم سحر باشد و بوی قیمه محرم پیچیده باشد در مشامت...و هی فکر کنی که چرا گریه های هیئتی اینقدر می سوزاند چشمانت را؟

از همان پل اتوبان وار همیشگی با سرعت می گذریم! با این که یک اشاره هم کافی ست تا شیشه پنجره اتوماتیک پایین بیاید ولی -طبق عادت همیشه- دوست دارم تا جایی که می شود، با کلیدِ مخصوصش همراهی ش کنم! احتمالا داداش نیست که من کنار پنجره نشسته ام! در هر حال پنجره پایین است و خنکی هوا را هر لحظه نفس می کشم...در اتوبان و ماشین سکوت است و آرامشی دارم ولی در دل غوغاست از اندوهِ امضایِ امشبیِ شهادت نامهءِ حسین(علیه السلام)! لحظه ای بعد چنان هول می کنم که تمام دست و دلم می لرزد که های و وای کو حالا تا سال دیگه؟ و چراغ سبز خیمه ای از زیر پل دلم را تنگ تر میکند که خودش فردا ظهر دودش به آسمان بلند می شود...

...

دم سحر بود و بوی قیمه محرم پیچیده بود در مشامم...و هی فکر می کردم:اگر هیئت را نداشتیم چه خاکی باید به سر می ریختیم؟...و هی فکر می کنم: قرار بر این است که هیئت ها را داشته باشیم دیگر!خدا خودش خواسته...نعمت بزرگی ست تکرار محرم و رمضان و رجب:)

قیمه نذری

پ.ن1:

قبلن گفته بودم بزرگترین نعمت تکلمه:)...همین طور بیشتر به وسعت این نعمت و کاربردش ایمان میارم:)

پ.ن2:

...نعمت بزرگی ست تکرار محرم و رمضان و رجب:)

و بقیه ماه های زیبایش به تناسب:) گفتن جمله بالایی از قدر و ارزش ماه های دیگه کم نمیکنه:)

اینستا هیچ وقت شکل وبلاگ نخواهد شد!

  • شادکه:)
  • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
  • ۰۲:۴۱

نوشته که: "بعضیا با خوب بودناشون، حال آدمو تغییر می دن...ولی بعدش با تغییر کردنشون، حال آدمو بد می کنن"(تناقض جالبی داشت جمله:دی)

این اواخر به کپشن های پست های اینستا اهمیت بیشتری می دم به نسبت قبل تر ها! ولی خب باز هم به قول خاهرجانمان که: وبلاگ یه حال دیگه داره، باید جدی خوندش!...این یکی کپشن ولی به دلم می شینه یه جور هایی؛ شبیه پست های وبلاگ ها!
پس از اینستاگردی های طولانی، دوباره بر می گردم و نخونده از صفحه گوشیم عکس میگیرم...و برای صدمین بار عکس صفحه هایی که دارم رو بالا پایین می کنم!
"عادل دانتیسم" -انگار- گفته که:
آن که می رود باید می رفته
اصلا برای رفتن آمده بود...
تو هم برو!
تو هم خودت را
از لحظه هایش که هیچ
از فکرش هم بگیر!

تو باید تمامت بماند
برای او که
تمامش
تنها و تنها
برای توست!
دوباره و چند باره می خوانمش و اشک و گریه!...دلیلی ندارد که با آن گریه کنم! هر کلمه اش صورتم را داغ می کند ولی!
یادم می آید که گفته بود که: خوش به حال مخاطبش...! اما خب بعد از مدتی هر چه فکر کردم، نفهمیدم دقیقا خوش به حال کدام مخاطبش؟! او که گذاشته و رفته؟قرار نیست خوش به حالش شود که!قرار این است که همه چیز از او گرفته شود...! یا او که گذاشته اندش و رفته اند و حالا او قرار است با خودش جوری کلنجار برود و از همه چیز کنار بکشد؟!این هم که صد ها برابر خوش به حالش نیست!
کلماتش باز داغم می کنند...
غرور تا کی؟
drafts: تو زیبا ترین اشتباه منی:(
back space...




+میدونم نمی خونیش!بهت هم نمیگم که بیای بخونیش!

شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)