بیداری رویاها

مشکل ما آدم ها این است که رویا کم می بینیم

سال شــــــادی:)

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵
  • ۱۵:۳۳

به سال شادی خوش اومدین:)

مهم ترین قانون امسال اینه:

**من به همه حس دارم**

پ.ن: با دو روز تاخیر...:(

پدیده همزمانی

  • شادکه:)
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵
  • ۱۵:۳۰

خدا

آبان که تموم نمیشه و مستحضرید که هر روز آبانه ولی کاش تو این ساعات آخری آبان اصیل* حوصله ای باشه که بخونه چطور میشه بعضی روزا نشست و فقط نگاه کرد که چطور خوشبختی هجوم میاره و یاد گرفت که حتی روزایی که روح و روان آدم نیاز اساسی به نقطه ویرجول(؛) پیدا میکنه میشه از یه دیدی نگاه کرد که زندگی جای دیگه ای و جور دیگه ای بگذره...

همزمانی پدیده جالبیه... البته نه اون همزمانی متافیزیک! اتفاقن همزمانی فیزیکی... برای مثال این که روز تولدت همزمان باشه با جمعه ای و اولین روز روضه...

میگن روضه برکت میده به خونه آدم. خوش حالم که تو خونه مون بیرق سیاه آقامون اباعبد الله بالاست...

میگن روضه تون زیادی می چسبه! شک ندارم این نگاه خاص اماممه به خونه مون...امروز اولین روزی بود که با خودم گفتم همون بهتر که امسال با کاروان پیاده کربلا همراه نشدیم ولی خداروشکر که امسال هم اربعینی شدیم!

هیهات که این هیئات از دست برود...:(

آرزو هایی که چه زود بهشون رسیدم و وقتی میگه چه چیز خفنی رو امسال میخای؟ میتونم پر جرئت بگم ناخواسته به خیلی از خواسته هام رسیدم تو پونزده سالگی...

شب بیست و هشتم آرزو کردم هیچ وقت پونزده سالگی جانِ جانان تموم نشه...مگه میشه خدای مهربون ما آرزوی شب تولد دختری رو بی اجابت بذاره؟ من مطمئنم امسال قراره یه چارده پونزده سالگی صد برابر بهتر از پارسال بسازم... چون 15+1 ابهت بیشتری رو داره...غم و غصه ها رو دور میکنه:دی

* سال آبانی سالی ست 360 روزه شامل سه فصل که بعدا به تفصیل به شرح ان خواهم پرداخت! ابان اصیل سی روزه اول فصل اول سال است که با نام "سیه** ی مقدسه" شناخته میشود.

**چطور دهه داریم؟ خب سیه هم داریم دیگه:دی

پ.ن: خانوم میناییان بیا به انسجام متنم نمره صفر بده:/

پ.ن2: بریم زیر اولین برف پاییزی بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم و شعر بخونیم:)

کی میدونه که آسمون داره آبان اصیلو بدرقه میکنه؟ برف پیک شادیه رو زمین:)


از سرزمین های شمالی

  • شادکه:)
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵
  • ۱۱:۱۶

خدا

ماه های میانی عصاره  هویت فصل هایشان هستند؛ اردیبهشت برای بهار، مرداد برای تابستان، بهمن برای زمستان و آبان برای پاییز. یک ماهی طول می کشد تا فصل تازه بساطش را درست و کامل پهن کند و دوباره جمع کردن این بساط هم خودش یک ماهی زمان می برد. این وسط، ماه میانی فرصت ملوکانه حکمرانی فصل است؛ گسیل کردن ابر ها و باد ها، سرکشی به گیاه ها و درخت ها و بازی با خورشید، که کی و چطور از پهنه ی آسمان عبور کند. مهر ممکن است شور و هیجان زیادی داشته باشد اما در شناسنامه پاییز، این عکس آبان است که می نشیند.

عکس آبان لابد شبیه یک دخترک شمالی است؛ صورت سفید آب دیده، چشم های درخشان از برق شیطنت و لبخندی که گاه شاید به گریه بدل شود اما هر طور شده محو نمی شود. موهای مجعدش، اشعه های خورشیدی است که در جسمش نمی گنجند و در مشامش نه عطر و ادکلن که خنکای دریا و عطر بهار نارنج های باغچه شان می پیچد. آبان حتی وقتی آسمان می بارد، آرام و قرار ندارد و  خیال های دور می بافد. کسی که در آستانه جهانی بی انتها زندگی می کند، لب دریای پر موج، چرا خیال های دور نبافد؟ چرا با جهان قصه ها و افسانه های طبری آشناتر نباشد؟ خنکای هوا و آبی بی کران دریا انگار تا همیشه با خیال و قصه آمیخته اند.

آباندخت

با این عکسی که یافتم دهن گوگلو بستم:دی

وقت اضافه -___-

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵
  • ۱۹:۵۵

خدا

چه حس خوبیه که صبح که پا میشم بدونم هنوز یه ساعت وقت دارم برا ادامه رویام:)

(اصلا ساعت کوک می کنم برای یک ساعت قبل که خیالم راحت باشه هنوز یه ساعت وقت برای خواب دارم. اگر نصفه شب نمی شد و خانواده بی خواب حتمن برای دو یا سه ساعت قبل تنظیم می کردم که خیالم راحت تر باشه حتا.)

و بعد دوباره چشمامو ببندم و این دفه خودم ادامه خوابمو بسازم:)

و این قدر خوابو موقع لباس پوشیدن و جمع کردن کیف و صبونه خوردن و رفتن تا مدرسه مرور کنم تا یه وقت یادم نره و نتونم واسش تعریف کنم...(آخه با اون می تونم اون بخش از رویا که هنوز ساخته نشده رو بسازم...)

خلاصه که جلوش وایمیستم!

می خندم:)

قربون صدقه ش میرم:)

چندین بار اسمشو به زبون میارم تا بخونه حسمو از لا به لاشون:)

حرف تکلیف می زنم و...

یادم میره خوابو بگم!

.

.

.

با اون لحن قشنگش برامون شعر می خونه و دوست دارم برم بهش بگم امروز کجا بودی؟ ما داشتیم سر کلاس شعر می خوندیم:)


+ اینو نخونید از دستتون رفته بدون شک!:)

اولین بارون آبان

  • شادکه:)
  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵
  • ۱۹:۵۴

صبح که از در شیشه ای خونه می زنم بیرون، دماغم در جا یخ می کنه!

حیاطو نگاه می کنم و تو دلم عروسی برپا میشه که آخ جونمی جون:) بارون:)
میام از حیاط رد شم و با خودم میگم مثه این که آسمون هم دیشب با من داشت می بارید...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

صبح که از پیچ در ورودی مدرسه رد میشم می بینمش:)
مثل همیشه پر از انرژی و لبخند...
باز با خودم میگم "چه جوری شد که انقدر یهو دوستت دارم؟" (دل دستور زبان سرش میشه؟ میدونم دیگه! الان شما میای میگی زمان و نوع فعل فلان است و نمیخورد و هزار مسئله پیش پا افتاده دیگر...!:/)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

صبح که دیدمش و براش دست تکون دادم یه دفه زهرا جلوم سبز میشه با کلی لبخند که تا حالا به این شدت ازش ندیدم:)
با بازترین چهره ممکن حالشو میپرسم و با هیجان وصف نشدنی ای میپرسه: " زهرااااا! مریم سادات بهت گفت؟ ":)))
اسم مریم سادات که میاد نا خودآگاه به خنده میافتم! حتما بازم یه سوتی ای داده با افه های وحشتناک در پی ش...
میگم "نهه! چیو؟"
زهرا باز با اون موهای لخت شلاقیش که همیشه جلو چشاشه، بالا پایین میپره و میگه " ینی ندیدیش اصن؟ "
نگران میشم و کنجکاو که " چی شده مگه زهرا؟! "
- هیچی! خودش بهت میگه!
+نه! خواهش میکنم بگو:)
- میگم ولی وانمود کن نمیدونی....
+آره آره حتمن...!
- میخواست بگه اولین بارون آبانت مبارک:))
شما جای من بودین دوست نداشتین اون لحظه زهرا رو محکمِ محکمی محکم بغل کنین و بدویین برین دنبال مریم؟
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

صبح که از کنار سبد گوشیای بچه ها رد میشم و بازم فک میکنم به آیفون سیکس سفیدی که هر روز اونجاست (همین دیروز یادم اومد که گوشی یگ عم آیفون سیکس سفیده! تصاویر اون سبدو با ذهنیتام تطبیق دادم!) اصاب خودمو خورد میکنم میکنم که سه شنبه صبح باید فلان باشه و شما فقد میخاین سنگ بندازین و اصلن براتون مهم نیست که چی باشه و از این مدل حرفا...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:) 

***

جانی میگه برگه صورتی واسه چی میخای؟ بهم میده:)
اینم می پرسه که اون دختر سویی شرت آبی آیا اصلن میدونه که من و تو سیزده ساله دوستیم؟ (به این عمر سیزده ساله دوستیمون بزرگترین افتخارا رو میکنیم:) )
میگم که نه و قرار میشه بگم!
اما کی میدونه که قراره زنگ فیزیک وقتی تو کیفمو نگاه می کنم بفهمم که ای داد بی داد! صبح از هول گردو ها، یادم رفت کتابو بیارم و هم گردو ها رو:/
حتا کی میدونه که قراره ظهر بریم با هم پیش اون دخترک خندون پر انرژی سویی شرت آبی؟:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

میرم بالا سر مریم سادات:)
هول می کنه...
میگه اولین ابان بارونت مبااااارک:))
به نظر شما مریم میدونه که چه قدر دوسش دارم یا باید بهش بگم حتمن؟
نمیدونم چرا منتظرم حسنا هم بگه...
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

میرم پیشش...
پر از استرسه جاسعادتی ولی بهترین جاعه با حضور سید علی صالحی و فاطمه سادات و بحث دخترکِ مردادیِ صورتی:دی!
خلاصه که میم جان میگه از سه شمبه هایِ بارونیِ پاییز های 93...
و چه قدر نمیتونم از نگاهای پر از عشقش دل بکنم:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)

***

عالیه که بهترین ساعات ادبی ت رو تو همچین سه شنبه ای طی کنی...:) نه؟
عالیه که موضوع انشا باشه   اولین بارون آبان...
و تو خوش خوشان بدویی تو مدرسه و خیابون و به هرکی می رسی از عاشقانه ترین روز ها بگی:)
و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:)


شادکه(دختر شاد و کوچک)

فَلا یَحزُنکَ قَولَهُم...(یاسین/76)

لطفادر کنار خوندن اینجا، به ستون و صفحه رویاهای پیشنهادی هم سر بزنید:)